4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدانکنه...🤦♂😂
در تب و تاب انتخاب رشته کنکوریهامون، اندکی باهم بخندیم. 😂
#Video #Fun
☕️ #Sakura | @Green_Text
بریم سراغ پارت اول رمان انیمهای جدید؟
پ.ن: اصلا هم فردا امتحان ندارم...🤦♂
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی
- 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 1
#Short_story #Fake_Liar
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 1 #Short_story #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green
"دروغگوی قلابی"
(قسمت اول)
در میانه جوانی و در سن 28 سالگی بود که آن اتفاق افتاد. می توانم از آن اتفاق به عنوان یک موج طوفانی یاد کنم که به ساحل آرام زندگی ام رسید و روزمرگی خوشایندم را از مسیر همیشگیش خارج کرد. همه چیز ازآن صبحی شروع شد که ناغافل از آنچه سرنوشت برایم رقم زده بود، کمی بیشتر ازهمیشه خوابیده بودم.
آن روزصبح، دیرتر از همیشه از خواب برخواستم. فقط بخاطر دارم که وقتی چشمانم را گشودم و نگاهم به عقربه های ساعت روی دیوار افتاد، با سریع ترین حالت ممکن از خانه بیرون زدم و تا سر خیابان دویدم و تاکسی گرفتم. از بدشانسی به تور ترافیک خوردم. درحالی که با استرس لب پایینی ام را گاز می گرفتم، مدام به ساعت مچی ام نگاه می کردم. حرکت عقربه ها، کلید افزایش استرس من شده بود. عاقبت از تاکسی بیرون زدم و تصمیم گرفتم تا اداره بدوم.
چنان می دویدم که گویی جانی بالفطره ای دنبالم انداخته بود. قطره های عرق از چانه ام سر می خوردند و روی زمین می ریختند. با این حال به دویدن ادامه می دادم؛ چون حتی تصور دیررسیدن به اداره نیز برایم کابوس بود. همینطور که می دویدم، باخود فکر کردم که اگرمانند همکارانم ماشین داشتم، شاید هرگز به چنین وضعی دچار نمی شدم. اما فعلا این فکرها فایده ای نداشت و با فکر کردن به این چیزها، از آسمان برایم ماشین نمی فرستادند. همچنین، خوب می دانستم که خواب ماندنم تا حدی تقصیر خودم بود. پس سرم را به چپ و راست چرخاندم و سعی کردم به هیچ چیز جز هرچه سریعتر به اداره رسیدن فکرنکنم.
همین که پایم را داخل اتاق گذاشتم، صدای سربازرس به گوشم خورد:
- هیراگی!
گرچه سعی کردم اضطرابم درچهره ام نمایان نشود، اما می دانستم که ابروهایم مثل همیشه مرا لو خواهند داد. به سمت سربازرس رفتم و با پاهای جفت کرده روبرویش ایستادم.
- معذرت می خوام قربان که دیر کردم.
از همان لحظه که پایم را داخل اداره گذاشتم، منتظر توبیخ شدید سربازرس بودم؛ اما برخلاف انتظارم، چنین اتفاقی نیفتاد.
- هیراگی، یه مورد قتل داریم تو خیابون شیبویا. سریع با تیم برید سر صحنه.
شانس! با خود فکر کردم که حتما خدا الطافش را به سمتم روانه ساخته و این پرونده را دقیقا در چنین زمانی به دست سربازرس رسانده تا من را نجات دهد. از این فرصت آسمانی استفاده کرده و مجال ندادم که سربازرس حرف دیگری بزند، مبادا توبیخم کند.
- چشم!
بدون لحظه ای درنگ از اتاق بیرون دویدم.
با افراد گروه تجسس و چند افسر به سمت آدرس اعلام شده حرکت کردیم. ماشین پلیس داخل خیابان شیبویا شد و نبش خیابان پنجم به سمت چپ پیچید و در آخر، در مقابل ساختمانی سه طبقه ایستاد. از ماشین پیاده شدم، یقه کتم را مرتب کردم و با دوافسر به سمت طبقه دوم رفتیم. مقابل واحد 221B ، زن میانسالی ایستاده بود. اضطراب از چهره اش مشهود بود؛ درست مانند همه انسان های بیچاره دیگری که در یک روز معمولی ناگهان جسد وحشتناکی مقابل خود می بینند و مدت ها طول خواهد کشید تا بتوانند شبی بدون دیدن خاطره جسد مقابل چشمانشان بخوابند. جلو رفتم و نشان پلیسم را از جیب کتم در آوردم و مقابل زن گرفتم.
- هیراگی واتارو هستم از اداره جنایی پلیس توکیو. شما با پلیس تماس گرفته بودید، درسته؟
می توانستم از چهره اش بخوانم که با دیدن نشان پلیس، احساس امنیت کرد و اضطرابش اندکی فرو نشست. حس امنیتی که این نشان پلیس در مردم ایجاد می کرد، باعث شعله کشیدن غرور خاصی درونم می شد که بار روی شانه ام را سنگین تر می کرد و درنتیجه، عزمم را برای پلیس شایسته در خدمت جامعه بودن، بیشتر می کرد.
زن میانسال آب دهانش را قورت داد و پاسخ داد:
- ب...بله. امروز صبح داشتم از جلوی واحد های طبقه دو رد می شدم که دیدم جلوی این واحد خون ریخته شده. ترسیدم که اتفاقی افتاده باشه. چندبار در زدم اما کسی جواب نداد. برای همین با کلید یدک در رو باز کردم و...
با یادآوری صحنه خشونت آمیزی که دیده بود، اشک در چشمان زن جمع شد. منتظر ادامه صحبت زن نماندم؛ نمی خواستم بیشتر از این حال او را بد کنم.
برخلاف اکثر بازرس ها که به اینگونه موارد اهمیتی نمی دهند، من معتقدم که پلیس حافظ همه چیز مردم است؛ حتی احساسات و روح و روان آن ها. گرچه بارها بخاطر چنین رویه ای مورد تمسخر و سرزنش همکاران، علی الخصوص بزرگترهای اداره قرار گرفته ام، و درمیان همکاران خانم با لفظ جوان احساساتی تمسخر می شوم، اما نمی توانم از آن دست بکشم. تا وقتی بتوانم پلیس شایسته ای باشم، هرآنچه دیگران بگویند را به چشم باد های پاییزی خواهم دید. می دانم که روزی نسیم ملایم بهار، جای بادهای خشن پاییز را خواهند گرفت.
گلویم را صاف کردم و لبخندی گرم زدم.
- بهرحال، ما میریم داخل تا جسد رو بررسی کنیم. لازم نیست داخل بیاید تا دوباره اون صحنه وحشتناک رو ببینید. فقط لطفا همین نزدیکی بمونید. هنوز چندتا سوال مونده که باید ازتون بپرسم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
خبخب، همراهان همیشگی!
لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون.
نظرتون نسبت به این رمان جدید؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟
و یه سوال مهم: حدس میزنید قراره در قسمت بعدی چه اتفاقی بیوفته؟ از سرنخ های داخل این پارت استفاده کنید و بهم بگید.
منتظرم.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
خبخب، همراهان همیشگی! لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. نظرتون نسبت به این رمان
ادمینا نظری ندارند؟
اصلا هم به ادمین خاصی که خوره جناییه اشاره نمیکنم.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
خبخب، همراهان همیشگی! لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. نظرتون نسبت به این رمان
یه لحظه توجه کنید:
بنظر میاد اشتباه متوجه شدید، چون همه دارید تلاش میکنید درباره پرونده حدس بزنید. من ازتون نخواستم که قاتل یا نحوه قتل رو حدس بزنید. البته خوبه که سعی کردید حدس بزنید و تلاش کردید، و قابل تحسینه. اما الان نتیجه گرفتن درست نیست. چون به قول شرلوک هلمز: «نظریه پردازی پیش از در اختیار داشتن کلیه ی شواهد اشتباه بزرگیست. قضاوت را مخدوش میکند.» شما فعلا اطلاعات محدودی از این قتل دارید. البته که همین اطلاعات محدود میتونه به ما کمک کنه، اما بدون دانستن همه حقایق، قضاوت کردن ما رو به نتیجه درستی نمیرسونه.
منظورم این بود که سرنخ ها و آگاهیهایی که در این قسمت وجود داشت رو کنار هم بگذارید و تلاش کنید استنتاج کنید. میدونم که اولش سخته،چون نمیدونید باید چیرو استنتاج کنید. اما استنتاج هم مانند تمام هنرهای دیگه نیاز به شروع کردن و تلاش کردن داره.
تلاش تونو بکنید. هدف من فقط دیدن همین تلاشتونه. به هرچیزی که به چشمتون میخوره فکر کنید؛ حتی احساسات.
یکسری نکات و اطلاعات ریز به ظاهر بی ربطی داخل این قسمت هست، بنظرتون قراره ما رو به چه چیزی در قسمت بعد برسونه؟
تمام هنر مال ابر بود اما
همـہ براے باران شعر گـفتند.!
☕️ #Sakura | @Green_text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 2 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی"
(قسمت دوم)
دستگیره در واحد 221B را چرخاندم و داخل شدم. از همان لحظه ورود، کم اثاثیه بودن خانه توجهم را جلب کرد. شاید مستاجر به تازگی به اینجا اسباب کشی کرده، و یا درحال رفتن از این واحد بود. دلیلش هرچه که بود، برایم عجیب بود. درحالی که دستم را پشت موهای کوتاهم می کشیدم، فضای خانه را به دقت مشاهده کردم. هیچ اثری از به هم ریختگی، تلاش برای دزدی و یا تلاش برای به زور وارد خانه شدن دیده نمی شد. سرم را به سمت کاناپه چرخاندم و با جسد غرق در خون مقتول بیچاره مواجه شدم که پایین کاناپه افتاده بود. سرش کاملا متلاشی شده بود و دلیل حجم زیاد خونی که روی زمین و کنار مقتول ریخته شده بود، همین بود. بیچاره زن صاحب خانه منظره وحشتناکی را متحمل شده بود. گمان نمی کنم که توانسته باشد تا مدتها خوب بخوابد. اما عجیب ترین مسئله ای که در جسد دیده می شد، رد قرمز تیره خفگی به همراه خطوط یوشیکاوا بر روی گردنش بود.
[ پ.ن: هنگامی که یک قربانی درحال خفه شدن توسط طناب یا شی مشابه است، با چنگ زدن به وسیله انگشتانش به طناب سعی می کند آن را از گردنش جدا کند و بشدت تقلا می کند. دراین شرایط زخم هایی ناشی از چنگ های او روی گردنش می ماند که به آن خطوط یوشیکاوا گفته می شود.]
درحالی که تیم پزشکی قانونی و تحقیقات درحال بررسی صحنه جرم بودند، به دیواری تکیه زده و سخت غرق فکر بودم. این مسئله بسیار مهم و درعین حال عجیب می نمود که قربانی هم اثاری از له شدن سرش توسط یک شی سخت داشته، و هم رد خفگی. باید برای فهمیدن اینکه کدام مورد علت اصلی مرگ بوده، تا بررسی دقیق پزشکی قانونی صبر می کردم. سخت مخصوص فکر کردن بودم که افسر زیردستم با خانم صاحب خانه وارد خانه شدند و سمت من آمدند.
- قربان، طبق خواسته تون صاحب خونه رو آوردم.
با دیدن زن صاحب خانه، صاف ایستادم و با نگاهی جدی سوالاتم را در ذهنم مرتب کردم.
- خب خانم کاوابه، اطلاعات مقتول رو بهم بگید.
- مقتول؟ من اولین باره که می بینمش. اصلا نمیشناسمش.
چشمانم از شدت تعجب گرد شد.
- بله؟ مگه این آقا مستاجر تون نیست؟
- نه. مستاجر این واحد یکی دیگه ست. این آقا رو نمی شناسم.
چانه ام را گرفتم و به زمین خیره شدم. باید پرونده ساده ای می بود. مقتول در خانه ای کشته شده که درآن زندگی نمی کرده، پس قطع به یقین باید توسط صاحب خانه کشته شده باشد. تنها کافی بود که قاتل را که احتمالا به طرز ناشیانه ای درحال فرار بوده و سعی داشته خود را در هفت سوراخ موش پنهان کند، پیدا می کردیم و از او درباره زوایای تاریک پرونده حرف می کشیدیم. با خود فکر کردم که امروز چه شانس خوبی دارم! چه پرونده ساده ای گیرم آمده! از این فکر لبخندی بر لبانم نشست.
- خیلی خب، اسم و مشخصات مستاجرتون رو بفرمایید.
زن میانسال لحظه ای مکث کرد، گویی درحال جستجو در دریای ذهنش بود.
- راستش اون پسر تازه به اینجا اومده، به همین خاطرچیز زیادی ازش نمی دونم. فقط می دونم که اسمش...
در همین حین، صدایی ناآشنا از ورودی خانه صحبت زن صاحب خانه را قطع کرد:
- ساساکی هیرو. اسم من اینه.
در همین زمان بود که برای اولین بار او را دیدم. قد نسبتا بلندی داشت و چهره اش با مدل ساده موهای کوتاه مشکیش، اطمینان بخش می نمود. درحالی که با خونسردی کفش های اسپورتش را در می آورد، با نگاهی نافذ به من خیره شده بود؛ گویا سعی داشت در چشمانم، همه چیز را درباره من بخواند. از خونسردیش بسیارتعجب کردم، آنقدر که چشمانم ناخواسته گرد شده بودند. مگر ممکن بود کسی بعد دیدن ماشین پلیس و آمبولانس مقابل خانه اش، و این همه افسرپلیس و کاراگاه در داخل خانه اش تعجب نکند؟ همه این ها شکم را به او بیشتر کرد؛ قطع به یقین می دانست که پس از انجام قتل، چنین اتفاقی در انتظار اوست. اما بیشتراز همه، متعجب بودم که چرا بجای فرار، به صحنه جرم برگشته؟ آن هم درست در زمانی که پلیس خانه را قرق کرده بود. بازگشت او درچنین شرایطی حتی اگر بخاطر ازبین بردن مدارک بود، مانند کردن سر در دهان شیر بود. تنها احتمالی که به ذهنم رسید، این بود که شاید قصد داشته باشد خودش را تسلیم کند؛ که با نیشخند ملایمی که بر لبانش دیدم، احتمال آن را صفر درصد دانستم.
اخم ملایمی کردم و با نگاهی جدی به سمتش رفتم و روبرویش ایستادم. او هرکسی که بود و هرچه در فکر داشت، نباید می گذاشتم پیروز جو روانی حاضر باشد. باید جذبه پلیس را نشانش می دادم و غرور مسخره شعله ور در چشمانش را خاموش می کردم.
- ساساکی هیرو-سان، درست شنیدم؟ پس شما ساکن این واحد و مظنون اصلی قتل اون مرد بیچاره هستید.
☕️ #Sakura | @Green_Text