لیوان
از گرما نفسم بالا نمیآمد. کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه شدم. کولر را روشن کردم. به آشپزخانه رفتم و یک لیوان برداشتم که آب بخورم. چادرم زیر پایم گیر کرد و به زمین پرت شدم. لیوان به در کابینت کوبیده شد و تکههایش سمت خودم پاشید. لیوان به دو تکه تبدیل شده بود.
چند ثانیهای به آن دو تکه خیره شدم. از روی زمین بلند شدم و تکهها را در دستم گرفتم. لیوان موردعلاقهات را شکاندم. یعنی من را میبخشی؟ البته... فکر نکنم دیگر به خانهمان بیایی تا لیوانت را ببینی. دسته لیوان شکسته را گرفتم. تو همیشه از سمت راست کنار دسته آب میخوردی. لبم را آنجا گذاشتم و وانمود کردم که آب میخورم. هنوز بعد از چندین سال جای لبت گرم بود.
به این لیوان میگفتی لیوان آب. معتقد بودی در این لیوان هیچچیز غیر از آب نمیچسبد. اگر چای و قهوهات را در این لیوان میریختم چیزی نمیگفتی؛ اما از حالت صورتت معلوم بود خوشحال نمیشوی. وقت خواب همیشه این لیوان را پر از آب، بالای سرت میگذاشتی.
آخ... تکه کوچکی از لیوان روی زمین مانده بود.
عزیزم، لیوان مورد علاقهات پایم را برید. حالا من باید تو را ببخشم، یا تو من را؟!
الای وصالی
#متن_سبز