#پارت_۶
میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشــــــــــــــــــــــــ🫂
حامی: چرا دوتا خریدی؟
دلبر: این دوتا سته، دوتا خریدم که با کسی که دوسش داری ستش کنی.
حامی: واقعا نیازی نبود خیلی لطف کردی❤️
دلبر: کاری نکردم وظیفه بود✨
از زبون دلبر:
چند ثانیه ای توی چشمای هم زل زدیم قدش بلند تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم چشماشم قهوه ای خاصی بود یه جورایی مثل شکلات ولی چرا انقدر توی چشمای من زل میزد نکنه...
از زبون حامی:
چند ثانیه ای توی چشمای هم زل زده بودیم. چشم ابرو مشکی بود. گردنبندش هم مرواریدی بود درست مثل چهره اش. یعنی من عاشق شدم؟! یعنی بهش حس پیدا کردم؟ امکان نداره من حامی صالحی عاشق نمیشم😒ولی اخرش که چی تا اخر عمرم که نمیتونم...
یهو با صدای دلبر به خودم اومدم😬
دلبر: اهم اهم. شرمنده اقا حامی
حامی: دلبر خانم مگه نگفتم راحت باشین
دلبر: خب من راحتم دیگه
حامی: به من بگین حامی نه اقا حامی😁
دلبر: اها بله درست میگین شرمنده حواسم نبود🤦♀
حامی: نه خواهش میکنم عزی... عه نه چیزه دلبر خانم
دلبر: شما هم راحت باشین دیگه بگین دلبر❤️
(نویسنده: جمع کنین این بازی مسخره رو🤮)
از زبون دلبر
از اونجایی که ماشینامون کنار هم بود همه با هم رفتیم سمت ماشین. توی کل راه حامی نگاهش به من بود. همه هم سکوت کرده بودن. رفتم کنار حامی وایسادم و گفتم:
ادامه در پارت بعد...
#مالک_حامی
@haamimpashmak
Don'tcopy
منـــــجـــــی🤍🕊نفور
#پارت_۶ میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشــــــــــــــــــــــــ🫂 حامی: چرا دوتا خریدی؟ دل
تا شما پارت ۶ میخونین برم پارت بعدی بلندتر بنویسم❤️
#پارت_۷
میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــ 🫂
رفتم کنار حامی وایسادم و گفتم:
دلبر: حامی چرا دیگه تهران کنسرت نمیذاری؟!
حامی: پنجشنبه و جمعه و شنبه همین هفته کنسرت دارم چطور؟
دلبر: اخه من تا الان کنسرت نیومدم و دلم میخواد این دفه بیام🥺
حامی: جدی میخواین بیاین؟ 😳
دلبر: اره اگه مشکلی نیست 😬
حامی: نه عش... اشکالی نداره چرا اشکالی داشته باشه
دلبر: میخواست بگه عشقم خوب جمعش کرد(اروم)
حامی: چی؟
دلبر: گفتم پس حتما میام
از زبون دلبر
اینطوری نمیتونستم مستقیم تو چشماش نگاه کنم پس شروع کردم جلوی حامی عقب عقب راه برم اینطوری بهتر بود
کل راه درمورد کنسرت هاش حرف میزدیم اینکه چه حسی داره اون بالا و...
دلبر: راستی حامی زاویه دیدت نسبت به طرفدارات چطوریه؟
حامی: ۱۸٠ درجه😂
دلبر: 🤣🤣🤣🤣🤣
حامی: غرق خنده شده بود😂چقدر قشنگ میخندید اونم خنده های لثه ای درست مثل من😍
دلبر: غرق خنده شده بودم طوری که نفهمیدم رسیدیم به ورودی در که یهو پام گرفت به میله ی کوچیک روی زمین و داشتم میفتادم که چیزی که انتظارشو نداشتم اتفاق افتاد😳
از زبون حامی:
دیدم دختره داره از پشت میفته که ناخداگاه بایکی از دستام دستشو گرفتم
اون یکی هم گذاشتم پشت کمرش😭😭😭
از زبون دلبر:
با خودم گفتم افتادم تموم شد ابرو شرفم رفت. چشمامو بستم و هینی کشیدم وقتی چشمامو باز کردم با دوتا چشم رو به روم روبه رو شدم
(نویسنده: چقد روبه رو تو رو به رو شد😂)
ادامه در پارت بعد...
@haamimpashmak
Don'tcopy❌
#پارت_۸
در میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــ 🫂
از زبون حامی:
بدن*ش رو دستام بود و داشت میلرزید قشنگ معلوم بود که ترسیده و استرس داره گونه هاشم سرخ شده بودن منم گفتم یه موقع یکی میبینه و زشته بلندش کردم و ازم کلی تشکر کرد🥺
دلبر: خیلی ممنون حامی اگه منو نگرفته بودین...
نزاشت حرفمو ادامه بدم
حامی: لطفا اینقدر رسمی صحبت نکنین من هرکاری که وظیفه باشه رو انجام میدم🤍
دلبر: بله بله خیلی ممنون✨
گونه هام مثل لبو شده بودن
حامی: یه لبخند ریزی بهش زدم
مهرسا: خب دیگه این حس های عاشقونه رو تموم کنین راه بیفتیم
دلبر: مهرسایییییییی😡😡😡😡
ساناز: خب راست میگه دیگه ما که میدونیم یه خبرایی هست💍
از زبون ساناز:
یهو دیدم ۸ تا چشم جلوم ظاهر شد همه داشتن با تعجب نگام میکردن😳
ساناز: خب چیه؟
ارین: یکم زیادی جلو جلو پیش رفتی😬
اریانا: راست میگه خب
ساناز: اخه اینطوری که اینا پیش میرن ما یه عروسی دعوتیم مگه نه دلوین؟
دلوین: چیزی نپرس از من چشمامو معنی کن🤣🤣🤣
دلبر: دیگه دارین یکم زیادی حرف میزنین بیاین بریم دیگه عهههه☺️🔪
حامی: ا. اره منم موافقم
از زبون دلبر:
کل راه سکوت بود تا اینکه رسیدیم به ماشین
ارین و اریانا که با هم رفتن خب خواهر برادرن فکر بد نکنین😂
مهرسا هم که زنگ زده بود به باباش منتظر بود بیاد
حامی هم گفته بود خوب نیست این موقع شب چند تا دختر تو خیابون تنها باشن منتظر میمونه تا همه برن❤️
منم به دلوین گفتم بیا بریم که یهو دیدم ۴ تا چشم جلوم گرد شده😳
دلبر: دلوین نگو که میخوایی بری خونه مهرسا
دلوین: تولوقوداااااا🥺
دلبر: چهرتو مظلوم نکن بیا بریم فردا دانشگاه داریم😒
دلوین و مهرسا: تولوقودااااااا🥺🥺
دلبر: خب من اینطوری تو خونه تنها میشم🤦♀خیلی خب باشه ولی فردا خودتون میاین دانشگاه و من نمیام دنبالتوناااااا
دلوین: مرسی ابجی قشنگممممممم❤️😘😍
دلبر: برو مزه نریز😒
از زبون دلبر:
همه رفته بودن به جز منو حامی
حامی: کی میاد دنبال شما؟
دلبر: من خودم ماشین دارم میتونم برم ممنون که منتظر موندین❤️
حامی: خواهش میکنم میتونم یه سوال بپرسم؟
دلبر: حتما بفرمایین
حامی: چرا شما اون موقع به دلوین گفتین که اگه اون بره تو خونه تنهایین؟
از زبون حامی:
یهو دیدم اشک تو چشماش جمع شد و شروع کرد به گریه کردن. من نمیخواستم ناراحتش کنم یهو پرید تو بغلم و تا اونجایی که تونست گریه کرد منم محکم بغلش کردم و موهاشو ناز کردم❤️
ادامه در پارت بعد...
#مالک_حامی
@haamimpashmak
Don'tcopy❌
پارت_۹
در میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــ 🫂
حامی:ببخشید من نمیخواستم ناراحتتون کنم🥺
دلبر: همونطوری که توی بغلش بودم گفتم نه نه معذرت خواهی لازم نیست شما ببخشید من موقع گریه کردن نیاز دارم یکی بغلم کنه
حامی: این دفه محکم تر بغلش کردم✨
دلبر: اگر که میشه همینطوری که قدم میزنیم بهتون بگم دلیل گریم رو
از زبون حامی:
اینو گفتو منم از خدا خواسته قبول کردم
حامی: بله حتما
شروع کردیم به قدم زدن😍🥺
دلبر:
وقتی من ۷ سالم بود و دلوین ۹ سالش، ما رو فرستادن بهزیستی
برامون خبر اوردن که مردن ولی شایعه بود یه روز پدرمادرمون اومدن به ما سر زدن و گفتن ما از خدا دختر نمیخواستیم به خاطر همین شما رو اوردیم اینجا😔بعد ما رو از بهزیستی اوردن بیرون و گفتن خودتون باید از پس خودتون بر بیایید ما هم رفتیم توی چندتا مغازه کار کردیم و یه خونه خریدیم و رفتیم مدرسه
حامی: خدای من🥺من واقعا متاسفم بخاطر این همه اتفاق
دلبر: نه شما نباید متاسف باشین من متاسفم که ناراحتتون کردم😔🥺
حامی: نه اشکالی نداره ❤️امشب بیاین خونه ی من
دلبر: نه مزاحم نمیشم
حامی: دیگه حرفشم نزنین میاین خونه من و صبح با هم میریم دانشگاه
دلبر: باشه خیلی ممنون🤍
حامی: خواهش میکنم ❤️
از زبون دلبر:
رسیدیم خونه ی حامی. برعکس بقیه ی پسرا خونه ی تمیزی داشت. خیـــــــــلی تمیز 😍
حامی: خوش اومدین 💙
دلبر: خیلی ممنون 🤍
حامی: هر کدوم از اتاقا رو دوست دارین انتخاب کنین❤️
دلبر: این یکیو میتونم؟ 🧡
حامی: چرا که نه؟! 💛
دلبر: بازم ممنونم💚
حامی: بازم خواهش میکنم💜😂
صبح ساعت۶
حامی: بیدار شدم رفتم تو اتاق دلبر پتو رو انداختم روش بو*سه ای روی پیشونیش کاشتم🤍رفتم میز صبحونه رو چیدم و از خونه زدم بیرون یه دسته گل خریدم و یه لباس و شلوار و شال خوشگل برای دلبر چون میدونستم که برای دانشگاهش لباس نداره.
رسیدم خونه دیدم هنوز خوابه لباس ها رو گذاشتم داخل یه باکس و گذاشتم زیر میزکه نبینه. دسته گل هم داخل گلدون روی میز❤️🔥رفتم که بیدارش کنم
حامی: دلبر، دلبر خانم
دلبر: بله🥱
حامی: پاشو دختر ساعت ۹ دانشگاه دیر شدهههههعع
دلبر: هینننننن وای چرا بیدارم نکردی😦
حامی: نگران نباش تازه ساعت ۶ و نیمه🤣🤣
دلبر: سکته کردم😂
حامی: دور از جون بیا بریم صبحونه
دلبر: به به چه میز قشنگی
حامی: مثل خودت
دلبر: حیحی
گونه هام قرمز شد🥰
صبحونه رو خوردیم
دلبر: هییییین
حامی: یا خدا چی شده😳
ادامه در پارت بعد
#مالک_حامی
@haamimpashmak
Don'tcopy❌
گل دخترا بگین ببینم پارت بعد بزارم یا فیلم و عکس از جوجومون؟ ❤️
ناشناس بگین 🤍✨
#مالک_حامی