eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
760 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
395 ویدیو
0 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
خب‌خب، همراهان همیشگی! لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. نظرتون نسبت به این رمان جدید؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟ و یه سوال مهم: حدس می‌زنید قراره در قسمت بعدی چه اتفاقی بیوفته؟ از سرنخ های داخل این پارت استفاده کنید و بهم بگید. منتظرم.
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
خب‌خب، همراهان همیشگی! لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. نظرتون نسبت به این رمان
یه لحظه توجه کنید: بنظر میاد اشتباه متوجه شدید، چون همه دارید تلاش می‌کنید درباره پرونده حدس بزنید. من ازتون نخواستم که قاتل یا نحوه قتل رو حدس بزنید. البته خوبه که سعی کردید حدس بزنید و تلاش کردید، و قابل تحسینه. اما الان نتیجه گرفتن درست نیست. چون به قول شرلوک هلمز: «نظریه پردازی پیش از در اختیار داشتن کلیه ی شواهد اشتباه بزرگی‌ست. قضاوت را مخدوش می‌کند.» شما فعلا اطلاعات محدودی از این قتل دارید. البته که همین اطلاعات محدود می‌تونه به ما کمک کنه، اما بدون دانستن همه حقایق، قضاوت کردن ما رو به نتیجه درستی نمی‌رسونه. منظورم این بود که سرنخ ها و آگاهی‌هایی که در این قسمت وجود داشت رو کنار هم بگذارید و تلاش کنید استنتاج کنید. می‌دونم که اولش سخته،چون نمی‌دونید باید چی‌رو استنتاج کنید. اما استنتاج هم مانند تمام هنرهای دیگه نیاز به شروع کردن و تلاش کردن داره. تلاش تونو بکنید. هدف من فقط دیدن همین تلاش‌تونه. به هرچیزی که به چشمتون می‌خوره فکر کنید؛ حتی احساسات. یکسری نکات و اطلاعات ریز به ظاهر بی ربطی داخل این قسمت هست، بنظرتون قراره ما رو به چه چیزی در قسمت بعد برسونه؟
تمام هنر مال ابر بود اما همـہ براے باران شعر گـفتند.! ☕️ | @Green_text
یارب سایه ات کم نشود از سر قلبم هرگز!🕊🤍 ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 2 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 2 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی" (قسمت دوم) دستگیره در واحد 221B را چرخاندم و داخل شدم. از همان لحظه ورود، کم اثاثیه بودن خانه توجهم را جلب کرد. شاید مستاجر به تازگی به اینجا اسباب کشی کرده، و یا درحال رفتن از این واحد بود. دلیلش هرچه که بود، برایم عجیب بود. درحالی که دستم را پشت موهای کوتاهم می کشیدم، فضای خانه را به دقت مشاهده کردم. هیچ اثری از به هم ریختگی، تلاش برای دزدی و یا تلاش برای به زور وارد خانه شدن دیده نمی شد. سرم را به سمت کاناپه چرخاندم و با جسد غرق در خون مقتول بیچاره مواجه شدم که پایین کاناپه افتاده بود. سرش کاملا متلاشی شده بود و دلیل حجم زیاد خونی که روی زمین و کنار مقتول ریخته شده بود، همین بود. بیچاره زن صاحب خانه منظره وحشتناکی را متحمل شده بود. گمان نمی کنم که توانسته باشد تا مدتها خوب بخوابد. اما عجیب ترین مسئله ای که در جسد دیده می شد، رد قرمز تیره خفگی به همراه خطوط یوشیکاوا بر روی گردنش بود. [ پ.ن: هنگامی که یک قربانی درحال خفه شدن توسط طناب یا شی مشابه است، با چنگ زدن به وسیله انگشتانش به طناب سعی می کند آن را از گردنش جدا کند و بشدت تقلا می کند. دراین شرایط زخم هایی ناشی از چنگ های او روی گردنش می ماند که به آن خطوط یوشیکاوا گفته می شود.] درحالی که تیم پزشکی قانونی و تحقیقات درحال بررسی صحنه جرم بودند، به دیواری تکیه زده و سخت غرق فکر بودم. این مسئله بسیار مهم و درعین حال عجیب می نمود که قربانی هم اثاری از له شدن سرش توسط یک شی سخت داشته، و هم رد خفگی. باید برای فهمیدن اینکه کدام مورد علت اصلی مرگ بوده، تا بررسی دقیق پزشکی قانونی صبر می کردم. سخت مخصوص فکر کردن بودم که افسر زیردستم با خانم صاحب خانه وارد خانه شدند و سمت من آمدند. - قربان، طبق خواسته تون صاحب خونه رو آوردم. با دیدن زن صاحب خانه، صاف ایستادم و با نگاهی جدی سوالاتم را در ذهنم مرتب کردم. - خب خانم کاوابه، اطلاعات مقتول رو بهم بگید. - مقتول؟ من اولین باره که می بینمش. اصلا نمیشناسمش. چشمانم از شدت تعجب گرد شد. - بله؟ مگه این آقا مستاجر تون نیست؟ - نه. مستاجر این واحد یکی دیگه ست. این آقا رو نمی شناسم. چانه ام را گرفتم و به زمین خیره شدم. باید پرونده ساده ای می بود. مقتول در خانه ای کشته شده که درآن زندگی نمی کرده، پس قطع به یقین باید توسط صاحب خانه کشته شده باشد. تنها کافی بود که قاتل را که احتمالا به طرز ناشیانه ای درحال فرار بوده و سعی داشته خود را در هفت سوراخ موش پنهان کند، پیدا می کردیم و از او درباره زوایای تاریک پرونده حرف می کشیدیم. با خود فکر کردم که امروز چه شانس خوبی دارم! چه پرونده ساده ای گیرم آمده! از این فکر لبخندی بر لبانم نشست. - خیلی خب، اسم و مشخصات مستاجرتون رو بفرمایید. زن میانسال لحظه ای مکث کرد، گویی درحال جستجو در دریای ذهنش بود. - راستش اون پسر تازه به اینجا اومده، به همین خاطرچیز زیادی ازش نمی دونم. فقط می دونم که اسمش... در همین حین، صدایی ناآشنا از ورودی خانه صحبت زن صاحب خانه را قطع کرد: - ساساکی هیرو. اسم من اینه. در همین زمان بود که برای اولین بار او را دیدم. قد نسبتا بلندی داشت و چهره اش با مدل ساده موهای کوتاه مشکیش، اطمینان بخش می نمود. درحالی که با خونسردی کفش های اسپورتش را در می آورد، با نگاهی نافذ به من خیره شده بود؛ گویا سعی داشت در چشمانم، همه چیز را درباره من بخواند. از خونسردیش بسیارتعجب کردم، آنقدر که چشمانم ناخواسته گرد شده بودند. مگر ممکن بود کسی بعد دیدن ماشین پلیس و آمبولانس مقابل خانه اش، و این همه افسرپلیس و کاراگاه در داخل خانه اش تعجب نکند؟ همه این ها شکم را به او بیشتر کرد؛ قطع به یقین می دانست که پس از انجام قتل، چنین اتفاقی در انتظار اوست. اما بیشتراز همه، متعجب بودم که چرا بجای فرار، به صحنه جرم برگشته؟ آن هم درست در زمانی که پلیس خانه را قرق کرده بود. بازگشت او درچنین شرایطی حتی اگر بخاطر ازبین بردن مدارک بود، مانند کردن سر در دهان شیر بود. تنها احتمالی که به ذهنم رسید، این بود که شاید قصد داشته باشد خودش را تسلیم کند؛ که با نیشخند ملایمی که بر لبانش دیدم، احتمال آن را صفر درصد دانستم. اخم ملایمی کردم و با نگاهی جدی به سمتش رفتم و روبرویش ایستادم. او هرکسی که بود و هرچه در فکر داشت، نباید می گذاشتم پیروز جو روانی حاضر باشد. باید جذبه پلیس را نشانش می دادم و غرور مسخره شعله ور در چشمانش را خاموش می کردم. - ساساکی هیرو-سان، درست شنیدم؟ پس شما ساکن این واحد و مظنون اصلی قتل اون مرد بیچاره هستید. ☕️ | @Green_Text
پارت جدید چطور بود؟ لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟ منتظرتونم. و یک سوال: حالا می‌تونید با توجه به سرنخ های این پارت و پارت گذشته، درباره هویت ساساکی حدس‌هایی بزنید؟
حتی اگر کسی خود را در لحظه طلوع خورشید به خواب بزند، مانع رفتن تاریکی نخواهد شد. {وحید یامین پور _ ارتداد} ✨ | @Green_Text
آدم نباید خودش را گول بزند. به هر جهت آدم باید در عمرش یک‌بار هم که شده با حقیقت مواجه شود. ‌ 『کتـاب بـاغ آلبـالـو』 ☕️ | @Green_Text
احساسات واهی مثل ساعت شنی می‌ماند، همزمان که قلب را پر می‌کند مغز را خالی می‌کند... ☕️ | @Green_Text
یه مدل خوابیدن داریم به نام، غم خواب ‏یعنی همش میخوابی تا از ناراحتی فرار کنی. ‏امیدوارم مبتلا نشید... :) ☕️ | @Green_Text