eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 6 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 6 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت ششم) شاهزاده دنکی، با بی میلی اسناد را روی میز انداخت. علاقه ای به این جور کارهای پشت میز نشینی نداشت. ترجیح می‌داد به دل کار بزند و خودش همه چیز را زیر و رو کند. - پس همون طور که حدس زدم، اون روز به اون برخوردی. کای، آرام و با چشمان بی حس مقابل شاهزاده ایستاده بود. - بله، قربان. شکی نیست. - از روی زخمی که برداشتی فهمیدم. کسی جز اون نمی تونه چنین صدمه ای بهت بزنه. - بله، عالیجناب. پوزخندی بر لبان دنکی نشست‌. - پس معلوم شد علاوه بر همه توانایی هاش، شانس هم داره! فقط اگه چندروز پیش کتفم آسیب ندیده بود، من بودم که باهاش رودررو می شدم. حسابشو می رسیدم. - بخاطر بی احتیاطی خودتون آسیب دیدید، قربان. - ساکت شو. برو پی کارت! کای تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. در راهرو، نگاهش به پیشکار شاهزاده افتاد که از نفس‌نفس زدن هایش معلوم بود تازه رسیده است. کاغذ پاره هایی در دست داشت. کای از گوشه چشم نگاهی به کاغذ پاره ها انداخت؛ اما نتوانست چیزی متوجه شود. شانه بالا انداخت و به سمت اتاق خود رفت. پیشکار هم در زد و داخل اتاق شاهزاده شد. البته آرزو می کرد که کاش مجبور نبود این خبر را بدهد. از واکنش شاهزاده می ترسید. پیشکار آب دهانش را قورت داد. آرزو می کرد کاش هرگز نمی رسید. عصبانیت دنکی، ترسناک بود؛ شاهزاده به فرد آتشین و غیرمنطقی تبدیل می شد که هیچ چیز آرامش نمی کرد. پاره های نامه دنکی، حالا در مشت او له و خرد تر شده بودند. - دختره ی... جرئت کرده که... جملات ناقص و نامفهوم حرف زدن شاهزاده نشانه بسیار بدی بود. دنکی هرچه دم دستش بود را پرت کرد و شکست. هیچ چیز برای او بدتر ازین نبود که به چیزی که خواسته نرسد و موفق نشود. پیشکار منتظر فرصتی بود که بتواند درخفا از اتاق بگریزد. اما درکمال تعجب، پس از پرتاب و خرد کردن وسایل، دنکی آرام روی صندلی_تنها بازمانده خشم او_ نشست. پیشکار ازین رفتار غیرمنتظره شاهزاده چنان مضطرب شد که بدون فوت وقت از اتاق بیرون زد. شانس با او یار بود؛ شاهزاده توجهی به او یا هیچ چیز دیگر نداشت. برای دنکی، چیزی در این دنیا وجود نداشت که نتواند به آن برسد. با قدرت بیشتر و بیشتر، به هرچه می خواست دست میافت. برایش مهم نبود که این بار خواسته او متفاوت از تمام خواسته های دیگر است. درنظر او، هیچکس و هیچ چیز نمی توانست از قدرت و خوی آتشین او در امان باشد. وقتی برای عصبانی بودن نداشت؛ اقدام بعدی در راه بود. یوکو روزها با بغض در گلو، منتظر برادرش بود. روزهای زیادی گذشته بود. هربار می دانست که برادرش برخواهد گشت؛ اما انتظار این بار از ترس به وقوع پیوستن افکارش بود؛ نکند تنها آدم زندگی اش هیچوقت برنگردد. ترس از تنهایی، شادی را از او گرفته بود. اما تا کی می توانست دست روی دست بگذارد و مثلا منتظر بماند؟ داشت دیوانه می شد. تا اینکه آن شب، سراسیمه از خواب پرید. کابوس تنهایی؛ وحشتناک ترین کابوسی که دیده بود. وحشتزده و خیس عرق، از جا بلند شد و به سمت اتاق برادرش رفت و در را با شتاب باز کرد. برادرش در اتاق نبود. اشک مانند گوی های غلتان از گونه اش می چکید. روی زانوانش افتاده بود، دیگر تلاشی برای نگه داشتن بغضش نمی کرد؛ آزادانه گریه می کرد. با دستان لرزان به سمت وسایل برادرش رفت. به دنبال سرنخی از محل کار برادرش بود، سرنخی که بتواند با آن خودش را به برادرش برساند. همه عمر یکجا مانده بود؛ اما این بار عزمی برای رفتن به سفر داشت. سفری به دنبال برادر. برادرش مدتها پیش به او گفته بود در پیدا کردن چیزهای گمشده استعداد دارد. هربار چیزی گم می کرد، یوکو برایش پیدا می کرد. شاید برای همین حالا هم، آن چیزهای مهم را آنچنان دقیق پنهان کرده بود. چیزی که می دید، شوکه اش کرده بود. دوباره به گریه افتاد. واقعا... حقیقت داشت؟ اما، یوتا حتما به او اعتماد کرده بود که چنین چیزهایی که نمی خواست کسی ببیند را در همان خانه پنهان کرده بود. نکند به اعتماد برادر خیانت کرده بود؟ درهمین فکرهای ضد و نقیض بود که صدای باز شدن در به گوش رسید. ☕️ | @MAH_Text
هدایت شده از بـہ نام زن
- علیرضا قنبری یجا خیلی قشنگ نصیحت میڪنه میگه : - یا دست رفاقت نده و دست نگهدار . . ؛ - یا تا ته خط ، حرمت این دست نگهدار🔗 . . !
امان از بی اعصابی آدم ها... ☕️ | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 7 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 7 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت هفتم) نفس در سینه یوکو حبس شد؛ برادرش برگشته بود؟ اما اگر می دید که یوکو برخلاف حرفش به اتاقش رفته و چنین چیزهایی پیدا کرده، چه میشد؟ قطعا اتفاق خوبی نمی افتاد. اوضاع آن قدر پیچیده بود که یوکو نمی دانست نگران و غمگین باشد، یا خوشحال. افکارش چنان مزاحم شده بودند که نتوانست صدای پا را بشنود. یوکو ناگهان از جا برخاست. نباید می گذاشت برادرش متوجه شود که اتاقش را گشته. دیگر نمی خواست آن روزهای تلخ تکرار شوند. دیگر نمی خواست حتی یک لحظه فکر تنهایی به سرش بزند. فعلا باید پنهان کاری می کرد؛ چاره دیگری نبود. اما به محض اینکه برخاست و به سمت در برگشت تا از اتاق بیرون برود، با دیدن چیزی که مقابلش بود خشکش زد. دیدن یک مرد سرتاپا مشکی در نیمه شب، که صورت خود را پوشانده بود و شمشیری بزرگ در دست داشت، هردختر تنهای دیگری را هم می ترساند و شوکه می کرد. اما علاوه بر آن، یوکو حس می کرد این صحنه را قبلا تجربه کرده است. یوکو به عقب قدم برداشت. مرد غریبه نیز قدم به قدم جلو آمد. یوکو آنقدرعقب رفت که به دیوار چسبید؛ دیگر جایی برای فرار کردن نداشت. مرد مشکی پوش اما همچنان به او نزدیک می شد. یوکو جیغ زد. - نیا جلو! برو گمشو! و لباس برادرش را که دم دستش بود که سمت مرد پرت کرد. لباس روی صورت مرد افتاد و جلوی دیدش را گرفت. یوکو معطل نکرد و با سرعت از کنار مرد رد شد و از اتاق بیرون دوید. اما مرد غریبه لباس را با عصبانیت از روی صورتش کنار انداخت و موهای یوکو را از پشت گرفت. یوکو با جیغ بلندی سرجایش متوقف شد و از پشت روی زمین افتاد. غریبه پوزخندی زد؛ همانطور که موهای یوکو را می کشید، به راه افتاد. یوکو جیغ می زد و پاها و انگشتان دستانش را روی زمین می کشید. تلاش می کرد تا خود را متوقف کند، اما ناخن هایش زخم شدند. مرد با صدای بلند می خندید و یوکو را روی زمین می کشید. غریبه یوکو را از پله های ورودی خانه به بیرون پرت کرد. یوکو پس از چندبار غلت خوردن، روی خاک های نرم بیرون خانه متوقف شد. ناله ای کرد؛ همه جای بدنش درد می کرد. غریبه با آرامش از پله ها پایین آمد. دست ها و پاهای یوکو را بست و او را روی کولش انداخت و در مسیر جنگلی به پیش رفت. یوکو نای جیغ کشیدن را نداشت؛ شاید هم مطمئن بود کسی صدایش را نمی شنود. نگاهش روی زمین ثابت مانده بود. تمام این اتفاقات چنان سریع و شوکه کننده رخ داده بود که یوکو نمی توانست آن ها را درک کند. در آن لحظه فقط یک سوال در ذهنش بود: چرا همه آن اتفاقات برایش آشنا بودند؟ چشمانش را بست و بیهوش شد. ☕️ | @MAH_Text
نظرتون درباره داستان و پست های دیگه مون رو اینجا بگید.
زندگی نمی ایسته ببینه شما چه نظری در موردش دارید؛ نمی ایسته برای احساسات منفی شما؛ نمی ایسته برای غر ها و بهانه های منفی گرایانه شما؛ زندگی در جریانه، پس تو هم باید باهاش در جریان باشی. اگه دیر بجنبی، نمیتونی موقع بستن چشم هات یقه ی زندگی رو برای کارهای نکرده و لبخند های نزده و شادی های نکرده ات بگیری. پس از همین الان روی خودت کار کن، که شاد و مفید و زیبا زندگی کنی.! 🍫 | @Mah_Text
وقت هایی که پشتم خالی می‌شه و قلبم فرو می‌ریزه، سرم رو بالا میارم و به آسمونی که هر روز با عشق برام نقاشی می‌کنه نگاه می‌کنم... اون همیشه هست! همیشه! ___ 🌨 | @MAH_Text
براتون آرزو می کنم گیر آدمای احمق و نفهم نیوفتید، بد دردیه. ☕️ | @MAH_Text