استاد گفت :👩🦯
بچه ها دفتر و میبینید؟🤨
بچه ها گفتن آره 🧸
گفت میز رو میبینید؟🤨
بچه ها گفتن اره🧸
گفت خدارو میبینید ؟
بچه ها گفتن نه...!👋
استاد گفت پس خدا وجود نداره..😑
یکی از دانش آموزا بلند شد گفت(:
بچه ها کیف رو میبینید؟😶
بچه ها گفتن آره
گفت مداد رو میبینید؟😶
بچه ها گفتن آره...
در ادامه گفت مغز استاد رو میبینید!؟😶
بچه ها گفتن نه🫤
گفت پس استاد مغز نداره...😎
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_سی_و_هفتم #عاشقانه_مذهبی لیوان چاییمو برداشتمو تلخ خوردمش. پریدم تو اتاق و لباس
#رمان_ناحله
#قسمت_سی_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
تا اینو گفتم ریحانه سرفه اش گرفت
با خنده گفت م
_عه عه عه خاستگار ندیده ی خل و چل !آروم باش دختر،با
اینکه میدونم برات سخته باورش ولی بالاخره یکی اومده
خواستگاریت !ولی خودتو کنترل کن خواهرم.
با این حرفم لیوان آبشو رو صورتم خالی کرد.
بابا که بازم از کارای ما خندش گرفته بود گفت
+خیله خب بسه . بزا ببینم کیه این کسی ک ب خودش اجازه
داده بیاد خواستگاری دخترِمن !
شروع کردم با آب و تاب توضیح دادن
_از بچه هایِ هیئته !
طلبست ! ۲۰ سالشه . میدونم خیلی بچستا ولی گفتم باهاتون
در میون بزارم چون پسر خوبیه.
تو هیئت ریحانه رو دیده !
اسمشم روح الله ست.
با این حرفم چشای ریحانه از حدقه در اومد!!!
وقتی متوجه نگاه من شد سرشو انداخت پایین و دوباره
مشغول غذا خوردن شد .
این بار آروم تر .
انگاری خجالت کشیده بود!
بابا خیلی جدی گف
+حالا میشناسیش؟
جدی خوبه؟
_بله حاج اقا . خوبِ خوب
سرشو انداخ پایینو
+با ریحانه صحبت کن ببین نظرش چیه !
اگه مخالفت نکرد بگو یه روز بیان که ببینیم همو.
انتظار شنیدن این حرفو از بابا نداشتم .
فک نمیکردم اجازه بده و انقد راحت با این مسئله کنار بیاد .
دیگه چیزی نگفتم و مشغول غذام شدم .
_
بابا خوابیده بود
ریحانه هم کنارم نشسته بودو درس میخوند
لپ تاب و بستم و یه کش و قوسی ب بدنم دادم و از جام بلند
شدم
رفتم کنار ریحانه نشستم و کتابش و بستم
صداش در اومد : عه داداش چیکار میکنییی داشتم درس
میخوندمااا
_خب حالا بعدا بخون الان میخوام باهات حرف بزنم
+جانم بفرمایید
_حرفی که میخوام بزنم راجع به روح لله است.
تا اسم روح لله و شنید سرش و انداخت پایین
ادامه دادم :
_من تاحالا بدی ازش ندیدم یه پسر فوق العاده اس. خیلی
وقته که ازت خواستگاری کرد .اما من بخاطر اینکه یه
خواهر فرشته بیشتر ندارم
قبل از اینکه ب بابا و تو بگم به شناختی که ازش داشتم
اطمینان نکردم و راجع بهش تحقیق کردم.خونه نداره و لی
اراده داره پول و ثروت خاصیم نداره ولی یه خانواده ی فوق
العاده مومن داره که اونجوری که من فهمیدم خیرشون به همه
رسیده .
یه ماشین داره ک با اونم کار میکنه
وضع مالیش در همین حده یعنی اگه ازدواج کنی باهاش یه
مدت باید سختی و تحمل کنی تا ....
حرفم و قطع کرد
+داداش تو که میشناسی منو .مید ونی به پول و ثروت توجهی
ندارم ...
واسه من عقاید و اخلاق ورفتار مهم تره
بااخم ساختگی نگاش کردم :
_بله ؟انقدر زود قبول کردی یعنی ؟سخت گذشته بهت مثه
اینکه نه؟
چشمم روشن!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_سی_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
سرخ شد و گفت :
+عه داداش من ...من که چیزی نگفتم . فقط گفتم پول و
ثروت برام مهم نیست هم ین
با همون اخم گفتم :
_بگم بیان ؟
+درسم چی میشه
_خواستی میخونی نخواستی ن. حالا اینارو وقتی اومدن
خواستگاری باید بهشون بگی.خب چ کنم ؟ پسره هلاک شد
بگم بیاد؟
سکوت کرد،با اون اخمی ک رو صورتم نشونده بودم جرئت
نمیکرد چیزی بگه
دیگه نتونستم خندم و از دیدن چهره ترسیده و بامزه اش
کنترل کنم
زدم زیر خنده و گفتم :
_خواستگار ندیده ی بدبختی بیش نیستی ...
از حرفم خندش گرفت
حتی فکر کردن به نبودشم اذیتم میکرد .
ولی با تمام وجود خوشبختیش و میخواستم
نگاهشو ازم گرفت و
+چرا وداع میکنی حاالا ؟
_اخه انقدر که برات خواستگار نیومده بود فکر میکردم
همیشه میمونی و آزارت میدم.
حالا ک فهمیدم قراره عروس شی بری ناراحت شدم
+ناراحت نشو واست زن میگیرم اونو آزار بده
_نه دیگه خواهر
خانومم و که آزار نمیدم رو سرم نگهش میدارم
+ اه اه اه حالم بهم خورد زن ذلیل بدبختتتت.
پاشو پاشو برو میخوام درس بخونم مزاحمم نشو .
آروم زدم تو گوشش ودراز کشیدم تا بخوابم
_ساعت ۶ بیدارم کن آماده شیم برگردونمتون شمال
+دوباره میای تهران ؟
_آره
مثه همیشه تا سرم رفت رو بالش از خستگی زیاد خوابم برد
_
+پاشو پاشو پاشو پاشو ممد پاشو پاشو پاشو پاشو
با صدای ریحانه از خواب پریدم .
یه چش و ابرو رفت و
+چهارساعته ما حاضریم خسته شدیم .
پاشو دیگه اه .
بلند شدم و رفتم دسشویی.
یه اب به سر و صورتم زدم و وسابلارو جمع کردم
بابا و ریحانه هم فرستاده بودم تو ماشین .
خیلی سریع در خونه رو قفل کردم و رفتم پیششون. همینکه
نشستمتو ماشین به روح لله پیام فرستادم که" اوکی شد
تشریف بیارین"
به دقیقه نکشیده پیامک داد و تشکر کرد .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
به قول اون شخصی که گفت :
شاید امام زمان عضوِ اون کانال دو نفره ای
باشه که نویسندش برا خدا مینویسه . . .
نه اون کانال هزار نفره یا صدکایی که دلش
خوشه ممبرای کانالش زیادن . . .
#امام_زمانم
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔 امام رضا کاری میکنه فرمانده برات پوتین جفت کنه🥺😭😭
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
🇮🇷 اللّٰھـُــم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْ 🇵🇸
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانم مهدیه ؟
مصطفی جانم ، اگر دلت کشید به خواب عاشقان بیا....❤️🩹💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡