🧶Green World💚
همش رو تایپ کنم براتونن میفرستم 😁
خاطره دیدار 💫
۲۱ بهمن ۱۴۰۳ از مدرسه اومدم دیدم علی قلیچ فردا مشهد اجرا داره 😍
(ما شهرمون تا مشهد تقریبا ۲ ساعت فاصله داره و از قضا همون روز از شدت برف جاده ها بسته بود )
ناراحت بودم
رفتم سراغ گوشی و دیدم به خاطر ازدحام جمعیت نتوسته وایسته با طرفدار ها عکس و امضا بگیره😕
فرداش ۲۳بهمن۱۴۰۳ آقای صنیعی( مدیر برنامه و رفیق علی قلیچ) توی یکی از کانال های طرفداری نوشته بود که آقای قلیچ داخل هتل دیپلمات هستش می تونین بیاین برای عکس و امضا
اما من بازم نتونستم برم که امضا بگیرم😔
خیلی ناراحت بودم و همش با خودم می گفتم چرا آخه نشد.
گذشت...
مثل همیشه ساعت ۷ می رفتم مدرسه و ساعت ۱ بر می گشتم خونه و گوشی رو چک می کردم 😅
برام شده بود شبیه یه عادت 🥺
۲۱اردیبهشت ۱۴۰۴ بود که بعد از ناهار گوشی رو چک کردم که دیدم پوستر اجرای مشهد رو داخل کانال فن پیجی گذاشتن
باورم نمی شد🤩
یعنی واقعا می تونستم علی قلیچ رو از نزدیک ببینم ؟🤔
به مامانم گفتم که آقای قلیچ داخل مشهد اجرا داره و مامانم راضی شد که بریم پیشش 😍😍😍
رفتم پیش بابام بهش گفتم بابام گفت باشه چون خیلی دوست داری ببینیش میریم😁😍🥺
به آبجیم گفتم و آبجیم گفت شماره ی آقای صنیعی رو بده تا باهاش هماهنگ کنم بتونی ببینیش
ولی یه مشکل بزرگ وجود داشت 😔
اونم این بود که اون اجرا فقط واسه زوج هایی بود که تازه ازدواج کرده بودن بود
یعنی من نمی تونستم برم اجرا😔
بعد از اینکه آبجیم به آقای صنیعی زنگ زد بهشون گفته بودن که من هیچ تضمینی نمی تونم بکنم که شما قطعا بتونید ایشون رو ببینید.
اینو به بابام گفتم بابام گفت عیب نداره ما میریم نهایتا یه زیارت می کنیم بر می گردیم
ادامه...
🧶Green World💚
خاطره دیدار 💫 ۲۱ بهمن ۱۴۰۳ از مدرسه اومدم دیدم علی قلیچ فردا مشهد اجرا داره 😍 (ما شهرمون تا مشهد ت
شب تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد 😁
صبح مثل همیشه ساعت ۶ و نیم بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم مدرسه
انقدر اون روز خوشحال بود انگار روی زمین نبودم🥺
اتفاقا همون روز ، روز آخری بود که ما می رفتیم مدرسه یعنی روز آخر مدرسه ام مصادف شده بود با دیدن علی قلیچ😍
ساعت ۱ طبق معمول بابام اومد دنبالم و یه جا نگه داشت چون یه کار اداری براش پیش اومده بود
گفت همین جا وایستا من الان میام
توی طول مدتی که تنها بودم توی ماشین همش به این فکر می کردم که واقعا قراره من ببینمش؟ همین طوری خیال پردازی می کردم که بابام اومد
راه افتادیم به سمت خونه
رفتیم خونه دیدم مامانم همه کاراش رو انجام داده وسایل ها رو جمع و جور کرده و سفره رو پهن کرده 😁
ناهار خوردیم که بابام گفت سریع باش که دیر میشه
گفتم چشم
بعدش رفتم توی اتاقم و لباس هام رو تنم کردم بعدش دفترچه ام رو برداشتم که وقتی دیدمشون بتونم ازشون امضا بگیرم😅❤️
ساعتای ۳ و نیم بود که راه افتادیم به سمت مشهد
ساعت ۵ رسیدیم مشهد و همون اول مشهد بابام زد کنار و به آقای صنیعی زنگ زد
بابام موضوع رو گفت آقای صنیعی هم به بابام گفته بودن که من اجازه ندارم آدرس سالنی که اجرا دارن رو بهتون بدم اما احتمالا بعد از اجرا بریم حرم بعدش به بابام گفته بودن که شما کاری دارین انجام بدین من هماهنگ می کنم باهاتون 📞
آقای...؟؟؟
بابام گفت*** هستم
اونم گفت چشم آقای **** اجرا تموم شد بهتون خبر میدم بیاین کجا
بعد از اینکه بابام تلفن رو قطع کرد یه راست رفتیم حرم قبل از اینکه بریم داخل حرم از مغازه های اطراف حرم با مامانم رفتم یه تسبیح براشون خریدیم😅
رفتیم داخل حرم و زیارت کردیم
نماز مغرب و عشا رو خوندیم و داخل حرم نشسته بودیم با مامانم و بابام منتظر بودیم که آقای صنیعی بهمون زنگ بزنه
با بابام رفتیم چایی خونه حضرت و چایی گرفتیم و توی یکی از صحن های حرم نشستیم و چایی می خوردیم همینطوری نشسته بودیم. تقریبا ساعت ۸ و نیم بود که گوشی بابام زنگ خورد
حسین صنیعی بود😃
گفت سلام آقای ** وقت بخیر
من و علی جان قلیچ توی راه هستیم خیلی ترافیکه فکر کنم تا ساعتای ۱۰ می رسیم هتل
گفت شما بیاین هتل الماس 1
بابام تشکر کرد و خدافظی کرد و تلفن رو قطع کرد
ادامه....
🧶Green World💚
شب تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد 😁 صبح مثل همیشه ساعت ۶ و نیم بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم مدرسه انقد
بعداز اینکه بابام تلفن رو قطع کرد گفت پاشین بریم هتل الماس 1
اقای صنیعی به بابام گفته بود که از حرم تا هتلشون راه زیادی نداره و می تونیم پیاده بریم
توی طول راهی که داشتیم می رفتیم من خوشحال بودم و هنوز که هنوز بود باورم نمی شد
تند تند داشتم قدم بر می داشتم هی به مامانم و بابام می گفتم سریع باشین که الان میرن 😁🥺
بابام گفت عسل خانوم عجله نکن هنوز یک ربع به ۹ هست اونا گفتن ۱۰ میان
من گوشم به این حرفا بدهکار نبود 😁
توی طول راه یه عطر فروشی جلومون رو گرفت و گفت بیاین عطر بخرین
مامانم و بابام هم رفتن داخل من داشتم حرص می خوردم
بعد اینکه ما رو یه عالمه معطل نگه داشت یه عطر خریدیم گفتم بریم تروخدااا که دیر شده ساعت ۹ و بیست دقیقه بود
بابام گفت عسل عجله نکن دیر نمیشه
همینطوری که داشتیم می رفتیم داشتم اسم های هتل ها رو می خوندم که یه وقتی اون هتل رو گم نکنم
همینطوری می رفتیم که رسیدیم به هتل الماس1😍
رفتین داخل هتل
ساعت تقریبا ۹ و نیم بود ...
یه آقایی جای درب ورودی هتل وایستاده بود و خوش آمد می گفت
رفتیم و توی لابی هتل نشستیم 🥺
و همینطوری منتظر اونا
آدم های زیادی در رفت و آمد بودن
و هتل خیلی بزرگی بود
اکثر آدم هایی که از اونجا می گذشتند عرب بودن و عربی صحبت می کردند
خیلی استرس داشتم 🥺😃
دستم یخ زده بود از استرس توی همین وضع بابام شوخیش گرفته بود هی الکی می گفت عههه اومدن😁🙄
همینطوری یه نیم ساعتی نشسته بودیم و از استرسم یکم کم شده بود
همینطوری داشتم در ورودی رو نگاه می کردم
که یهویی...
🧶Green World💚
بعداز اینکه بابام تلفن رو قطع کرد گفت پاشین بریم هتل الماس 1 اقای صنیعی به بابام گفته بود که از حرم
که یهویی دیدم آقای قلیچ با یه شلوار و پیراهن سورمه ای و یک تیشرت سفید زیرش و آقای صنیعی پشتش باتیشرت سفید و شلوار سورمه ای اومدن😍😍😍🤩🤩🤩
هی تند تند و از روی استرس و خوشحالی به مامان و بابام می گفتم اومد اومدددد
اصلاااااااباورم نمی شد علی قلیچ که همیشه توی تلویزیون و عکسا می دیدمش الان خودش رو واقعی با آقای صنیعی دارم می بینم 🥺✨
آقای قلیچ جلوتر از آقای صنیعی بودن دستاشون توی جیب شلوارشون بود اومدن سمت ما و دستشون رو از جیب شلوارشون در آوردن و به بابام دست و گفتن: سلام ، حال شما خوبه سلامتین؟ به زحمت افتادین🥺 بعد هم رو به من کردن و گفتن: سلام خوبین وقتتون بخیر
بعدم رو به من گفتن بریم اونجا نورش بهتره آقای صنیعی گفت علی جان این ور هم خوبه هاا
گفتن: ولی اینجا قشنگ تره😁
پشت سرشون دنبالشون راه افتادم و رفتیم اونجایی که گفتن
رفتم کنارشون وایستادم که دستشون و آوردن جلو گوشی رو دادم بهشون دستی که سمت من بود رو کردن توی جیبشون و ۳ تا سلفی گرفتن🥺❤️
بعد از اون گوشی رو دادن بهم
مامان و بابام ازشون خیلی تشکر کردن آقای قلیچ هم گفتن: ممنون که تشریف آوردین ایشالله خدا براتون نگهش داره(منظورشون من بودم😜🤩)
رو کردم بهشون و گفتم:
میشه برام چند تا امضا هم بزنین🥺؟
گفتن :من پایین منتظرمن اگر سریع تر بیاری ممنون میشم
سریع رفتم دفترچه ام رو برداشتم و دادم بهشون گفتن :به چه اسمی امضا بزنم؟
گفتم عسل
برام یه امضا زدن و نوشتن: عسل خانوم آرزو خیر و موفقیت می کنم براتون
گفتم میشه یه دونه امضا هم برای فن پیج های ایتا و روبیکا بزنین؟
گفتن: باشه
یه دونه امضا هم برای اونا زدن
می خواستن برن که دوتا خانوم اومدن و گفتن سلام آقای صنیعی چرا آدرس ندادین ما کل هتل های مشهد دنبالتون گشتیم😕
بعدم شروع کردن با آقای قلیچ عکس گرفتن
مامانم گفت عسل اگر می خوای برو بگو یه عکس قدی هم باهاشون بگیر
بعد از اینکه اون دوتا خانوم عکس گرفتن آقای صنیعی و آقای قلیچ تصمیم گرفتن که برن
رفتم جلوی آقای قلیچ و سرم و بالا گرفتم گفتم آقای قلیچ میشه یه عکس دیگه بگیریم 🥺🥺🥺
گفتن: بدو بدو سریع گوشیتو بده
گفتم مامانم میگیره😉
وایستادن و منم کنارشون وایستادم
عکس گرفتیم و خدافظی کردیم 👋✨
اونا از اون ور رفتن ما هم از این ور ولی جای در خروجی همو میدیدم بهمون گفت مراقب خودتون باشین شبتون بخیر✨❤️
#ناشناس
چه حسی داشتی وقتی جناب رو دیدی 🥹🥹
.......
سلام و درود امیدوارم حالتون خوب باشه ✨
خیلی حس خوبی بوددددد
هم خوش حال بودم هم باورم نمی شد که دارم از نزدیک می بینمشون🥺😍
حس خیلی عجیبی بود😉
امیدوارم شما هم این حس قشنگ رو تجربه کنین💖
🧶Green World💚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World بچه ها اینم لینک ناشناس 😉✨
رفقا نظرتون چیه از این به بعد رمان داخل کانال بزارم؟
توی ناشناس بهم بگین ✨