eitaa logo
منـــــجـــــی🤍🕊نفور
346 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
2.8هزار ویدیو
1 فایل
بـ♡ـــܘ نߺــــߊ‌ܩܢ حـߊ‌ܩـܨ زنߺܥ‌‌ܭَیـ🤍 ܢܚ݅ـــܝ‌وܫ ܩیܭنߺیܩـ✿ ܢܚ݅ܝ‌وܫܨ بــی ܝ݆ߺߊ‌یߊ‌نـــ∞ از ܣܩܘ بـیܢܚ݅ــࡅ߳ܝ‌ ࡅ߳ـو ިو ܩیܟܿوߊ‌ܩࡅ߳ـــ🕊 ♬HAAMIM♬ ܣܝ‌ܢܚ݅ܢ̣ـــ ܣܩیـــܔ ܩوقــܫ ܭܣـ ܩیܢܚ݅ــܘ ܥ‌‌ܠܙ ܩܔ ܝ݆ߺیܚ݅ܓ ࡅ߳ـوܫـܣ00:00🪽 کد:۳۵۴ فندوم حامیان حامی
مشاهده در ایتا
دانلود
در میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــ 🫂 از زبون حامی: بدن*ش رو دستام بود و داشت میلرزید قشنگ معلوم بود که ترسیده و استرس داره گونه هاشم سرخ شده بودن منم گفتم یه موقع یکی میبینه و زشته بلندش کردم و ازم کلی تشکر کرد🥺 دلبر: خیلی ممنون حامی اگه منو نگرفته بودین... نزاشت حرفمو ادامه بدم حامی: لطفا اینقدر رسمی صحبت نکنین من هرکاری که وظیفه باشه رو انجام میدم🤍 دلبر: بله بله خیلی ممنون✨ گونه هام مثل لبو شده بودن حامی: یه لبخند ریزی بهش زدم مهرسا: خب دیگه این حس های عاشقونه رو تموم کنین راه بیفتیم دلبر: مهرسایییییییی😡😡😡😡 ساناز: خب راست میگه دیگه ما که میدونیم یه خبرایی هست💍 از زبون ساناز: یهو دیدم ۸ تا چشم جلوم ظاهر شد همه داشتن با تعجب نگام میکردن😳 ساناز: خب چیه؟ ارین: یکم زیادی جلو جلو پیش رفتی😬 اریانا: راست میگه خب ساناز: اخه اینطوری که اینا پیش میرن ما یه عروسی دعوتیم مگه نه دلوین؟ دلوین: چیزی نپرس از من چشمامو معنی کن🤣🤣🤣 دلبر: دیگه دارین یکم زیادی حرف میزنین بیاین بریم دیگه عهههه☺️🔪 حامی: ا. اره منم موافقم از زبون دلبر: کل راه سکوت بود تا اینکه رسیدیم به ماشین ارین و اریانا که با هم رفتن خب خواهر برادرن فکر بد نکنین😂 مهرسا هم که زنگ زده بود به باباش منتظر بود بیاد حامی هم گفته بود خوب نیست این موقع شب چند تا دختر تو خیابون تنها باشن منتظر میمونه تا همه برن❤️ منم به دلوین گفتم بیا بریم که یهو دیدم ۴ تا چشم جلوم گرد شده😳 دلبر: دلوین نگو که میخوایی بری خونه مهرسا دلوین: تولوقوداااااا🥺 دلبر: چهرتو مظلوم نکن بیا بریم فردا دانشگاه داریم😒 دلوین و مهرسا: تولوقودااااااا🥺🥺 دلبر: خب من اینطوری تو خونه تنها میشم🤦‍♀خیلی خب باشه ولی فردا خودتون میاین دانشگاه و من نمیام دنبالتوناااااا دلوین: مرسی ابجی قشنگممممممم❤️😘😍 دلبر: برو مزه نریز😒 از زبون دلبر: همه رفته بودن به جز منو حامی حامی: کی میاد دنبال شما؟ دلبر: من خودم ماشین دارم میتونم برم ممنون که منتظر موندین❤️ حامی: خواهش میکنم میتونم یه سوال بپرسم؟ دلبر: حتما بفرمایین حامی: چرا شما اون موقع به دلوین گفتین که اگه اون بره تو خونه تنهایین؟ از زبون حامی: یهو دیدم اشک تو چشماش جمع شد و شروع کرد به گریه کردن. من نمیخواستم ناراحتش کنم یهو پرید تو بغلم و تا اونجایی که تونست گریه کرد منم محکم بغلش کردم و موهاشو ناز کردم❤️ ادامه در پارت بعد... @haamimpashmak Don'tcopy❌
نگران نباش امروز پارت زیاد داریم❤️
پارت_۹ در میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــ 🫂 حامی:ببخشید من نمیخواستم ناراحتتون کنم🥺 دلبر: همونطوری که توی بغلش بودم گفتم نه نه معذرت خواهی لازم نیست شما ببخشید من موقع گریه کردن نیاز دارم یکی بغلم کنه حامی: این دفه محکم تر بغلش کردم✨ دلبر: اگر که میشه همینطوری که قدم میزنیم بهتون بگم دلیل گریم رو از زبون حامی: اینو گفتو منم از خدا خواسته قبول کردم حامی: بله حتما شروع کردیم به قدم زدن😍🥺 دلبر: وقتی من ۷ سالم بود و دلوین ۹ سالش، ما رو فرستادن بهزیستی برامون خبر اوردن که مردن ولی شایعه بود یه روز پدرمادرمون اومدن به ما سر زدن و گفتن ما از خدا دختر نمیخواستیم به خاطر همین شما رو اوردیم اینجا😔بعد ما رو از بهزیستی اوردن بیرون و گفتن خودتون باید از پس خودتون بر بیایید ما هم رفتیم توی چندتا مغازه کار کردیم و یه خونه خریدیم و رفتیم مدرسه حامی: خدای من🥺من واقعا متاسفم بخاطر این همه اتفاق دلبر: نه شما نباید متاسف باشین من متاسفم که ناراحتتون کردم😔🥺 حامی: نه اشکالی نداره ❤️امشب بیاین خونه ی من دلبر: نه مزاحم نمیشم حامی: دیگه حرفشم نزنین میاین خونه من و صبح با هم میریم دانشگاه دلبر: باشه خیلی ممنون🤍 حامی: خواهش میکنم ❤️ از زبون دلبر: رسیدیم خونه ی حامی. برعکس بقیه ی پسرا خونه ی تمیزی داشت. خیـــــــــلی تمیز 😍 حامی: خوش اومدین 💙 دلبر: خیلی ممنون 🤍 حامی: هر کدوم از اتاقا رو دوست دارین انتخاب کنین❤️ دلبر: این یکیو میتونم؟ 🧡 حامی: چرا که نه؟! 💛 دلبر: بازم ممنونم💚 حامی: بازم خواهش میکنم💜😂 صبح ساعت۶ حامی: بیدار شدم رفتم تو اتاق دلبر پتو رو انداختم روش بو*سه ای روی پیشونیش کاشتم🤍رفتم میز صبحونه رو چیدم و از خونه زدم بیرون یه دسته گل خریدم و یه لباس و شلوار و شال خوشگل برای دلبر چون میدونستم که برای دانشگاهش لباس نداره. رسیدم خونه دیدم هنوز خوابه لباس ها رو گذاشتم داخل یه باکس و گذاشتم زیر میزکه نبینه. دسته گل هم داخل گلدون روی میز❤️‍🔥رفتم که بیدارش کنم حامی: دلبر، دلبر خانم دلبر: بله🥱 حامی: پاشو دختر ساعت ۹ دانشگاه دیر شدهههههعع دلبر: هینننننن وای چرا بیدارم نکردی😦 حامی: نگران نباش تازه ساعت ۶ و نیمه🤣🤣 دلبر: سکته کردم😂 حامی: دور از جون بیا بریم صبحونه دلبر: به به چه میز قشنگی حامی: مثل خودت دلبر: حیحی گونه هام قرمز شد🥰 صبحونه رو خوردیم دلبر: هییییین حامی: یا خدا چی شده😳 ادامه در پارت بعد @haamimpashmak Don'tcopy❌
1_نه عزیزم تخیلیه همش 2_اهم اهم🤣 3_خواهش میکنم😂❤️
گل دخترا بگین ببینم پارت بعد بزارم یا فیلم و عکس از جوجومون؟ ❤️ ناشناس بگین 🤍✨
خب پس من برم پارت بنویسم 🤍✨
سلام منم مامان لیلا هستم 😃
برم پارت بنویسم بیام🤍✨
٠ میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــ 🫂 حامی: یا خدا چی شده😳 دلبر: لباس یادم رفت بیارم🥺 حامی: بدو حاضر شو بریم از خونه بردار و برو دانشگاه بدو تا دیرت نشده از زبون حامی: رفت تو اتاق که اماده بشه منم باکس رو گذاشتم پشت در و یه بادکنک هلیومی بهش وصل کردم که بالا وایسه(خونه طبقه پنجمه) از زبون دلبر: مثل جت رفتم تو اتاق لباسایی که دیشب حامی بهم داده بود که واسه خواب بپوشم رو در اوردم و لباس های خودمو پوشیدم و دویدم سمت در حامی هم پشت سرم. تا در رو باز کردم دیدم یه جعبه تو هوا معلقه خیلی تعجب کرده بودم به حامی گفتم: دلبر: حامی این چیه دیشب اینجا نبودش حامی: خب بردار ببین از زبون دلبر باکس رو برداشتم دیدم بهش بادکنک وصله دلبر: پس به خاطر همین توی هوا معلق بود؟! حامی: شاید. داخلشو ببین دلبر: حامییییییییییییییی(با ذوق) حامی: جا... بلهههههههههههه دلبر: شوخی میکنی دیگه؟! حامی: نه عزی... نه خودم میدونستم لباس نداری☺️حالا هم بدو برو بپوش دیرت نشه🤍 دلبر: پریدم بغ*لش حامی: یهو پرید تو بغلم منم محکم بغلش کردم ناراحت بودم که اخرین روزیه که میبینمش🥺 دلبر: خیلی ناراحت بودم که شاید این اخرین باریه که تو بغلشم😭 از زبون دلبر: رفتم تو اتاق لباسم پوشیدم خیـــــــــــــــلی خوش سلیقه اس بچم🥺 از زبون حامی: لباسم پوشیدم منتظر دلبر موندم که ناگهان صدای جیغ شنیدم. رفتم تو اتاق که... ادامه در پارت بعد @haamimpashmak Don't copy ❌
به به میبینم که بالاخره ۶٠ تا شدیم😍❤️