سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 7 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت هفتم)
نفس در سینه یوکو حبس شد؛ برادرش برگشته بود؟ اما اگر می دید که یوکو برخلاف حرفش به اتاقش رفته و چنین چیزهایی پیدا کرده، چه میشد؟ قطعا اتفاق خوبی نمی افتاد. اوضاع آن قدر پیچیده بود که یوکو نمی دانست نگران و غمگین باشد، یا خوشحال. افکارش چنان مزاحم شده بودند که نتوانست صدای پا را بشنود.
یوکو ناگهان از جا برخاست. نباید می گذاشت برادرش متوجه شود که اتاقش را گشته. دیگر نمی خواست آن روزهای تلخ تکرار شوند. دیگر نمی خواست حتی یک لحظه فکر تنهایی به سرش بزند. فعلا باید پنهان کاری می کرد؛ چاره دیگری نبود.
اما به محض اینکه برخاست و به سمت در برگشت تا از اتاق بیرون برود، با دیدن چیزی که مقابلش بود خشکش زد. دیدن یک مرد سرتاپا مشکی در نیمه شب، که صورت خود را پوشانده بود و شمشیری بزرگ در دست داشت، هردختر تنهای دیگری را هم می ترساند و شوکه می کرد. اما علاوه بر آن، یوکو حس می کرد این صحنه را قبلا تجربه کرده است.
یوکو به عقب قدم برداشت. مرد غریبه نیز قدم به قدم جلو آمد. یوکو آنقدرعقب رفت که به دیوار چسبید؛ دیگر جایی برای فرار کردن نداشت. مرد مشکی پوش اما همچنان به او نزدیک می شد. یوکو جیغ زد.
- نیا جلو! برو گمشو!
و لباس برادرش را که دم دستش بود که سمت مرد پرت کرد. لباس روی صورت مرد افتاد و جلوی دیدش را گرفت. یوکو معطل نکرد و با سرعت از کنار مرد رد شد و از اتاق بیرون دوید.
اما مرد غریبه لباس را با عصبانیت از روی صورتش کنار انداخت و موهای یوکو را از پشت گرفت. یوکو با جیغ بلندی سرجایش متوقف شد و از پشت روی زمین افتاد. غریبه پوزخندی زد؛ همانطور که موهای یوکو را می کشید، به راه افتاد.
یوکو جیغ می زد و پاها و انگشتان دستانش را روی زمین می کشید. تلاش می کرد تا خود را متوقف کند، اما ناخن هایش زخم شدند. مرد با صدای بلند می خندید و یوکو را روی زمین می کشید.
غریبه یوکو را از پله های ورودی خانه به بیرون پرت کرد. یوکو پس از چندبار غلت خوردن، روی خاک های نرم بیرون خانه متوقف شد. ناله ای کرد؛ همه جای بدنش درد می کرد.
غریبه با آرامش از پله ها پایین آمد. دست ها و پاهای یوکو را بست و او را روی کولش انداخت و در مسیر جنگلی به پیش رفت. یوکو نای جیغ کشیدن را نداشت؛ شاید هم مطمئن بود کسی صدایش را نمی شنود.
نگاهش روی زمین ثابت مانده بود. تمام این اتفاقات چنان سریع و شوکه کننده رخ داده بود که یوکو نمی توانست آن ها را درک کند.
در آن لحظه فقط یک سوال در ذهنش بود: چرا همه آن اتفاقات برایش آشنا بودند؟
چشمانش را بست و بیهوش شد.
☕️ #Sakura | @MAH_Text
زندگی نمی ایسته ببینه شما چه نظری در موردش دارید؛
نمی ایسته برای احساسات منفی شما؛
نمی ایسته برای غر ها و بهانه های منفی گرایانه شما؛
زندگی در جریانه، پس تو هم باید باهاش در جریان باشی. اگه دیر بجنبی، نمیتونی موقع بستن چشم هات یقه ی زندگی رو برای کارهای نکرده و لبخند های نزده و شادی های نکرده ات بگیری.
پس از همین الان روی خودت کار کن، که شاد و مفید و زیبا زندگی کنی.!
🍫 #Yuro_chan | @Mah_Text