eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
686 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
ما در کتاب‌ها با خردمندان سخن می‌گوییم و در زندگی روزانه با بی‌خردان! 👤 فرانسیس بیکن ☕️ | @Green_Text
بِبَـر و بِبُــر! شب‌ها نام خدا بِبـَر، و یکسره از همه بِبُر و رو به او بیار. (سوره‌ی مبارکهٔ مزمل، آیه‌ی ۸) ☕️ | @Green_Text
از پس سختی‌ها معجزه‌ها شکل می‌گیرند. :) ☕️ | @Green_Text
👑𝕊𝕙𝕖 𝔼𝕩𝕚𝕤𝕥𝕤 _ᴄʜᴀᴘᴛᴇʀ 1 : نقطه شروع _Written by: Misa chan ✍ پارت دوم_ᴘᴀʀᴛ2 ❤️‍🩹 | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
نگاهش را از مادرش گرفت،دست هایش را مشت کرد. از دست او عصبانی بود که درباره خواب هایش می‌دانست و کاری نکرده بود، شاید پدربزرگی که هرگز آن را ندیده بود، هنوز نفس می‌کشید!! از خواب هایش متنفر بود که او را به چنین وحشتی انداخته بودند.. از زندگی ترسیده بود که چه خوابی برای او دیده است! نمی‌دانست چه کند، نمی‌دانست اصلا توانایی انجام کاری را دارد یا نه؟ مادرش هراسان از کنارش گذشت و به سمت کمد رفت. او با سرعت کمد را زیرو رو می‌کرد و دنبال چیزی میگشت. بعد از تلاش های فراوان و بیرون ریختن اکثر محتویات کمد چیزی که می‌خواست را پیدا کرد. جعبه کوچکی که در آن گردنبندی با سنگی جادویی و همینطور چند عکس، کارت و نوشته قرار داشت! مارلنا نوشته های روی کارت ها را با عجله می‌خواند، روی یک دست نوشته با تردید ایستاد. آیا آن نوشته از قبل درون جعبه وجود داشت؟ مارلنا اهمیت نداد! فقط مطمئن بود دوای دردش همان مکان و همان شخصی است که در نوشته آمده است... گردنبند و آن دست نوشته را با عجله سمت ویولت برد. هراسان روبه دخترش شروع به صحبت کرد:ویولت، عزیزم... این گردنبند رو بنداز گردنت... وقت نداریم، باید همین الان از اینجا بریم! و با سرعت گردنبند را گردن ویولت انداخت. ویولت سرگیجه داشت، نمی‌دانست هدف مادرش چیست، هنوز اتفاقی که افتاده بود را هضم نکرده بود، این حرف های مادرش چه بود؟ از او چه میخواست؟ _مامان..چی داری میگی؟ او اینها را گفت اما حرفش نیمه کاره ماند چون مارلنا دست ویولت را کشید و به سمت در خروجی رفت.. عصبانیت و حس خفگی به او دست داده بود، صدایش خشن بود:نمیخوام دوباره تکرار بشه! میخواستم انکارش کنم ولی... تو نباید شبیه مادربزرگت بشی؛ یعنی من نمیذارم!! ویولت از تعجب دهانش باز مانده بود، مادربزرگش؟تکرار؟مگر او چطوری بود؟ مثل ویولت خواب های عجیب و غریب مانند پیشگویی میدید؟ شاید هم به همین دلیل بود که از پدربزرگش طلاق گرفته بود و باعث هرج‌ومرج بین خانواده ها شده بود... اصلا، مادربزرگش چطور زندگی داشت؟ اما چرا در این چهار شب گذشته مادرش اصلا اورا جدی نگرفته بود؟ مثل یک بچه متوهم با او رفتار می‌کرد... همه اینها به مادربزرگش ربط داشت؟ اصلا موقعیت را درک نمی‌کرد. مارلنا عجله داشت،حتی بدون اینکه اجازه دهد لباس هایشان را عوض کنند سوار ماشین شدند. ویولت حتی دوست نداشت یک کلمه با مادرش صحبت کند، حس بدی داشت، به تمام اتفاقاتی که درحال رخ دادن بود... تنها کاری که کرد این بود که به مادرش خیره شود. دست های مادرش میلرزید و پوست لبش را میکند. _مامان... حال مارلنا عجیب بود،این رفتارش را ویولت تا به حال ندیده بود. مارلنا با صدای لرزان گفت :بذار مطمئن بشم.... بعد... باهات صحبت میکنم... فعلا... فقط صبر کن! مارلنا در تمام طول مسیر اضطراب داشت، پایش را تکان میداد و پوست لبش را می‌کند. ویولت تا زمانی که به آن کلبه در انتهای شهر رسیدند دیگر سخنی نگفت. سرش را به صندلی تکیه داده بود و به دور دست ها می‌نگریست. نمی‌دانست چه در انتظارش است و یا آن خواب های که می‌بیند چه معنی دارد... بجز آخرین خوابش که، در آن پیشگویی کرده بود! مادرش ماشین را متوقف کرد و پیاده شد، ویولت نشنید اما مادرش زیر لب با خود صحبت می‌کرد : فقط تا قبل اینکه اسکات برگرده...فقط تا قبلش... این نفرین خانوادگی رو تموم میکنم.. دخترم رو، ازت پس میگیرم مامان!! ویولت نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد. هوا سوز بدی داشت و این موضوع در تابستان بسیار عجیب بود ! مارلنا دست ویولت را گرفت، در چوبی روبه‌رویشان نیمه باز بود، آرام در زدند و وارد شدند. فضای آن مکان برای ویولت عجیب بود، با اینکه وسایل زیادی درونش بود اما... خالی بود! درواقع بهتر است بگوییم تهی بود،فضایی پوچ... ویولت از آنجا حس خوبی نمی‌گرفت، ناخودآگاه بدن خود را منقبض کرد. مادرش هم احوالش چیزی از او کمتر نبود! مارلنا چون کسی را ندید با صدای که سعی در کنترل آن داشت،بلند شروع به صحبت کرد : ببخشید! کسی هست؟ من دخترم رو اوردم تا معاینه بشه!! ویولت از تعجب دهانش باز ماند... معاینه؟ چه معاینه ای؟ مگر او مشکلی داشت؟ دخترک دندان قروچه ای کرد و دستش را جدا کرد. خواست به مادرش بفهماند مشکلی ندارد اما تا خواست زبان باز کند،صدای قدم های سنگین مردی بلند قامت در سالن پیچید. مادرش سریع سمت صدا برگشت و پرسید :شما اریک هستید؟ مرد با لبخند تایید کرد، انگار همچیز را از قبل می‌دانست، که جرا آنها اینجا هستند و اینکه از قبل جه باید بگویید! ❤️‍🩹 | @Green_Text
خوشحال میشم نظراتتون رو باهام به اشتراک بذارید، توی ناشناس منتظرتونم! 💚🌱
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فریاد خواننده معروف آمریکایی مک لمور:در این لحظه از تاریخ برای قیام فراخوانده شده‌ایم؛ FREE,FREE PALESTINE🇵🇸 🐇 | @Green_text
ما زنده می‌مانیم؛ اما کبودی ها روی تن‌مان خواهند ماند. ما سبز می‌شویم؛ اما شاخه‌هایی شکسته خواهد شد. ما ادامه می‌دهیم؛ اما همیشه بخشی از ما در راه رها می‌شود. ما زنده می‌مانیم، ما همیشه ادامه خواهیم یافت. ما همیشه زنده مانده‌ایم حتی اگر هنوز در تابوت نخوابیده باشیم؛ مردگان زنده هستیم. 🐇 | @Green_text
آدم‌ها تا حد مُردن از خود خسته‌ات می‌کنند! ترکت نمی‌کنند، اما مجبورت می‌کنند ترکشان کنی؛ آنگاه تو می‌شوی بنده‌ سر تا پا خطاکار! 👤‌‌هوشنگ ابتهاج ☕️ | @Green_Text