به اتاقم رفتم تا یک دستی به سر و رویش بکشم که آخره سالی همانطور درهم و برهم رهایش کرده و رفته بودم. بعضی وقتها آدم فکر میکند که برگشتی در کارش نیست. برای همین هم پامیشه و میریزد و انگار نه انگار که چند روز دیگر، دوباره باید برگردد و زندگیاش را از سر بگیرد.
_اقبال های خفته
ما کم نیاوردیم ،داریم تمام تلاشمون رو میکنیم.تام!زندگی همینه.دقیقا وقتی داری برنامه های دیگه ای میریزی،برات ی اتفاق دیگه میافته.
_پاستیل های بنفش