من از تمامِ دختران شهر سر بودم .
افسوس از بازیِ دنیا بی خبر بودم
از عکس هایی که به دیوارِ اتاقت بود ..
هر چند زیباتر نبودم ، ساده تر بودم
هر جا کم آوردی ، بیشتر کنارت ماندم
با اینکه زن بودم ولی ؛ مردِ خطر بودم
هر جا به خاکی میزدی از آن همه همراه
تنها یکی میماند ! من آن یک نفر بودم
هر جا یکی کم بود کاسه کوزههایت را
روی سرِ اون بشکنی ، آن دوروبر بودم
از دور میفهمم چه حالی !
شاد یا غمگین اما تو چه ؟
دیروز فهمیدی پکر بودم ؟
از خود به تو ، از تو به غم ، از غم به تنهایی
من در تمام عمر ، در حالِ سفر بودم .
من عاشقی کردم تو عادت ، فرقِ ما این بود '
اهلِ سیاست بودی و اهلِ هنر بودم ؛
ای کاش اون روزی که گفتی دوستت دارم
یا لال بودی نه ! زبانم لال کر بودم
گفتی اگر تو جای من بودی چه میکردی ؟
ترکت نمیکردم عزیزم من اگر بودم
برگشتی و تنهاییم را بیشتر کردی !
من هم به پایت سوختم از بس که ..
- مائدههاشمی .
سبز -
من از تمامِ دختران شهر سر بودم . افسوس از بازیِ دنیا بی خبر بودم از عکس هایی که به دیوارِ اتاقت بود
من از تمام مردهای شهر سر بودم !
ثروت ندارم شاید ، اما مردتر بودم .
هی با خودم میگفتم او هم دوستم دارد ،
با اینکه از بازی ِدنیا باخبر بودم ؛
از چشم ِمن زیباترین دخترِ در این شهری ..
از چشم ِتو ناکافیم ، تنها ضرر بودم !
در فکرِ تو آنقدر طی کردم خیابان را
که آشنا با افسران راهور بودم .
ماشین نبود اما کنارت راه میرفتم -
شرمنده بودم ، خسته بودی ، بد سفر بودم
غر میزدی من در جوابت چشم میگفتم '
با این که تک تک پاسخت را هم ز بَر بودم !
قبل از تو هی میگفتم ، حسِ عاشقی چرت است!
بعد از تو من عاشق ترین نوع ِبشر بودم .
بیچاره من ! شمعی که بی پروانه میسوزد ..
مثلِ درختم که پیِ عشقِ تبر بودم ؛
از نیچه ها و شاملو چیزی نمیخواندم
اما خودم در عاشقی صاحب نظر بودم .
شاعر نبودم شعر میگفتم بخوانی تو
شاعر شدم اما نخواندی ، بی هنر بودم ؛
در کوچه هر جا شعر میدیدی به دیواری
اسمت کنارش بود ، من صاحب اثر بودم .
با ذوق شعرم را برایت میفرستادم ..
با شعرِ من دل بردی از او ؛ وای خر بودم ))
گاهی به خود میآیم و میبینم ،
چه شد ؟ کجان آن همه دوست و همدم ؟
من که همیشه آنها را خوشحال میکردم و کار های موردِ علاقهشان را انجام میدادم و تا جایی که توانستم کمکشان کردم و همیشه کنارشان بودمو و هنگام اندوه و خرسندیشان همراهیشان میکردم و ...
چگونه توانستند از من بگذرند و بروند ؟
مگر آنها نزدیک ترین های من نبودند ؟
چرا دگر آنها را نمیشناسم ؟
شاید جواب ِاین سوالاتم را هیچ گاه پیدا نکنم !
چرا که تا بوده همین بوده و هست .
فقط ای کاش ..
کاش ! زندگیمان شده پر از کاش های الکی ..
اگر قرار بود کاش ها حتما شوند که ما اینجا نبودیم ؛
فقط باید گذشت و رد شد .
که این هم دشوار است !
و در نهایت نزدیکترین افراد تبدیل میشوند به کسانی که هرگز به آنها فکر نمیکردید : ))