eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
امام علی (ع) از زمین خوردن کسى شاد مشو که نمیدانى گردش روزگار براى تو چه در آستین دارد ... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میگه‌‌ڪنڪور‌دارم ‌نمیرسم‌نمازوبخونم! ببینم‌ میرسی‌ناهاربخوری؟ شام‌بخوری؟ چت‌ڪنی؟ فیلم‌ببینی؟!!! چراوقت‌عبادت‌‌ڪه‌میشه‌ فاز‌صرفه‌جویی‌دروقت‌میگیریم؟! روزقیامت‌... نمیگن‌‌تڪ‌رقمی‌بودی‌یانه‌ میگن‌ نمازت‌ڪو؟!🙂💔 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
مثل‌‌طفلی‌که‌زمین‌خورده‌دوییدم‌ سوییت‌آمده‌ام‌گریه‌کنم‌حوصله‌ام‌را‌داری؟!👩🏻‍🦯 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
آرزۅ؎محـٰالےاَسټ‌امـٰا ڪاش‌عـٰاقبٺِ‌مآنیزتـٰابۅتےشۅَدڪه‌ݒَرچمِ سہ‌ࢪنگ‌قـٰاب‌آݩ‌مےبـٰاشد : ))! رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
در وصف عشق امام حسین میشه گفت که: اَنت بِداخِلی اَکثَرَ مِنّی ؛ تو درونِ من ، بیشتر از منی❤️‍🩹👨🏻‍🦯 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ڪسۍ‌رو‌از‌روی ظاهر‌قضاوت‌نڪن ! خیابون‌هم‌قشنگہ‌ولی‌زیرش‌فاضلابہ... اتفاقاجعبہ‌طلاهم‌دو‌تیڪه‌چوبہ‌ولی‌داخلش‌ چیزی‌‌هست‌ڪه‌بشر‌بخاطرش‌سر‌ودست‌ میشڪونہ...! رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
استاد گفت :👩‍🦯 بچه ها دفتر و میبینید؟🤨 بچه ها گفتن آره 🧸 گفت میز رو میبینید؟🤨 بچه ها گفتن اره🧸 گفت خدارو میبینید ؟ بچه ها گفتن نه...!👋 استاد گفت پس خدا وجود نداره..😑 یکی از دانش آموزا بلند شد گفت(: بچه ها کیف رو میبینید؟😶 بچه ها گفتن آره گفت مداد رو میبینید؟😶 بچه ها گفتن آره... در ادامه گفت مغز استاد رو می‌بینید!؟😶 بچه ها گفتن نه🫤 گفت پس استاد مغز نداره...😎 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_سی_و_هفتم #عاشقانه_مذهبی لیوان چاییمو برداشتمو تلخ خوردمش. پریدم تو اتاق و لباس
تا اینو گفتم ریحانه سرفه اش گرفت با خنده گفت م _عه عه عه خاستگار ندیده ی خل و چل !آروم باش دختر،با اینکه میدونم برات سخته باورش ولی بالاخره یکی اومده خواستگاریت !ولی خودتو کنترل کن خواهرم. با این حرفم لیوان آبشو رو صورتم خالی کرد. بابا که بازم از کارای ما خندش گرفته بود گفت +خیله خب بسه . بزا ببینم کیه این کسی ک ب خودش اجازه داده بیاد خواستگاری دخترِمن ! شروع کردم با آب و تاب توضیح دادن _از بچه هایِ هیئته ! طلبست ! ۲۰ سالشه . میدونم خیلی بچستا ولی گفتم باهاتون در میون بزارم چون پسر خوبیه. تو هیئت ریحانه رو دیده ! اسمشم روح الله ست. با این حرفم چشای ریحانه از حدقه در اومد!!! وقتی متوجه نگاه من شد سرشو انداخت پایین و دوباره مشغول غذا خوردن شد . این بار آروم تر . انگاری خجالت کشیده بود! بابا خیلی جدی گف +حالا میشناسیش؟ جدی خوبه؟ _بله حاج اقا . خوبِ خوب سرشو انداخ پایینو +با ریحانه صحبت کن ببین نظرش چیه ! اگه مخالفت نکرد بگو یه روز بیان که ببینیم همو. انتظار شنیدن این حرفو از بابا نداشتم . فک نمیکردم اجازه بده و انقد راحت با این مسئله کنار بیاد . دیگه چیزی نگفتم و مشغول غذام شدم . _ بابا خوابیده بود ریحانه هم کنارم نشسته بودو درس میخوند لپ تاب و بستم و یه کش و قوسی ب بدنم دادم و از جام بلند شدم رفتم کنار ریحانه نشستم و کتابش و بستم صداش در اومد : عه داداش چیکار میکنییی داشتم درس میخوندمااا _خب حالا بعدا بخون الان میخوام باهات حرف بزنم +جانم بفرمایید _حرفی که میخوام بزنم راجع به روح لله است. تا اسم روح لله و شنید سرش و انداخت پایین ادامه دادم : _من تاحالا بدی ازش ندیدم یه پسر فوق العاده اس. خیلی وقته که ازت خواستگاری کرد .اما من بخاطر اینکه یه خواهر فرشته بیشتر ندارم قبل از اینکه ب بابا و تو بگم به شناختی که ازش داشتم اطمینان نکردم و راجع بهش تحقیق کردم.خونه نداره و لی اراده داره پول و ثروت خاصیم نداره ولی یه خانواده ی فوق العاده مومن داره که اونجوری که من فهمیدم خیرشون به همه رسیده . یه ماشین داره ک با اونم کار میکنه وضع مالیش در همین حده یعنی اگه ازدواج کنی باهاش یه مدت باید سختی و تحمل کنی تا .... حرفم و قطع کرد +داداش تو که میشناسی منو .مید ونی به پول و ثروت توجهی ندارم ... واسه من عقاید و اخلاق ورفتار مهم تره بااخم ساختگی نگاش کردم : _بله ؟انقدر زود قبول کردی یعنی ؟سخت گذشته بهت مثه اینکه نه؟ چشمم روشن! رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡