#رمان_ناحله
#قسمت_چهاردهم
#عاشقانه_مذهبی
حالا فقط یه خورده از ریشه های موهای بورم معلوم بود ادکلن خوشبوم و برداشتم و زدم و با لبخند کیفم و گرفتم از اتاقم بیرون رفتم
روپله جلو در نشستم و مشغول بستن بندای کتونی مشکیم شدم
از خونه خارج شدم راه کتابخونه رو پیش گرفتم . چون راه زیادی نبود پیاده میرفتم تا به خورده ورزشم کرده باشم برنامه هر پنجشنبه ام اینجوری بود
به مغازه ای وایستادم و دوتا کیک کاکائویی گنده با یه بطری شیر کاکائو خریدم پولشو حساب کردم و دوباره راه افتادم سمت کتابخونه
به کتابخونه که رسیدم خیلی آروم و بی سرو صدا وارد سالن مطالعه شدم و رفتم جای همیشگی خودم نشستم. کتابامو در آوردمو به ترتیبی که باید میخوندم رو میزم چیدمشون .
اول دین و زندگی و بعدش ادبیات و بعدشم برای تنوع زیست !
ساعت مچیمو در آوردم و گذاشتم رو به روم تا مثلن مدیریت زمان کرده باشم دین و زندگی و باز کردم و شروع کردم.
به ساعت نگاه کردم تقریبا ۴ بعدظهر شده بود و من هر سه تا کتابمو تموم کرده بودم دیگه هیچ خوراکی ای هم نمونده بود برام ..
احساس ضعف میکردم ولی سعی کردم بهش غلبه کنم و در برابر گرسنگی مقاومت کنم تا بتونم تا ساعت ۷ که کتابخونه تعطیل میشه حداقل به درس دیگمو هم بخونم مشغول برنامه ریزی واسه خوندن درس بعدی بودم که با صدای ویبره تلفن به خودم اومدم. معمولا پنج شنبه ها که کتابخونه میومدم گوشی خودمو نمیاوردم. به گوشی میاوردم که فقط بشه باهاش تماس گرفت و دیگران بتونن باهاش تماس بگیرن
مامان بود. از سالن رفتم بیرون و جواب دادم . سلام مامان جان خوبی؟
بح بح سرکار خانم علیهههه چه عجب
خندید و گف
امان از دست تو
بیا پایین برات غذا اوردم .
ای به چشممممم جان دل دم در وایستاده بود.
تلفنو قطع کردمو با شتاب دوییدم بیرون .
با دیدنش جیغ کشیدمو خودمو پرت کردم بغلش مامان کلافه گف
+ عه بسه دیگه دخدر بیا اینو بگیر دیرم شده چیه این جلف بازیا که تو در میاری اخه به حالت قهر رومو کردم اونور
نایلون غذا رو به زور داد دستم و صورتمو بوسید و گفت خیل خب ببخشید
| برگشتمو مظلومانه نگاش کردم
کجا به سلامتی؟
میرم بیمارستان
عه تو که گفتی ساعت ۶ میری که
نه الان دوستم زنگ زد خواهش کرد به خورده زودتر برم
اخه میخاد بره پیش مادر مریضش . دلم براش سوخت برا همینم قبول کردم . اخی باشه
اره
فقط فاطمه غذاتونو پختم گذاشتم رو گاز بابا اومد گرم کنین باهم بخورین .
توعم يخورده زودتر برو خونه که صدای بابا در نیاد. چشمی گفتم ازش خداحافظی کردم .
رفتم بالا و تو سالن غذا خوری نشستم به نگا به نایلون غذا انداختمو تو دلم گفتم خدا خیرت بده ....
در نایلونو باز کردمو با پیتزای گوگولیم مواجه شدم و هزار بار دیگه قربون صدقه ی مامانم رفتم
یه برش از پیتزامو بر داشتمو شروع کردم به خوردن خواستم برش دومو بردارم که یاد مراسم امشب افتادم . مث جت پریدم تو سالن مطالعه و کیفم و جمع کردم کتابامو پرت کردم توش.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_پانزدهم
#عاشقانه_مذهبی
ساعت مچیمو دور دستم بستمو با کله پرت شدم بیرون
نتونستم از پیتزام بگذرم
درشو بستمو با عجله انداختمش تو نایلون کولمو انداختم دوشم و نایلون غذامم دستم گرفتم و دوییدم سمت خونه .
همش خدا خدا کردم که بابام نباشه یا اتفاقی بیافته که بابام شب نیاد خونه
چقد دلم میخواست بعد این همه سال به بار برم هیئت .
یاد تعریفایی که ریحانه از هیئت میکرد میافتادم و بیشتر دلم پر میکشید
کاش میشد برم و تجربه اش کنم
سرمو بردم بالا و سمت آسمون نگاه کردم
صاحب مجلس خودت به کاری کن من بیام توراه انقد با خودم حرف زدم تا رسیدم
کلید انداختمو درو باز کردم
از راهرو حیاط عبور کردمو رسیدم به خونه ویلاییمون وسط یه باغ ۷۰۰ متری
در خونه روباز کردم و رفتم تو.
کفشمو گذاشتم تو جا کفشی و کولمو از فاصله ۵ متری انداختم رو مبل
خیلی سریع رفتم آشپزخونه و غذامو گذاشتم رو میز
غذاخوری.
رفتم تو اتاقم و مشغول عوض کردن لباسم شدم .
یه پیرهن و شلوار صورتی پوشیدم و موهامو شونه کردم و خیلی شل پایین سرم بستم از اتاق اومدم بیرون که برم
دستشویی یادم افتاد كیفم مونده رو مبل
خیلی سریع رفتم و آوردمش تو اتاق و گذاشتمش به گوشه .
گوشی خودمو از تو کشو در آوردم و یه نگاهی بهش انداختم
خبری نبود
رو تختم رهاش کردمو خیلی سریع رفتم سمت دستشویی
به صورتم تو آینه نگاه کردم و روش دقیق تر شدم تقریبا
كبوديش محو شده بود و فقط به اثر خیلی کم روش باقی مونده بود
از دستشویی اومدم بیرون و به راس نگام رف پی ساعت ...
تقریبا پنج شده بود
صدای قار و قور شکمم منو برد سمت آشپزخونه
نشستم رو میز غذا خوری و مشغول خوردن پیتزام شدم
هموز پیتزام کامل تموم نشده بود که تلفن زنگ خورد .
رفتم تو حال و تلفن و برداشتم شماره بابا بود
الو سلام دخترم
سلام پدر جان
عزیزم یه لطفی میکنی کاری بله حتما چرا که نه که میگم انجام بدی
پس بیزحمت برو تو اتاقم
رفتم سمت پله ها
دونه دونه ازشون بالا رفتم تا رسیدم به اتاق شخصی بابا )
خب
کمد كت شلوارای منو باز کن
کت شلوار مشکی منو در بیار
متوجه شدم که خبراییه )
جایی میرین به سلامتی؟...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
414.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اربعین داغ حرم را به دلم نگذار:)💔🥺
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صداشو زیاد کن...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماه من قشنگ تره✨🌙
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡