#رمان_ناحله
#قسمت_چهل_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
خلاصه سنی هم ازم گذشته بود و خلاف عقیدم که پسر فوقش
باس تا سن ۲۴ سالگی ازدواج کنه دیگه ۲۶سالم شده بود و
تقریبا همه دوستام ازدواج کرده بودن جز محسن که اونم تازه
۲۲ سالش شده بود
شایدم دلیل ازدواج نکردنم هم این بود ک همه ی فکر و ذکرم
ریحانه بود
که اگه ان شاالله ماجراش با روح لله درست شه خیالم راحت
میشد از جانبش .
تقریبا چیزی تا عید نمونده بود و قرار بود با بچه های سپاه
بریم مناطق جنوب واسه تفحص شهدا که سال تحویل دل یه
خانواده شهیدُ شاد کنیم !
تو فکر بودم که رسیدم دم سپاه شهرِخودمون .
گزارش کارا رو گرفتم و برناممونو براشون توضیح دادم .
رفتیم نماز جماعت و بعدشم به بچه ها یه سری زدم و باهم
رفتیم بیرون که نهار بخوریم
دوباره برگشتیم سپاه تا به کارای عقب موندم برسم .
__
تقریبا ساعت ۵ عصر بود .
حرکت کردم سمت ماشینو روندم تا خونه.
به محض ورود با ریحانه مواجه شدم که صورتش گل انداخته
بود .
بعد سالم و احوال پرسی با بابا و ریحانه
دستشو گرفتم و بردمش سمت اتاق تا باهاش حرف بزنم ...
مشغول صحبت بودیم که صدای آیفون اومد
بابا اومد تو اتاق و
+نمیخای درو باز کنی ؟
دل بِکَن دیگه
با حرف بابا خندیدمو
_ای به چشم .
به صورت ریحانه نگاه کردم که از خجالت سرخ شده بود .
با خنده گفتم
_عه صدای قلبت از ۲۰ متریم شنیده میشه. چرا استرس
دارییی دخترم !!!
اینو گفتمو رفتم سمت در .
با بابا رفتیم استقبالشون
راهنمایی کردیمکه ماشینشونو پارک کنن. پدر روح لله خیلی
گرم و صمیمی باهامون احوال پرسی کرد
مادرشم با یه جعبه شیرینی از ماشین پیاده شد
بر خالف تصورم پدر و مادرش جو ون بودن
بعد احوال پرسی با مادرش و دعوتشون به داخل خونه منتظر
موندیم که روح لله از ماشین پیاده شه
تو دلم خدا خدا میکردم ریحانه سوتی نده و بتونه مسلط
ازشون استقبال و پذیرایی کنه
روح لله با دسته گل رفت سمت بابا .به وضوح استرس و تو
حرکاتش حس میکردم مخصوصا وقتی که نگاه نافذ و دقیق
پدرم و رو خودش دید...
بابا با همون ابهت و مهربونی که انگاری ذاتی خدا ذاتی تو
وجودش گذاشته بود
سمتش رفت و بهش دست داد وخوش آمد گفت
به من که رسیده بود استرسش کمتر شد
یه لبخند نشست رو لباش و با خوش رویی احوال پرسی کرد
انگار منو به چشمِیه حامی میدید و وجودم براش در مقابل
نگاه بابا دلگرمی بود
بابا رفت و ماهم پشت سرش رفتیم تو.
ریحانه کنار در هال ایستاده بود
یه نگاه به صورتش انداختم . روسری ای که براش خریده
بودم و با مدل قشنگی بسته بود و با چادرِرو سرش خیلی
خانوم شده بود.
سرخی صورتشم ک از استرس و خجالتش نشات میگرفت
بامزه ترش کرده بود
ولی انقدر خانومانه رفتار میکرد که شاید فقط من میفهمیدم
استرس داره .
منو یاد مامان انداخت. چقدر خوب تونسته بود ریحانه رو
تربیت کنه
و ریحانه چقدر زود ب اینهمه درک و شعور رسیده بود ...
شاید اگه این فهم و شعور و تو وجود ریحانه نمیدیدم
نمیزاشتم روح لله حتی اسمشم بیاره...
بابا جلو ایستاده بود و من آخر از همه !!! مثل محافظای گارد
ویژه دور روح لله رو گرفته بودیم
خالصه نمیدونم از ترس ما یا از حجب و حیای زیادش بود
ک به ریحانه نگاهم ننداخت
سر ب زیر سالم کرد و دسته گل و گرفت سمتش
ریحانه هم جوابش و داد و دسته گل و ازش گرفت
دستم و گذاشتم رو کمر روح لله و راهنماییش کردم به هال
پدرم و آقا کمیل پدر روح لله گرم صحبت شدن
منم که کنار روح لله نشسته بودم سر صبحت و باز کردم تا
بیشتر از این به جون دستمال تو دستش نیافته....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ك میدونم ي دخترپشته ساخته شدنِ این مسجدِ🎀🤌🏼
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
- تعریف از عشق:💘
یکی که پایهی ِمیدونِجنگ رفتنت باشه:))😂🪖...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج قاسم راست میگفت🙂..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ وما بانزدیكشدن بهلحظــٰـآتپایانــي تعطیلات ؛😭😂
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
وقتی میگم جاویدنام هاشونم کیکه باور نمی کنید ؛🗿🥫
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡