متنِسبز!
اردیبهشت/ اصفهان/ داخلی. توی دفترم نوشته بودم. دوست ندارم به آب عادت کنم. دلم میخواد در خاک خودم ر
وقتی حرفای ریحانه رو برای دوری از دوستاش و احساس خوبی به شهر جدید نداشتن و تنها بودن میخوندم فکر میکردم خودم دارم اون حرفا رو میزنم. به شدت درکش میکردم.
هیچی فقط حالا اون برگشته خونهش.
الان به من بگن میخوای برگردی محله قبلیتون مطمئن نیستم که بگم اره. عاشق تهران نیستم.
حتی دیگه نمیدونم چی خوشحالم میکنه.
متنِسبز!
این آخرین غروبی بود که من توی تهران بودم و غروب جمعه هم بود. فکر کنم یکی از ناراحت کنندهترین غروبای
اون غروب جمعه هیچوقت یادم نمیره
بعضی وقتا نمیدونم موقع حال بدم باید به کی پیام بدم
الان خیلی وقته که از تهران رفتم و دوستام به زندگی خودشون بدون من عادت کردن
چرا من هنوز باید مزاحمشون بشم
دیگه نه تهران خونهی منه و نه قم
من نمیدونم باید چیکار کنم
حوصله حرف زدن با آدما رو ندارم و در عین حال دیگه نمیخوام تنها باشم
متنِسبز!
این آخرین غروبی بود که من توی تهران بودم و غروب جمعه هم بود. فکر کنم یکی از ناراحت کنندهترین غروبای
چقدر خستهام
نه گذشتهام رو دوست دارم نه حالم رو و نه آینده رو
متنِسبز!
آقا من نمیخواااااااااممممممممم برم😭
من نمیخوام اینجا بمونم
نمیخوام برگردم
نمیدونم باید کجا باشم؟
جدا گم شدم