۱۴ خرداد ۱۴۰۳
۱۵ خرداد ۱۴۰۳
۱۵ خرداد ۱۴۰۳
۱۶ خرداد ۱۴۰۳
•متنِسبز!🇵🇸•
_
وقتی تو ماشین حوصله ت سر رفته و داری از نوشته های پشت وانت عکس میگیری:
۱۶ خرداد ۱۴۰۳
۱۸ خرداد ۱۴۰۳
دست و پایمان میلرزید...💔
در دلمان آشوب بود... نذر های مادر ها... اشک های پدر ها... بغض های سنگینی که شکست...!
رئیس جمهور عزیز ایران، شهید شد؟ کسی باورش نمیشد. آن دستی که قرآن را بین ملت ها بالا گرفت، سوخت؟ آن سری که سردار بر آن بوسه زد، زیر خاک رفت؟
و انگشترتان...
وقتی انگشترتان را از دستان خونی و سوختهتان درمیاوردند، دردتان نیامد؟ وقتی که میسوختید چه؟! خیلی درد داشت؟!
انگشتر شما، سردار، آرمان...
انگشترهایتان دلمان را سوزاند...! ملت ایران منتظر شماست! شما که بیشتر از سه سال جایی نماندی، میشود ولی عصر قبل سه سال ظهور کند، برگردی؟!
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
۲۰ خرداد ۱۴۰۳
وسط ناله کردن و درد کشیدنم، به گریهات لبخند میزنم... از کی آنقدر بیرحم شدهام که به گریهی دیگران میخندم؟ قبل از آمدنت همه نگران بودند سالم نباشی. چه نگرانی بیخودی! اگر تو مشکلی داشتی که نمیتوانستی دهانت را آنقدر باز کنی و فریاد بزنی! تو را کنارم میگذارند و تو جوری که انگار منتظر این لحظه بودی سرت را به سینهام میچسبانی و آرام میشوی... من کی وقت کردم مادر تو بشوم؟
میخندی و سعی میکنی بایستی، چند ثانیه که ایستادی، دو قدم به سمتم میآیی و بعد به زمین میافتی. صدای جیغ من و پدرت به هوا میرود! تو راه رفتی! من محکم بغلت میکنم و پدرت دلت را آرام گاز میگیرد و قلقلکت میدهد. صدای قهقهات کله قندی در دلم آب میکند.
با انگشتهای ریزت چشمانم را باز میکنی. روی دلم نشستهای و خودت را تکان میدهی تا بیدار شوم. وقتی نتیجهای نمیگیری با اعتراض فریاد میزنی:ماما! دربین آن خواب و بیداری چشمانم اندازهی پرتقال میشود! محکم بغلت میکنم و آنقدر فشارت میهم و جیغ میزنم و میبوست که صورتم را چنگ میاندازی...
یک سیب از توی بشقاب برمیداری و گاز میزنی که دهنت پر خون میشود. داد میزنی و میگویی: مامااان دندونم افتاد! و پقی میزنی زیر گریه. میگویم: خب میدونستی که بالاخره میفته! میگویی: نه با خوووون!
و با گریه به سمت دستشویی میروی...
با آن دندانهای یکی درمیانت لبخند میزنی و بغلم میکنی. من هم بغلت میکنم و آرام میگویم: مدرسهت دیر نشده؟ به آسمان میپری و فوری از خانه خارج میشوی...
کی آنقدر بزرگ شدی که من خریدهایم را به جای پدرت به تو بگویم؟ البته هرچقدر هم گودزیلا وار گنده بشوی هنوز دندون موشی من هستی...
کمکم ریشهایت دارد در میآید. هنوز بیشتر صورتت خالیست ولی هر وقت حرف میزنی دست هایت را مثلا به ریشت میکشی!هی قیچی را برمیداری و یکم نوکش را میزنی. آخر پسر هنوز درنیامده اصلاحش میکنی؟!
"منم یه مادرم،پسرمو دوستش دارم..."
به گوشه ی چادرم خیره شدهام.
هنوز باورم نشده....
اشکهایم تمام صورتم را پر کرده
یعنی دیگر "تو" شب به خانه نمیآیی؟دیگر بغلم نمیکنی؟ دیگر دستم را نمیبوسی؟ دیگر آرام نماز شب نمیخوانی؟ دیگر نمیبینمت؟ من کی مادر شدم؟ تو کی شهید شدی؟...
تقدیم به مادر شهیدان:
#حسن_محمد_آبادی
#حسین_محمد_آبادی
#محمد_امین_صفرزاده
#محمد_علی_مرادی
#یاسین_تشت_زر
#کرمان_تسلیت
و همه ی مادرانی که فرزند خود را به اسلام تقدیم کردند
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
۲۲ خرداد ۱۴۰۳
۲۳ خرداد ۱۴۰۳
۲۳ خرداد ۱۴۰۳