علیه السلام کی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت:
15 ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس(علیه السلام) بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایین
گفت عباس دروغ میگه. . .
عباس دروغ میگه. . .
مداح آرومش کرد گفت چی شده گفت من بعد 75 سال بچه دار شدم الان که 19 سالشه رفته تو کما با خودم گفتم درمون دردش عباسه .
از اصفهان اومدم کربلا امروز زنگ زدن بهم گفتن بچت مرده...
دروغ میگن که عباس حاجت میده
خواهرش میگفت مجلس بهم ریخت ..
فرداش تو صحن حضرت عباس بودیم دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد.
با خودموون گفتیم الان مداح و میزنه دوباره. . .
دیدیم اومد جلو چهارپایه ای که مداح روش وایساده بود دستشو گرفت گفت :« بیا بغل ضریح بخون همه کسایی که دیروز بودنم باشن...میخوام بگم غلط کردم . »
(گریه میکرد و میگفت)
میگه همه رفتیم مداح گفت :«حاجی چی شده؟! »
گفت خانومم زنگ زد گفت چون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن التماس کردم گفتم یه بار بچمو تو سرد خونه ببینم...
میگه همین که کشو رو کشیدن بیرون دیدیم رو نایلون بخار نشسته سریع آوردنش بهش شوک دادن بعد چند دقیقه به هوش اومد. . .
پسرمون که اصلا تو قید و بند مذهب نبود تا نشست گفت:« بابای من کجاست؟! »
گفتم:« بابات کربلاست. . . »
گفت بهش زنگ بزن بگو زمانی که تو کما بودم یه اقای قد بلندی اومد
تو خوابم گفت :« پسرم بلند شو... »
به بابات سلام برسون بگو: «
آبروی من یک بار تو سرزمین کربلا رفته بود. . .
چرا دوباره ابروی منو بردی ؟! »
برو بهش بگو :« عباس دروغ نمیگه. . . »
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
به قول یه رفیقی
امام حسین اینقدر قشنگـــه
ببین خدای امام حسین دیگه کیــه:) ❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
بسم الله الرحمن الرحیم 🦋
✿𝙖𝙙𝙞𝙩𝙤𝙧ادیتور✿
کانال آموزش حرفهای ادیت
این کانال به منظور ارائه آموزشهای تخصصی و باکیفیت در زمینه ادیت تأسیس شده است. در اینجا کوشیدهایم با بهرهگیری از روشهای آموزشی اصولی و بهروز، مخاطبان را با مفاهیم، ابزارها و تکنیکهای پیشرفته ادیت آشنا سازیم. هدف ما، ایجاد بستری مناسب برای یادگیری عمیق و کاربردی است تا علاقهمندان بتوانند مهارتهای خود را به سطحی حرفهای ارتقا دهند.
آموزشهای این کانال با دقت و توجه به جزئیات تدوین شدهاند تا تجربهای مؤثر و ماندگار برای شما فراهم آورند.
لینک کانال:
https://eitaa.com/Aditor2650
ریپ شدم
سلام ببخشید ادامه رمان رو نمیگذارین؟
_
سلام عزیز ببخشید یه خورده شلوغ بودم فراموش کردم😔🙏🏻
امروز پارت بیشتر میزارم🤍🌱
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_اول #عاشقانه_مذهبی با باد سردی ک تو صورتم خورد لرزیدم و دوطرف سوییشرتم و محکم تر
عزیزانی که تازه اومدین
خیلی خوش آمدید🤍🌱
شروع رمانمون💕
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
با این هشتگ میتونید دنبال کنید🌱
#رمان_ناحله
#قسمت_هفدهم
#عاشقانه_مذهبی
سعی کردم یقه لباسم که خیلی باز بود رو بپوشونم...
درو باز کردم و یه آقایی و دیدم .
سلام کردم و گفتم
_بابام فرستادتون؟
سلام بله
کت شلوار و دادم دستشو محکم درو بستم .
نمیدونم چجوری راه حیاط تا اتاقمو طی کردم .
میدوییدم و تند تند خدا رو شکر میکردم .
همینکه در اتاقمو باز کردم صدای اذان مغرب و از مسجد
کنار خونمون شنیدم .
در اتاق و بستم و تند رفتم سمت دسشویی.
وضو گرفتم و دوباره رفتم تو اتاق
سجاده رو پهن کردمو با همون چادر مامانم خیلی زود نمازمو بستم.
قلبم تند میزد
چراغ اتاقمو روشن کردمو نشستم رو صندلی جلوی میز آرایش.
کرم پودرمو برداشتمو شروع کردم به پوشوندن جوشای رو صورتم .
با اینکه زیاد اهل آرایش نبودم ولی نمیتونستم از جوشام بگذرم ...
به همونقدر اکتفا کردم
موهامو باز کردمو شونه کشیدم بعدشم بافتمشون
از رو صندلی پاشدم و رفتم سمت کمد لباسام.
درشو باز کردمو بهشون خیره شدم .
دستمو بردم سمت مانتو مشکی بلندم و برش داشتم .
یه شلوار کتان مشکی لول هم برداشتم و پوشیدم و مشغول بستن دکمه های مانتوم شدم .
همینجور میبستم ولی تمومی نداشت
بلندیش تا مچ پام بود برا همین نسبت به بقیه مانتوهام بیشتر دکمه داشت.
بعد تموم شدنشون رفتم سمت کمد روسریها و یه شال مشکی خیلی بلند برداشتم
رفتم جلو آینه و با دقت زیادی سرم کردم .
همه ی موهامو ریختم تو شال .
بعد اینکه لباسامو پوشیدم رفتم سمت کتابخونه ؛ قرآن عزیزی که مادر جونم برام خریده بود و برداشتم و گذاشتمش تو کوله مشکیم و همه وسایلای توشو یه بار چک کردم .
کیف پول قرآن آینه و ...
عطر و یادم رفته بود. از رو میزم ورداشتم و ب مچ دستام زدم و بعد دستم و روی لباسام کشیدم.
عطرم انداختم تو کوله ام
اوممم گوشیمم نبود رفتم دنبال گوشیم بگردم که یه دفعه
متوجه صدای زنگش شدم .
رفتم سمت تخت و موبایلمو برداشتم .
به شماره ای که تو گوشیم سیو کرده بودم نگاه کردم نوشته
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هجدهم
#عاشقانه_مذهبی
به شماره ای که تو گوشیم سیو کرده بودم
نگاه کردم نوشته بود مصطفي عزيزم ...
پوفی کشیدم و با دستم زدم وسط پیشونیم .
_همینو کم داشتیم
با بی میلی تلفن و جواب دادم الو سلام
بح بح سلام عزیز دل سرکار خانوم فاطمه ی جان
خوبیییی؟
(تو اینه برا خودم چش غره رفتم )
بله مرسی . شما خوبی؟
مگه میشه صدای شما رو شنید و خوب نبود ؟
مگه میشه صدای شما رو شنید و خوب نبود ؟
از این حرفاش دیگه حالم بهم میخورد
نه نمیشه
حالت خوبه؟ چرا اینطوری حرف میزنی؟
دارم میرم جایی میترسم دیر شه
میشه بعدا حرف بزنیم؟
کجا میری؟ بیام دنبالت؟
ایندفعه محکم تر زدم تو سرم
نه بهت زحمت نمیدم. خودم میرم .
چه زحمتی اتفاقا نزدیکتم . الان میام .
تا اومدم حرف بزنم از صدای بوق متوجه شدم که تلفن و
قطع کرده....
دلم میخواست به دست خوشگل خودمو بزنم .
از اولم اشتباه کردم که بهش رو دادم.
زیپ کولمو بستمو گذاشتمش رو دوشم .
از اتاق اومدم بیرون و اروم درشو بستم از جا کفشی کفش
مشکی بندیمو در آوردمو نشستم رو پله و مشغول بستن بنداش شدم که صدای بوق ماشینشو شنیدم .
کارم که تموم شد با ارامش مسیر حیاطو طی کردم.
درو باز کردمو با دیدنش به لبخند مصنوعی زدم و براش
دست تکون دادم .
در خونه رو قفل کردم و نشستم تو ماشینش .
تا نشستم خیلی گرم بهم سلام کرد
منم سعی کردم گرم جوابش و بدم
سلام کردم و لبخند زدم که گفت : خوبی خانوم خانوما ؟
_خوبم تو چطوری؟
الان که افتخار دیدن شمار و خداوند ب من حقير داده عالی
در جوابش خندیدم
ماشین و روشن کرد و گفت: خب کجا تشریف میبردید ؟ + هیئت
هیئت دیگه هیئت نمیدونی چیه ؟
چرا میدونم چیه ولی آخه تو ک هیئت نمیرفتی
تا اینو گفتم با تعجب برگشت سمتم گفت : کجا !!!!!؟
خو حالا اشکالی داره برم شهادته یهو دلم خواست ایندفعه جا مسجد برم هیات
نه جانم اشکالی نداره کدوم هیات میری آدرسش و بگو
گوشیم و از کیفم برداشتم و آدرس و خوندم براش
با دقت گوش داد و گفت خب ۲۰ دیقه ای راهه
اینو که گفت حدس زدم شاید اونقدر وقت نداشته باشه برای همین پرسیدم
مصطفی اگه وقت نداری خودم میرم لازم نیست به زحمت بيافتيام
نه بابا چ زحمتی پیش بابا بودم کارم تموم شد. در حال حاضر بیکارم
خوبن عمو و زن عمو ؟
خوبن خداروشکر
پدر مصطفی آقای رضا فاطمی که من عمو رضا صداش میزنم یکی از بهترین قاضی های کشوره
عمو رضا و پدر من از بچگی تا الان تو همه دوره های زندگیشون باهم بودن
دوستیشون از مقطع ابتدایی شروع شد و تا الان که پدر من ی بچه و پدر مصفطی ۲ تا بچه داره ثابت مونده
بخاطر رفت و آمدای زیادمون و صمیمیت بین دو تا خانواده
باباش شده عموم و مادرش زن عموم
من و مصطفی هم از بچگی با هم بزرگ شدیم
۵ سال ازم بزرگتره از وقتی که یادم میاد تا الان حمایتم
کرده و جای برادر نداشتم و پر کرده برام
ولی پدرش بخاطر علاقه اش ب من از همون بچگی منو
عروس خودش خطاب کرد خلاصه این رو زبون همه افتادو منم موندم تو منگنه
البته باید اینم اضافه کنم ک سر این مسئله تا حالا کسی اذیتم نکرده بود
خود مصطفی هم چیزی نگفت ولی متوجه میشدم که محبتش به من هر روز اضافه میشه
منم واسه اینکه ناراحتشون نکرده باشم چیزی نمیگفتم و سعی میکردم واکنش خاصی نشون ندم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡