eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
686 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
👑𝕊𝕙𝕖 𝔼𝕩𝕚𝕤𝕥𝕤 _ᴄʜᴀᴘᴛᴇʀ 1 : نقطه شروع _Written by: Misa chan ✍ پارت اول_ᴘᴀʀᴛ1 ❤️‍🩹 | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
_روزی روزگاری در سرزمین های قصه ها، مردمانی درکنار یکدیگر زندگی می‌کردند... مردمانی از دوجنس، دو نژاد با تفاوت های آشکار. بین اجنه و انسان ها،مشکلی وجود نداشت، اما،تنها تا وقتی که سران آنها ، طمع نکرده بودند، غرور دفن شده در وجود مردمان جوانه زد و به درختی بارور تبدیل ‌شد، دروغ، دشمنی، حسادت و... خون های زیادی به ناحق ریخته شد، وسایل ارزشمند زیادی به غارت برده شد، کودکان زیادی چشم فرو بستند، قلم های زیادی از نوشتن باز ماندند و ناگهان، امید خاموش شد! افرادی کمی زنده مانده بودند، عاجز و ناتوان؛چی کسی می‌توانست این جنگ خونین را به پایان برساند؟ صدای ناله و التماس مردم بلند شد! نه تنها از آن دو نژاد،بلکه دیگر موجودات عالم، در سرتاسر جهان، سر تعظیم فرود آوردند تا خدا، رحمتش را شامل مردمان دردمند کند. بعد از هفت شبانه روز، خداوند.. رحمتش را نازل کرد.. او، آن چهار تن را خلق کرد، " ییک نواه ها و همزادانشان را" اما این قصه، حقیقت دارد؟؟ . . . ویولت رویا نمی‌دید؛ رویا بود که او را می‌دید. سرنوشت اغلب با زمزمه ای آغاز می‌شود، نه با فریاد؛ و او، بی‌آنکه بداند، به آن زمزمه گوش سپرده بود. هیچ‌کس نگفت که آغازِ همه‌چیز می‌تواند این‌قدر ساکت باشد؛ حتی برای کسی مثل ویولت، که به شنیدن عادت داشت، نه دیدن. رویاهایش او را رها نمی‌کردند. این پنجمین بار بود که همان تصویر، همان سایه، همان دردها، با همان فریاد در خوابش جان می‌گرفت. مردی در تختش افتاده بود، تمام رنگ ها خاکستری بودند،بوی چوب سوخته تمام فضا را پر کرده بود. موجوداتی سیاه رنگ مانند روح، دور آن مرد، ذره ذره جانش را می‌گرفتند و از آن تغذیه می‌کردند. آن مرد تقلا می‌کرد تا از میان مه تاریکی و هوای خفه کننده بگذرد، کسی اورا بفهمد اما انسان های دورش..دریغا! صدایی ناشناس نام ویولت را فریاد می‌زد، موجودات روح مانند بعد از گرفتن جان مرد متوجه شدند و دنبالش کردند. صحنه ای آشنا میدید از فردی ناآشنا؛ زنی که صورتش مخدوش بود، موهای بلند مشکی رنگ با لباسی کلاسیک. ویولت مطمئن بود آن زن نگرانش است. نامش را چندین باز صدا میزند و از او می‌خواهد در آغوشش پناه بگیرد اما، قبل از هرچیزی تصویر خودش از بین رفت! او دنبال تمام کردن این کابوس بود اما قبل از آنکه دستش به حقیقت برسد، از خواب می‌پرید. این بار هم مثل چهار شب گذشته، نفس‌نفس‌زنان روی تخت نشست.پتوی نازک به تنش چسبیده بود و قطره‌های عرق، روی شقیقه‌اش می‌دویدند و پرده نازک شب هنوز دور چشمانش حلقه بسته بود. قلبش با سرعت میکوبید گویا میخواست بیرون بیاید. هوا گرگ و میش بود و اتاق گرم؛ حتی پنکه نیز نمی‌توانست شدت گرما را کم کند. در همین لحظه، در اتاق به آرامی باز شد و عطر مادرش به مشام رسید، او با صدایی ملایم اما پر اضطراب گفت: «دوباره همون خواب لعنتی؟» ویولت به آرامی سرش را تکان داد و سعی داشت تنفسش را کنترل کند. مادرش لیوان آبی که در دست داشت را به او داد. با صدای گرفته به ویولت گفت:دخترم.. دیگه طاقت دیدنت تو این حال رو ندارم. باید یه فکری بکنیم.. ویولت سرش را به آرامی به شانه ای مادرش تکیه داد. توان حرف زدن از او گرفته شد بود، فقط لرزش بدنش را حس می‌کرد و آن احساس غریبه،بوی مرگ در مشامش پیچیده بود. این حس ها عجیب برای او ناآشنا بود. ویولت ناگهان متوجه چیزی شد. سرش را سمت مادرش بلند کرد و گفت: مامان،میگم اون فرد،فکر کنم... صدای زنگ تلفن همراه از اتاق بغلی به گوش میرسید. مارلنا با تردید ویولت را تنها گذاشت و به سمت اتاق رفت. ویولت هنوز نگاهش را از در برنداشته بود، جایی که مادرش لحظاتی پیش ناپدید شده بود. هنوز به مادرش نگفته بود که مطمئن است آن فرد "پدربزرگش" است، پدربزرگی که تا به حال اورا ندیده، چون مارلنا دوست نداشت با پدرش ارتباط داشته باشد. درونش چیزی فریاد می‌زد. حسی غریب، چیزی میان پیش‌بینی و هراس.. صدای فریاد خفه‌ی مارلنا خانه را لرزاند. ویولت بی‌اختیار از جا پرید، پتو از روی تخت افتاد، و قدم‌های لرزانش او را به سمت اتاق کشاند. مادرش آن‌جا ایستاده بود. گوشی از دستش رها شده بود و روی زمین، صفحه‌اش هنوز روشن بود. مارلنا به دیوار تکیه داد، دستانش را روی سینه‌اش فشار داد و زیر لب گفت: اون..اون مُرد ویولت..درست مثل خوابت...دقیقا با همون جزئیات.. ویولت مات مانده بود. زنگ در گوشش پیچید، قلبش سنگین شد، و آن کابوس لعنتی، با صدای بلندتری در ذهنش تکرار شد. ویولت نمی‌توانست این حجم از حس ترس و انزجار درونی خود را پنهان کند. ❤️‍🩹 | @Green_Text
جهنم خالیست ، تمام شیاطین اینجا هستن. 👤ویلیام شکسپیر | @Green_Text
ولی هیچکس نمیتونه بیشتر از ذهن اورثینکم بهم آسیب بزنه . | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
_روزی روزگاری در سرزمین های قصه ها، مردمانی درکنار یکدیگر زندگی می‌کردند... مردمانی از دوجنس، دو نژا
خب سلام به همگی، میسا هستم ادمین جدید _قبلا ادمین همینجا بودم ولی خب.. _😂 باید خدمتتون عرض کنم که یکی از ناول های که می‌نویسم رو قراره باهاتون اینجا به اشتراک میذارم. امیدوارم خوشتون بیاد و حتما نظراتتون روی توی ناشناس برامون بفرستید بلکه برای هممون انگیزه ای بشه تا قدرت بیشتر پارت‌گذاری کنیم و کیفیت رمان رو بالاتر ببریم. نقدی، پیشنهادی، عیب یا ایرادی بود هم بگید خوشحال میشم✨💚 خب دیگه فعلا همین، ممنون که خونید، تا اطلاع رسانی دیگر فعلا خدانگهدار+-+ ❤️‍🩹 | @Green_Text
"...چادر بوی دوست داشتن می داد. همین قدر از چادر فهمیدم..." - منم همین طور خانم چراغ نوروزی، منم همینطور♡ 📚 خداحافظ سالار 🌑 | @Green_Text
ما در کتاب‌ها با خردمندان سخن می‌گوییم و در زندگی روزانه با بی‌خردان! 👤 فرانسیس بیکن ☕️ | @Green_Text
بِبَـر و بِبُــر! شب‌ها نام خدا بِبـَر، و یکسره از همه بِبُر و رو به او بیار. (سوره‌ی مبارکهٔ مزمل، آیه‌ی ۸) ☕️ | @Green_Text
از پس سختی‌ها معجزه‌ها شکل می‌گیرند. :) ☕️ | @Green_Text
👑𝕊𝕙𝕖 𝔼𝕩𝕚𝕤𝕥𝕤 _ᴄʜᴀᴘᴛᴇʀ 1 : نقطه شروع _Written by: Misa chan ✍ پارت دوم_ᴘᴀʀᴛ2 ❤️‍🩹 | @Green_Text