پارت_۹
در میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــ 🫂
حامی:ببخشید من نمیخواستم ناراحتتون کنم🥺
دلبر: همونطوری که توی بغلش بودم گفتم نه نه معذرت خواهی لازم نیست شما ببخشید من موقع گریه کردن نیاز دارم یکی بغلم کنه
حامی: این دفه محکم تر بغلش کردم✨
دلبر: اگر که میشه همینطوری که قدم میزنیم بهتون بگم دلیل گریم رو
از زبون حامی:
اینو گفتو منم از خدا خواسته قبول کردم
حامی: بله حتما
شروع کردیم به قدم زدن😍🥺
دلبر:
وقتی من ۷ سالم بود و دلوین ۹ سالش، ما رو فرستادن بهزیستی
برامون خبر اوردن که مردن ولی شایعه بود یه روز پدرمادرمون اومدن به ما سر زدن و گفتن ما از خدا دختر نمیخواستیم به خاطر همین شما رو اوردیم اینجا😔بعد ما رو از بهزیستی اوردن بیرون و گفتن خودتون باید از پس خودتون بر بیایید ما هم رفتیم توی چندتا مغازه کار کردیم و یه خونه خریدیم و رفتیم مدرسه
حامی: خدای من🥺من واقعا متاسفم بخاطر این همه اتفاق
دلبر: نه شما نباید متاسف باشین من متاسفم که ناراحتتون کردم😔🥺
حامی: نه اشکالی نداره ❤️امشب بیاین خونه ی من
دلبر: نه مزاحم نمیشم
حامی: دیگه حرفشم نزنین میاین خونه من و صبح با هم میریم دانشگاه
دلبر: باشه خیلی ممنون🤍
حامی: خواهش میکنم ❤️
از زبون دلبر:
رسیدیم خونه ی حامی. برعکس بقیه ی پسرا خونه ی تمیزی داشت. خیـــــــــلی تمیز 😍
حامی: خوش اومدین 💙
دلبر: خیلی ممنون 🤍
حامی: هر کدوم از اتاقا رو دوست دارین انتخاب کنین❤️
دلبر: این یکیو میتونم؟ 🧡
حامی: چرا که نه؟! 💛
دلبر: بازم ممنونم💚
حامی: بازم خواهش میکنم💜😂
صبح ساعت۶
حامی: بیدار شدم رفتم تو اتاق دلبر پتو رو انداختم روش بو*سه ای روی پیشونیش کاشتم🤍رفتم میز صبحونه رو چیدم و از خونه زدم بیرون یه دسته گل خریدم و یه لباس و شلوار و شال خوشگل برای دلبر چون میدونستم که برای دانشگاهش لباس نداره.
رسیدم خونه دیدم هنوز خوابه لباس ها رو گذاشتم داخل یه باکس و گذاشتم زیر میزکه نبینه. دسته گل هم داخل گلدون روی میز❤️🔥رفتم که بیدارش کنم
حامی: دلبر، دلبر خانم
دلبر: بله🥱
حامی: پاشو دختر ساعت ۹ دانشگاه دیر شدهههههعع
دلبر: هینننننن وای چرا بیدارم نکردی😦
حامی: نگران نباش تازه ساعت ۶ و نیمه🤣🤣
دلبر: سکته کردم😂
حامی: دور از جون بیا بریم صبحونه
دلبر: به به چه میز قشنگی
حامی: مثل خودت
دلبر: حیحی
گونه هام قرمز شد🥰
صبحونه رو خوردیم
دلبر: هییییین
حامی: یا خدا چی شده😳
ادامه در پارت بعد
#مالک_حامی
@haamimpashmak
Don'tcopy❌
گل دخترا بگین ببینم پارت بعد بزارم یا فیلم و عکس از جوجومون؟ ❤️
ناشناس بگین 🤍✨
#مالک_حامی
#پارت_۱٠
میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــ 🫂
حامی: یا خدا چی شده😳
دلبر: لباس یادم رفت بیارم🥺
حامی: بدو حاضر شو بریم از خونه بردار و برو دانشگاه بدو تا دیرت نشده
از زبون حامی: رفت تو اتاق که اماده بشه منم باکس رو گذاشتم پشت در و یه بادکنک هلیومی بهش وصل کردم که بالا وایسه(خونه طبقه پنجمه)
از زبون دلبر: مثل جت رفتم تو اتاق لباسایی که دیشب حامی بهم داده بود که واسه خواب بپوشم رو در اوردم و لباس های خودمو پوشیدم و دویدم سمت در حامی هم پشت سرم. تا در رو باز کردم دیدم یه جعبه تو هوا معلقه خیلی تعجب کرده بودم به حامی گفتم:
دلبر: حامی این چیه دیشب اینجا نبودش
حامی: خب بردار ببین
از زبون دلبر
باکس رو برداشتم دیدم بهش بادکنک وصله
دلبر: پس به خاطر همین توی هوا معلق بود؟!
حامی: شاید. داخلشو ببین
دلبر: حامییییییییییییییی(با ذوق)
حامی: جا... بلهههههههههههه
دلبر: شوخی میکنی دیگه؟!
حامی: نه عزی... نه خودم میدونستم لباس نداری☺️حالا هم بدو برو بپوش دیرت نشه🤍
دلبر: پریدم بغ*لش
حامی: یهو پرید تو بغلم منم محکم بغلش کردم ناراحت بودم که اخرین روزیه که میبینمش🥺
دلبر: خیلی ناراحت بودم که شاید این اخرین باریه که تو بغلشم😭
از زبون دلبر:
رفتم تو اتاق لباسم پوشیدم خیـــــــــــــــلی خوش سلیقه اس بچم🥺
از زبون حامی: لباسم پوشیدم منتظر دلبر موندم که ناگهان صدای جیغ شنیدم.
رفتم تو اتاق که...
ادامه در پارت بعد
#مالک_حامی
@haamimpashmak
Don't copy ❌