رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_سی_و_نهم #عاشقانه_مذهبی سرخ شد و گفت : +عه داداش من ...من که چیزی نگفتم . فقط گ
#رمان_ناحله
#قسمت_چهلم
#عاشقانه_مذهبی
وقتی بهش گفتم که این دفعه طولانی میرم تهران و تا عید
برنمیگردم خیلی اصرار کرد که زودتر ببیننمون
بعد اینکه با بابا و ریحانه در میون گذاشتم قرار شد فرداشب
بیان خونمون
وقتی که رسیدیم ساعت دو شب شده بود
همه خسته و کوفته تو رخت خواب ولو شدیم
واسه نماز صبح بیدار شدم و بقیه رو هم بیدار کردم
بعد خوندن نمازم رو سجادم خوابم برد
نمیدونم ساعت چند شده بود که با افتادن نور آفتاب تو صور تم
بیدارشدم
تا بلند شدم دردی و تو ناحیه گردنم حس کردم
در اتاقم و باز کردم و رفتم سمت روشویی.
بعد اینکه صورتمو شستم و سرحال شدم رفتم آشپزخونه که
ریحانه با دیدنم گفت
+عه سلام داداش .بیدار شدی؟بیا صبحونه
با تعجب گفتم
_بح بح ب حق چیزای ندیده و نشنیده چی شده ریحانه خانوم
تنبلمون پاشده صبحانه درست کرده ؟
نکنه ک....
روشو برگردوند
خندم گرفت.
خیلی سریع یه لقمه بزرگ گرفتمو گذاشتم تو دهنم .
بعد خوردن چاییم شناور شدم سمت اتاق .
لباسامو پوشیدم و از ریحانه خداحافظی کردم که گفت
+کجا به سالمتی ؟
_میرم خرید کنم چیزی نداریم تو خونه .تو هم زنگ بزن به
علی و زنداداش واسه امشب
+چشم داداش
سرمو تکون دادمو بعد پوشیدن کفشم رفتم سمت ماشین
زنگ خونه رو زدم و با دستای پر وارد شدم .
_ریحانههه بیا کمکم دیسک کمر گرفتم .
خیلی سریع خودشو رسوند به من
وسایلو دادم دستشو رفتم که بقیه رو از تو ماشین بیارم که
نگاهم به هدیه ای که واسش گرفته بودم افتاد .
لای پالتوم قایمش کردم .با کیسه های میوه و جعبه ی شیرینی
که تو دستم بود رفتم سمت در و با پام هلش دادم .
دزدگیر ماشینو زدم که درش قفل شد .
رفتم تو آشپزخونه و وسایلو گذاشتم رو اپن!
+اوووو چقد خرید کردی اقا داداش
جیبت خالی شد ک حالا چرا انقد جو میدی
کی گفته ک من قبول میکنم ؟
بی توجه به حرفش شونمو انداختم بالا و رفتم تو اتاقش و
روسریِ گل گلی ای که براش هدیه گرفته بودم و گذاشتم رو
لباساش و از اتاقش اومدم بیرون .
خونه رو برق انداخته بود.
همه چی سر جاش بود .
یه نگاه به اطراف کردمو
_بابا کجاس ؟
+تو اتاقش داره کتاب میخونه
_قرصاشو بهش دادی؟
+بله خیالت تخت.
رفتم پیش بابا و راجع به روح لله باهاش حرف زدم و
نظرشو پرسیدم
یه نیم ساعت کنارش نشستم و بعدش از خونه زدم بیرون .
از اینکه ریحانه دیگه بزرگ شده بود خیلی خوشحال بودم.
دلم میخواست زودتر سر و سامون بگیره.
ولی نمیدونستم چرا راجع به خودم تعلل میکردم.
شاید به قول ریحانه غرورم اجازه نمیداد کسیو ببینم و از
نظرم هیچکس اهلِ زندگی نبود و با شرایطم کنار نمیومد..
ولی خب واقعا نمیدونستم حکمتش چیه .
خیلی سعیم بر این بود تا کسیو انتخاب کنم که همه جوره بهم
بخوره .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_چهل_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
خلاصه سنی هم ازم گذشته بود و خلاف عقیدم که پسر فوقش
باس تا سن ۲۴ سالگی ازدواج کنه دیگه ۲۶سالم شده بود و
تقریبا همه دوستام ازدواج کرده بودن جز محسن که اونم تازه
۲۲ سالش شده بود
شایدم دلیل ازدواج نکردنم هم این بود ک همه ی فکر و ذکرم
ریحانه بود
که اگه ان شاالله ماجراش با روح لله درست شه خیالم راحت
میشد از جانبش .
تقریبا چیزی تا عید نمونده بود و قرار بود با بچه های سپاه
بریم مناطق جنوب واسه تفحص شهدا که سال تحویل دل یه
خانواده شهیدُ شاد کنیم !
تو فکر بودم که رسیدم دم سپاه شهرِخودمون .
گزارش کارا رو گرفتم و برناممونو براشون توضیح دادم .
رفتیم نماز جماعت و بعدشم به بچه ها یه سری زدم و باهم
رفتیم بیرون که نهار بخوریم
دوباره برگشتیم سپاه تا به کارای عقب موندم برسم .
__
تقریبا ساعت ۵ عصر بود .
حرکت کردم سمت ماشینو روندم تا خونه.
به محض ورود با ریحانه مواجه شدم که صورتش گل انداخته
بود .
بعد سالم و احوال پرسی با بابا و ریحانه
دستشو گرفتم و بردمش سمت اتاق تا باهاش حرف بزنم ...
مشغول صحبت بودیم که صدای آیفون اومد
بابا اومد تو اتاق و
+نمیخای درو باز کنی ؟
دل بِکَن دیگه
با حرف بابا خندیدمو
_ای به چشم .
به صورت ریحانه نگاه کردم که از خجالت سرخ شده بود .
با خنده گفتم
_عه صدای قلبت از ۲۰ متریم شنیده میشه. چرا استرس
دارییی دخترم !!!
اینو گفتمو رفتم سمت در .
با بابا رفتیم استقبالشون
راهنمایی کردیمکه ماشینشونو پارک کنن. پدر روح لله خیلی
گرم و صمیمی باهامون احوال پرسی کرد
مادرشم با یه جعبه شیرینی از ماشین پیاده شد
بر خالف تصورم پدر و مادرش جو ون بودن
بعد احوال پرسی با مادرش و دعوتشون به داخل خونه منتظر
موندیم که روح لله از ماشین پیاده شه
تو دلم خدا خدا میکردم ریحانه سوتی نده و بتونه مسلط
ازشون استقبال و پذیرایی کنه
روح لله با دسته گل رفت سمت بابا .به وضوح استرس و تو
حرکاتش حس میکردم مخصوصا وقتی که نگاه نافذ و دقیق
پدرم و رو خودش دید...
بابا با همون ابهت و مهربونی که انگاری ذاتی خدا ذاتی تو
وجودش گذاشته بود
سمتش رفت و بهش دست داد وخوش آمد گفت
به من که رسیده بود استرسش کمتر شد
یه لبخند نشست رو لباش و با خوش رویی احوال پرسی کرد
انگار منو به چشمِیه حامی میدید و وجودم براش در مقابل
نگاه بابا دلگرمی بود
بابا رفت و ماهم پشت سرش رفتیم تو.
ریحانه کنار در هال ایستاده بود
یه نگاه به صورتش انداختم . روسری ای که براش خریده
بودم و با مدل قشنگی بسته بود و با چادرِرو سرش خیلی
خانوم شده بود.
سرخی صورتشم ک از استرس و خجالتش نشات میگرفت
بامزه ترش کرده بود
ولی انقدر خانومانه رفتار میکرد که شاید فقط من میفهمیدم
استرس داره .
منو یاد مامان انداخت. چقدر خوب تونسته بود ریحانه رو
تربیت کنه
و ریحانه چقدر زود ب اینهمه درک و شعور رسیده بود ...
شاید اگه این فهم و شعور و تو وجود ریحانه نمیدیدم
نمیزاشتم روح لله حتی اسمشم بیاره...
بابا جلو ایستاده بود و من آخر از همه !!! مثل محافظای گارد
ویژه دور روح لله رو گرفته بودیم
خالصه نمیدونم از ترس ما یا از حجب و حیای زیادش بود
ک به ریحانه نگاهم ننداخت
سر ب زیر سالم کرد و دسته گل و گرفت سمتش
ریحانه هم جوابش و داد و دسته گل و ازش گرفت
دستم و گذاشتم رو کمر روح لله و راهنماییش کردم به هال
پدرم و آقا کمیل پدر روح لله گرم صحبت شدن
منم که کنار روح لله نشسته بودم سر صبحت و باز کردم تا
بیشتر از این به جون دستمال تو دستش نیافته....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ك میدونم ي دخترپشته ساخته شدنِ این مسجدِ🎀🤌🏼
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
- تعریف از عشق:💘
یکی که پایهی ِمیدونِجنگ رفتنت باشه:))😂🪖...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج قاسم راست میگفت🙂..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ وما بانزدیكشدن بهلحظــٰـآتپایانــي تعطیلات ؛😭😂
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
وقتی میگم جاویدنام هاشونم کیکه باور نمی کنید ؛🗿🥫
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡