حالا بذارید پارت جدید رو بذارم، بهتون میگم دقیقا کجا بود که موقع نوشتن یهو با صدای بلند گفتم تو روحت، و با کی بودم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 5 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
(قسمت پنجم)
غرغرهای زنان تمامی نداشت. با آن همه سروصدا ممکن نبود بتوانم لحظه ای تمرکز کنم. قدمی به جلو برداشتم تا خودم شخصا وارد شوم و قضیه را فیصله دهم، که افسر زنی که همراهمان آمده بود، زودتر از من پا پیش گذاشت و جلو رفت.
- بسه دیگه! اینجا صحنه جرمه نه خونه خاله! با این خاله زنک بازی هاتون تمرکز مامورین رو به هم می ریزید! یک کلمه دیگه ازتون بشنوم به جرم ممانعت از اجرای قانون و سرپیچی از مامور قانون بازداشتتون می کنم!
لازم به بیان نیست که جذبه او نه تنها آن دو زن، بلکه تمام خانه را ساکت کرد. هیچکس حتی تکان هم نمی خورد. حدس می زنم که حتی افسر بیچاره نیز سعی می کرد بی صدا نفس بکشد. البته جای تعجب نبود. همه افسر "هاندا" را می شناختند و به همین دلیل حتی از فکر کردن به عصبانیت او خودداری می کردند، چه برسد که بخواهند در واقعیت شاهد آن باشند. نه تنها در دایره جنایی، بلکه آوازه این افسر پرجنم وجربزه به دایره های دیگر اداره پلیس توکیو نیز رسیده بود. همه می دانستند که این پلیس تازه کار آینده درخشانی دارد و درآینده بازرس و چه بسا سربازرس موفقی خواهد شد.
افسر هاندا پس از آنکه مطمئن شد که آن دو مظنون دردسرساز حتی فکر مجدد دردسر ساختن را هم نمی کنند، از آن ها دور شد و سرکار خود برگشت. لبخندی زدم و در دلم به اقتدار و ابهت او افتخار کردم. افسربیچاره که "کانو" نام داشت هم افسر تازه کاری بود که تمام تلاشش را می کرد که بازرس موفقی شود. کانو پس از دور شدن افسرهاندا، نفس عمیقی کشید. لبخند نامحسوسی زدم؛ چون تنها کسی بودم که می دانست هاندا و کانو باهم نامزدند. از اینکه این دونفر چقدر نقطه مقابل هم بنظر می رسند و دیدن اینکه حتی کانو نیز از عصبانیت همسرش مضطرب می شود، نتوانستم لبخند نزنم. اما جدا از تفاوت ها، آن ها باهم خوب بودند؛ گویی نقطه مکمل هم بودند و آفریده شده بودند تا هم را کامل کنند. اینکه هاندا با دیدن رفتار آن ها با شوهر آینده اش برافروخته بود و آن گونه از همسرش دفاع کرده بود، باعث شد لحظه ای به این فکر کنم که آن ها چه زوج رمانتیکی بودند.
از فکر روابط شخصی و محرمانه کانو و هاندا خارج شدم و روی ساساکی و پرونده تمرکز کردم. کانو شروع به پرسش و پاسخ از مظنونین کرده بود. قبل از اینکه به سمت آن ها بروم، صدای زن صاحبخانه را شنیدم که زمزمه می کرد:
- عجیبه...
ساساکی بلافاصله سرش را به طرف او برگرداند.
- چه چیزی عجیبه، خانم کاوابه؟
کاراگااه درونم از اعماق وجودم فریاد می زد که بمانم و آنچه که گفته می شد را بشنوم، اما پاهایم زودتر از این ها عمل کرده بود و از آن ها دور شده بود تا بازجویی اولیه از مظنونین را از دست ندهم.
- ب... ببخشید...
افسر کانو که درحال یادداشت کردن در دفترچه آبی رنگی بود که همیشه همراهش بود، سرش را بالا آورد و با مرد خجالتی مواجه شد که برای اولین بار سخن می گفت. صدای تقریبا نازکی داشت. شاید صدای متفاوتش همان دلیلی بود که او را خجالتی و ساکت ساخته بود، و شاید وزن زیادش، و شاید هم هردو.
- ب...ببخشید... اگه اون خانم باز عصبانی نمیشن... باید بگم... ام... من اونو نکشتم... من تمام مدت توی اتاقم بودم...
کانو دستش را روی شانه مرد خجالتی گذاشت و با حالتی اطمینان بخش کمی فشرد.
- نگران نباشید. به نوبت حرف های شما رو می شنویم. ما نمی ذاریم فرد بی گناهی مجازات بشه، و به همون میزان اجازه نمیدیم که مجرمی بتونه از مجازات قسر در بره و آزاد زندگی کنه!
گلویم را صاف کردم تا اعلام حضور کرده باشم.
- خب، خودتون رو معرفی کنید و بگید که مقتول رو می شناسید یا نه، و اگه می شناسید چه رابطه ای باهاش داشتید. درضمن، می خوام بشنوم که بین ساعت 5 تا 7 امروز صبح کجا بودید.
به یکی از زن ها که سمت راست من ایستاده بود اشاره کردم تا اول او شروع کند. فرم رسمی به تن داشت؛ گویی قبل از آنکه بتواند به اداره یا هرجایی که در آن کار می کرد برود، توسط افسرپلیس به اینجا آورده شده بود.
- اسمم یاماکی آساکو ئه. 32 سالمه. توی یه اداره حمل و نقل به عنوان ارباب رجوع کار می کنم. امروز صبح کمی خواب موندم و دیر بیدار شدم. ساعت 8 بیدار شدم، و بعدش سریع آماده شدم تا مثل هرروز برم سرکار که افسر شما مانع رفتن من شد. از دور یه نگاهی به مقتول انداختم، ولی ناجور بود و اصلا تمایلی نداشتم که با دیدنش حال خودمو بد کنم. اما بهرحال، کنجکاویم غلبه کرد و یه نگاهی انداختم. بای اینکه چون سرش له شده کمی چهره اش ناجور شده، ولی فکر نمی کنم تا به حال دیده باشمش.
کانو سعی می کرد با سرعت همه چیز را یادداشت کند. سری تکان دادم و نگاهم را به دومظنون بعدی دوختم.
- که اینطور. بعدی؟
☕️ #Sakura | @Green_Text
پارت جدید خدمت شما.
همینجوری نخونید! حتما بعدش بیاین ناشناس که منتظرتونم.
حرفی، سخنی، نظری، حسوحالی، هرچی بود پذیراییم.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
حالا بذارید پارت جدید رو بذارم، بهتون میگم دقیقا کجا بود که موقع نوشتن یهو با صدای بلند گفتم تو روحت
من بعد از تایپ کردن این دیالوگ:
تو روحت کانو!
مثلاً اومدی دلداری بدی خیرسرت؟ 😂 طرف اگه قاتل باشه که سکته رو زده!
البته تحسینت میکنم، خوب گفتی. نیازی به آرامش دادن به قاتل ها نیست. مجرمین باید به خودشون بلرزن.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
من بعد از تایپ کردن این دیالوگ: تو روحت کانو! مثلاً اومدی دلداری بدی خیرسرت؟ 😂 طرف اگه قاتل باشه که
احیانا این چیزی که اینجا نوشتین جز سرنخ ها نیست که...هست؟
عععع سنپای چرا نذاشتی بفهمم صاحب خونه و ساساکی چی گفتن...
آوه... هرچند...
آه.. من رفتم فکر کنم...🚶♀🚶♀
🧋#Amaya | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
من بعد از تایپ کردن این دیالوگ: تو روحت کانو! مثلاً اومدی دلداری بدی خیرسرت؟ 😂 طرف اگه قاتل باشه که
مجرمین باید از ابهت نداشته کانو که در کلماتش پیدا میشه بلرزن...
🧋#Amaya | @Green_Text
امام حسن عسکری(ع):
بهترین دوست و برادر، آن فردی است که خطاهای تو را به عهده گیرد و خود را مقصر بداند.
از آنچه به تدریج رخ می دهد بترسید؛ فاصله های تدریجی، لرزش های تدریجی، سستی های تدریجی، ((شدن)) های تدریجی! از تدریج بیشتر از شوک بهراسید.
{ ارتداد _ وحید یامین پور }
✨#Kanae | @Green_Text
اومدم با یه چالش متفاوت:
▪️یه چالش جدید ساختم به نام: «دوست ناشناس».
بدین صورت که پیوی ام پیام بدید تا شانسی باهم شیپفرند تون کنم. درضمن یه ست هم تقدیمتون میکنم تا با دوست جدیدتون که نمیشناسیدش ست کنید. 😔😂
دخترا پیویام 'G' بدن، و پسرا 'B'.
اینجوری نگام نکنید، باحال میشه. 😂 زود باشید منتظرتونم.
#Challenge
☕️ #Sakura | @Green_text
پروف من کپک زده نبود.. تازه یه روز دو روز بود گذاشته بودم...
🧋#Amaya | @Green_Text