خیلیخب؛
حالا دیگه وقت هنرنمایی شماست!
بنظرتون کدوم بیو قشنگ تر و بهتر بود؟
https://EitaaBot.ir/poll/w7lig3
حتما نظرتون رو ثبت کنید؛ شاید صاحب قشنگترین بیو از نظر شما کسی باشه که جایزه میگیره.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
خیلیخب؛ حالا دیگه وقت هنرنمایی شماست! بنظرتون کدوم بیو قشنگ تر و بهتر بود؟ https://EitaaBot.ir/pol
خب خب، متشکرم که منتظر موندید.
و حالا برنده چالش رو اعلام میکنم:
"شرکت کننده شماره 7"
مبارکت باشه. برای گرفتن جایزه به پیوی من مراجعه کن.
از همه افرادی که در رایگیری شرکت کردند ممنونم.
همچنین، تصمیم گرفتم از همه کسایی که جرئت کردند و شرکت کردند قدردانی کنم، بنابراین 6 شرکت کننده دیگه هم به پیویام مراجعه کنند تا یه یادگاری کوچک دریافت کنند.
صداقت ممکن است دوستان زیادی به تو ندهد،
اما همیشه نوع درستش را به تو میدهد...
☕️ #Sakura | @Green_Text
یه جا خونده بودم میگفت: آدمایی که دوست دارن حال بقیه رو خوب کنن و نمیتونن ببینن کسی حالش خوب نیست، در واقع زمانی یه بخشی از وجودشون نیاز به کمک داشته ولی هیچوقت از کسی کمک نخواستن...
☕️ #Sakura | @Green_text
هرچـے طوفان زندگیـت بزرگـ تر باشه، رنگیـن کمون بعدش قشنگ ترهـ ...^_^
☕️ #Sakura | @Green_text
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدانکنه...🤦♂😂
در تب و تاب انتخاب رشته کنکوریهامون، اندکی باهم بخندیم. 😂
#Video #Fun
☕️ #Sakura | @Green_Text
بریم سراغ پارت اول رمان انیمهای جدید؟
پ.ن: اصلا هم فردا امتحان ندارم...🤦♂
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی
- 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 1
#Short_story #Fake_Liar
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 1 #Short_story #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green
"دروغگوی قلابی"
(قسمت اول)
در میانه جوانی و در سن 28 سالگی بود که آن اتفاق افتاد. می توانم از آن اتفاق به عنوان یک موج طوفانی یاد کنم که به ساحل آرام زندگی ام رسید و روزمرگی خوشایندم را از مسیر همیشگیش خارج کرد. همه چیز ازآن صبحی شروع شد که ناغافل از آنچه سرنوشت برایم رقم زده بود، کمی بیشتر ازهمیشه خوابیده بودم.
آن روزصبح، دیرتر از همیشه از خواب برخواستم. فقط بخاطر دارم که وقتی چشمانم را گشودم و نگاهم به عقربه های ساعت روی دیوار افتاد، با سریع ترین حالت ممکن از خانه بیرون زدم و تا سر خیابان دویدم و تاکسی گرفتم. از بدشانسی به تور ترافیک خوردم. درحالی که با استرس لب پایینی ام را گاز می گرفتم، مدام به ساعت مچی ام نگاه می کردم. حرکت عقربه ها، کلید افزایش استرس من شده بود. عاقبت از تاکسی بیرون زدم و تصمیم گرفتم تا اداره بدوم.
چنان می دویدم که گویی جانی بالفطره ای دنبالم انداخته بود. قطره های عرق از چانه ام سر می خوردند و روی زمین می ریختند. با این حال به دویدن ادامه می دادم؛ چون حتی تصور دیررسیدن به اداره نیز برایم کابوس بود. همینطور که می دویدم، باخود فکر کردم که اگرمانند همکارانم ماشین داشتم، شاید هرگز به چنین وضعی دچار نمی شدم. اما فعلا این فکرها فایده ای نداشت و با فکر کردن به این چیزها، از آسمان برایم ماشین نمی فرستادند. همچنین، خوب می دانستم که خواب ماندنم تا حدی تقصیر خودم بود. پس سرم را به چپ و راست چرخاندم و سعی کردم به هیچ چیز جز هرچه سریعتر به اداره رسیدن فکرنکنم.
همین که پایم را داخل اتاق گذاشتم، صدای سربازرس به گوشم خورد:
- هیراگی!
گرچه سعی کردم اضطرابم درچهره ام نمایان نشود، اما می دانستم که ابروهایم مثل همیشه مرا لو خواهند داد. به سمت سربازرس رفتم و با پاهای جفت کرده روبرویش ایستادم.
- معذرت می خوام قربان که دیر کردم.
از همان لحظه که پایم را داخل اداره گذاشتم، منتظر توبیخ شدید سربازرس بودم؛ اما برخلاف انتظارم، چنین اتفاقی نیفتاد.
- هیراگی، یه مورد قتل داریم تو خیابون شیبویا. سریع با تیم برید سر صحنه.
شانس! با خود فکر کردم که حتما خدا الطافش را به سمتم روانه ساخته و این پرونده را دقیقا در چنین زمانی به دست سربازرس رسانده تا من را نجات دهد. از این فرصت آسمانی استفاده کرده و مجال ندادم که سربازرس حرف دیگری بزند، مبادا توبیخم کند.
- چشم!
بدون لحظه ای درنگ از اتاق بیرون دویدم.
با افراد گروه تجسس و چند افسر به سمت آدرس اعلام شده حرکت کردیم. ماشین پلیس داخل خیابان شیبویا شد و نبش خیابان پنجم به سمت چپ پیچید و در آخر، در مقابل ساختمانی سه طبقه ایستاد. از ماشین پیاده شدم، یقه کتم را مرتب کردم و با دوافسر به سمت طبقه دوم رفتیم. مقابل واحد 221B ، زن میانسالی ایستاده بود. اضطراب از چهره اش مشهود بود؛ درست مانند همه انسان های بیچاره دیگری که در یک روز معمولی ناگهان جسد وحشتناکی مقابل خود می بینند و مدت ها طول خواهد کشید تا بتوانند شبی بدون دیدن خاطره جسد مقابل چشمانشان بخوابند. جلو رفتم و نشان پلیسم را از جیب کتم در آوردم و مقابل زن گرفتم.
- هیراگی واتارو هستم از اداره جنایی پلیس توکیو. شما با پلیس تماس گرفته بودید، درسته؟
می توانستم از چهره اش بخوانم که با دیدن نشان پلیس، احساس امنیت کرد و اضطرابش اندکی فرو نشست. حس امنیتی که این نشان پلیس در مردم ایجاد می کرد، باعث شعله کشیدن غرور خاصی درونم می شد که بار روی شانه ام را سنگین تر می کرد و درنتیجه، عزمم را برای پلیس شایسته در خدمت جامعه بودن، بیشتر می کرد.
زن میانسال آب دهانش را قورت داد و پاسخ داد:
- ب...بله. امروز صبح داشتم از جلوی واحد های طبقه دو رد می شدم که دیدم جلوی این واحد خون ریخته شده. ترسیدم که اتفاقی افتاده باشه. چندبار در زدم اما کسی جواب نداد. برای همین با کلید یدک در رو باز کردم و...
با یادآوری صحنه خشونت آمیزی که دیده بود، اشک در چشمان زن جمع شد. منتظر ادامه صحبت زن نماندم؛ نمی خواستم بیشتر از این حال او را بد کنم.
برخلاف اکثر بازرس ها که به اینگونه موارد اهمیتی نمی دهند، من معتقدم که پلیس حافظ همه چیز مردم است؛ حتی احساسات و روح و روان آن ها. گرچه بارها بخاطر چنین رویه ای مورد تمسخر و سرزنش همکاران، علی الخصوص بزرگترهای اداره قرار گرفته ام، و درمیان همکاران خانم با لفظ جوان احساساتی تمسخر می شوم، اما نمی توانم از آن دست بکشم. تا وقتی بتوانم پلیس شایسته ای باشم، هرآنچه دیگران بگویند را به چشم باد های پاییزی خواهم دید. می دانم که روزی نسیم ملایم بهار، جای بادهای خشن پاییز را خواهند گرفت.
گلویم را صاف کردم و لبخندی گرم زدم.
- بهرحال، ما میریم داخل تا جسد رو بررسی کنیم. لازم نیست داخل بیاید تا دوباره اون صحنه وحشتناک رو ببینید. فقط لطفا همین نزدیکی بمونید. هنوز چندتا سوال مونده که باید ازتون بپرسم.
☕️ #Sakura | @Green_Text