13.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️انتقاد پدر شهید روح الله عجمیان از "علی اکبر ولایتی" و دخالت وی برای به نتیجه نرسیدن پرونده شهادت عجمیان و آرمان علی وردی پس از یک سال
🔹قهر پدر شهید عجمیان و ترک برنامه زنده تلویزیونی پس از دفاع مجری
#بصیرت_انقلابی
#احقاق_حق_و_مطالبه_حقوق_مردم
💖 @H2ONaCl
34.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍🏻 موسای این وادی کجاست؟!
● باز به ماه خیره شده است و مثل هر شب در آینه خاطرهها می نگرد!
اما این بار کنار پیکر بیجان مادر و جسدهای پاره پاره کودکان کوچه اش!
دیگر دیواری نمانده تا در تاریکی شب، سایه مادر را که بر چارچوب در تکیه زده بر آن ببیند!
خاطره هایش را در عمق خیالش مرور می کند، روزهایی که در دامنش در کنج خانه خلوت و در غوغای صداهای کودکان کوچه، آرام می گرفت و به جستجوی پدر در چشمانش خیره می شد!
ناب ترین خوشی اش، یاد پدر بود که هر شب تا به صبح در سکوت مادر سر به بالینش، خاطره هایش را مرور می کرد!
یاد شبی که پدر با پیکر مجروحش به خانه برگشت و دیگر هیچ گاه از آن برون نرفت تا...!
ماه ها در خانه زمین گیر شد اما روحش هم چنان در افق جهاد بود و به همه مژده برگشت به سرزمین اجدادی می داد و دائم می گفت: کلیم خدا خواهد آمد و در پناه او از نیل غم و درد عبور خواهیم کرد!
تا آن روز نکبت که هیچ گاه از یاد نرفته و فراموش نشد روزی که او را با خود بردند!
او در مرور خاطره هایش گاه با ماد و گاه با پدر به راز دل و شکوه ها و آرزوها و امیدش می گوید.
مادرم! اگر چه تو هیچگاه دوست نداشتی از آن واقعه گفت وگو شود اما می فهمیدم که همه وجودت پر از غم آن روزها و لحظات آن است!
مقاومت تو در آن روز در برابر آن همه سربازان دشمن نه با قنداق تفنگ هایشان بلکه با اشاره پدر شکسته شد و دست از بازوی پدر برداشتی و آنان پیکر نیمه جان پدر را با خود بردند!
مادر! من از آن روز و ساعت تلخ به خواست تو سخن نگفتم اما پیکر نیمه جان پدر که نای حرکت نداشت و کشان کشان به سمت کوچه بردند هیچگاه از خاطرم محو نشد !
هر وقت خواستم در گفت و گوی با تو به آن واقعه تلخ نزدیک شوم، اخم های در هم کشیده ات مانعم می شد!
مادر! چقدر از تو از پدر پرسیده ام ولی هیچ گاه جوابی نشنیده ام !
شاید سوالم سزاوار سکوت بود!
با آنکه شراره غم عشق او در وجودت آتش افکنده بود و آتش مهر او را در خانه کوچک ما روشن نگه داشته بود، اما من هنوز در پی پاسخم و نمی دانم
سوالم را و یک دنیا اعجابم را چگونه و از کی بپرسم وبا کی در میان بگذارم؟
امشب که با صورت خاکی و سر پرخون و دست های شکسته ات در این گودال آرامگرفته است و برای اولین بار آرامشت را به نظاره نشسته ام، سوالم را که بارها در ذهنم تکرار کرده ام، می پرسم: چرا برای یک مرد نیمه جان این همه تفنگدار و سرباز و افسر آورده بودند؟!
او که قدرت فرار و نای ایستادن و رفتن نداشت؟!
او که یک معلم ساده بیش نبود،
چرا و کجا بردنش؟
ما که به همراه کودکان خانه سخت چنگ به دامن تو زده بودیم و از ترس به خود می لرزیدیم و تنها صدای غرش تو که بر سر آن گرگ ها می کشیدی آتش درد و خشم مان را تسکین می بخشیدیم!
وبعد بی همراهی پدر و با اثاثیه ای مختصر به اینجا پناه آورده ایم به غزه!
اما همه پناه ما سایه قامت استوار و نگاه پر مهر تو بود که امشب همه آنها فرو ریخته اند و پناهگاهی با رفتنت نمانده است!
من در همه این سالها که تو نگران بی خبری از پدر بودی، من نگران آن بودم که پدر چگونه از نشانی خانه ما در این اردوگاه خبردار شود!
از چشمانت، می فهمیدم که منتظر برگشت پدر نیستی و در انتظار شنیدن خبر دیگری!
امامن نمی خواستم باورش کنم و دل را به امید دیدارش خوش نگه داشتم و چشم به راهش ماندم ، دلداری های تو که کلمات پدر را تکرار می کردی که دخترکم ! آخر زمستان طولانی نوبهاری هست، بر دلخوشی ام می افزود!
با همه سکوتم که از تو آموخته بودم، تمام وجودم مویه بغض آلود غم فراق پدر و غصه درد های بی امان تو آمیخته شد. دردهای فراق مادرت که در مقابل چشمانت با گلوله دشمن جان داد و به اسارت رفتن پدرت، هیچ گاه از وجود تو رخت نبست اگر چه بسیار کم از آن واقعه سخن گفتی ولی من همیشه شاهد غم تو بودم اما افسوس آنچه که شایسته بزرگی و وسعت درد و رنج تو باشد نتوانستم بگویم و بنویسم!
امشب که در کنار پیکر بی جان تو که از زیر آوار بیرون آوده اند همه بود و نبودم با آه و غم در آمیخته و ساعت ها در کنارت به ترنم آن نشسته ام!
مادر مرا توان وصف اشک و آهی نیست که سال ها همراه اشک هایت در زلال سیاه شب آن را می بوییدم و با دستانم لمس می کردم!
اما این ساعت که تو آرام گرفته ای به خود اجازه واگویه آن را داده ام اگر چه با کلمات من قابل انتقال و بیان نیست!
وصف درد و رنج تو و مادران و کودکان سرزمینم کتاب مصور است نه کلمات و سخن های من!
اما تو امشب از این همه درد و غم رها شده ای!
مادر ! دیگر نگران نباش!
تو که همیشه نگران آب و نان کودکان خانه و همسایه و کوچه ها بودی، امروز آنها دیگر محتاج آب و نان نیستند همه آرام در کنارت آرامیده اند!
ادامه دارد 👇
💖 @H2ONaCl
ادامه مطلب فوق
حتی کبوتران محله ما نیز دیگر محتاج آب و دانه نیستند چون با صدای غرش و نفیر توپ و موشک و گلوله ها از این محله رفته اند یا در آتش نفرت دشمن زبون سوخته اند!
امشب همه نگران مجروحان بی طبیب و دواییم که در جای جای این محله افتاده اند !
مادر! دیگر صدای مؤذن هم از مسجد محله نمی آید !
چون مسجد را هم ویران کرده اند تا اذانش آشفته نسازد خواب این ظالمان را!
آینه وار خیره به تنهایی توام!
دیگر نگران خاموشی خانه نیستم چون امشب من هم سهمی از روشنایی محله دارم!
سهم من از روشنایی نوری است که از انفجار بمب ها و موشک ها از روی ویرانه خانه ها و
اتاق ها در این گودال می افتد!
تو آرام باش و نگران تنهایی من نباش!
اما پدر !
شکایت از تو دارم، بیا و ببین چه زخم های عمیقی بر تن مادر هست هنوز !
بر من ببخش گاه فکر می کنم که ما را از یاد برده ای!
اما داغی که آخرین بوسه ات بر گونه ام نهاده بر جانم جاودانه است هنوز!
پدر! امشب دیگر آرام نمی گریم تا مادر را نگران حالم شود!
امشب برای آرزوهای محالم می گریم، بلند می گریم ،هرچند اشکی نمانده است اما در خیال خویش می گریم !
پدر ! صبرم کفاف این همه غم را نمی دهد !
با درد جانکاه تنها شدنم و جانکاه تر با احساس این تنهایی ام چه کنم؟
خواهران و برادرانم هم در آغوش مادر خفته اند!
تنها من بیدار مانده ام تنهای تنها !
پدر! پس کو سرزمین مادری ام که تو هر شب در قصههایت از آن می گفتی و دیدارش را وعده می دادی ؟
کو رؤیای اجدادی
ام؟ که مادر از آن بارها سخن گفته بود!
بچه ها همیشه می پرسیدند پس آبادی کجاست؟ آن چشمه ها و دشت ها و باغ های زیتونش کجاست؟
من امشب با بغض و شرم از خدا پرسیده ام ، موسای این وادی کجاست تا ما را از این نیل اشک و آلام بگذراند؟
راه برون رفتن از زندان بزرگ و اندوه غزه کجاست؟
از زندان بانان غزه،این محبس بزرگ زنان و کودکان و مجروحان توقع رحم و عطوفت خطاست اما
کلید داران دروازه رفح که می گویند عرب و هم مسلمانند، خادمان حرمین و آن همه ملک، سلطان ،امیر و شیوخ و رؤسای جماهیر که ادعای اسلام و عروبت و دفاع از کیان و نوامیس مسلمین دارند، کجایند؟ پس کو غیرت و عصبیت عربی و حمیت اسلامی شان؟
چرا این همه مسلمانان و عربان با قاتلان ما همراه شدند و یا به تماشای ویرانه ها و کشته های ما نشسته اند؟!
پس چرا به جای دیدار با ما و مردان مجاهد ما به دیدار
بانیان جنایت به واشنگتن و بروکسل می روند و با آنان گرم گفتگویند؟
چگونه است آنها برای حمایت از قاتلان ما به صف ایستاده اند و با تانک و تفنگ و بمب و باروت به دیدار قاتلان کودکان ما آمده اند؟!
پدر برای بچه ها مدرسه ات چه بنویسم ؟ بنویسم جرم ما چه بود؟ و به کدام گناه خانه و مدرسه و بیمارستان بر سر مادران و کودکان مان آوار کرده اند؟
پدر! تو که از درد و غصه علی پس ابی طالب، زمامدار نامی و خلیفه خداوند در دفاع از زن کلیمی و تاسف و اندوهش در تجاوز دشمن به خانه اش می گفتی، اینان پیروان کدام خلیفه اند و تبعیت از فرامین کدام اسلام می برن؟
در مقابل کدام ظلم و تجاوز لشکرها ساخته و نیروها و جنگ افزارها آراسته اند؟
پدر پس کو کلیم خدا که به یمن قدرت عصایش این همه کودک مجروح و مادران داغدار و نوزادان رنجور ظلم فرعونیان را برهاند و به وادی امن برساند؟
کو آن نجات بخش دردمند و منتقم؟ دیگر صبرها را قراری و توانی نمانده است !
پدر تو دعا کن تا چنین شود، من که از شرمندگی چون لاله واژگون به سوی آسمانم نیست سر بر آوردن از بس که مسجدها ویران شدند و کودکان مجروح و بی آب و دوا افتاده اند و مادران اطفال شیرخوار آب برای نوشیدن تمنا می کنند و زنانی که شیرها در سینه هایشان و کودکان زیر آوار مانده اند!
مادر! مرا هم در آغوشت بگیر تا در سایه روح بلند تو قرار گیرم چون که
روح تو دریایی است از آرامش و قرار!
گرچه می دانم آرامش با فرزندان فلسطینی ات قراری ندارد !
اما آرزویست برایم
هرچند در خیالم!
مادر! تشیع پیکر تو نیز برایم آرزوی محالی شده است! ناگزیرم در کنارت همانند همه ی در کنار بودنت و آغوش های گرمت را همرا پیکرت در خیالم تشیع نمایم و تنها زیبایی زندگی ام را به تنهایی وداع گویم و به خاکشان بسپارم !
مادر ! چشم و دلم را به جوانان و مردان بزرگ جهاد و مقاومت دوخته ام و امیدم را به دعایت نزد خداوند سپرده ام تا به یمن جهادشان در غزه و لبنان ، نصرت و ظفر مان را در فلسطین در آغوش گیریم!
"أَلَیسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ"
✍ حمید احمدی
۱۲ آبان ۱۴۰۲
#بصیرت_انقلابی
💖 @H2ONaCl
20.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
8.22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣الیس صبح بقریب
#بصیرت_انقلابی
💖 @H2ONaCl