#صدای_شما
سلام عزیزم خوبی
چرا رمان ناحله رو نمیزاری؟؟
_
سلام عزیز ممنون🌱
ببخشید امروز یه خورده کار داشتم الان دیگه میخوام بزارم✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_هشتاد_و_یکم #عاشقانه_مذهبی ان شاالله همه جوونا خوشبخت بشن ان شاالله منم حاجت د
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
گوشیمو خاموش کردمو رفتم پایین وای فایم از دوشاخه
کشیدم
تو فکر این بودم که فردا چجوری برم
چی بپوشم یا که مثال با کی برم!!
اصن باید کادو ببرم براشون؟!
یا ن!!!
بد نیست؟!نمیگن به من چه ربطی داشت
وای خدایا کلافم چقدر. خودت نجاتم بده از این حالِ بد
از رو کشوم مفاتیح کوچولومو برداشتمو دعای توسل خوندم
به ساعت که نگاه کردم تقریبا ۸ بود
پتومو کشیدم رومو ترجیح دادم به چیزی فکر نکنم
ولی جاذبه ی اسمِ محمد که تو ذهنم نقش بسته بود این اجازه
رو نمیداد
این چه حسی بود که تو دلم افتاده بود فقط خدا میدونست و
خدا
رو دریای افکارم شناور بودم که خوابم برد
واسه نماز که بیدار شدم مامانو دیدم که نشسته رو مبل
سریع رفتم سمتش
_سلام مامان خوبی؟
+صبح بخیر اره
چیشدی تو یهو دیشب گفتی حالت بده؟!
_وای مامان نمیدونم چند وقته مدام سرم گیج میره اصلا
نمیدونم چرا
اوایل گفتم خودش خوب میشه ولی الان بیشتر شده
به خدا حالم بهم میخوره!
یه کاری کن خواهش میکنم
+نکنه چشات ضعیف شده؟
_ها؟ چشام؟ وای نمیدونم خدا نکنه
+باشه امروز پیش دکتر مهدوی برات نوبت میگیرم چشاتو
معاینه کنه
_عه؟امروز؟بیمارستان نمیرین؟
+نه نمیرم
دیشب مریم خانوم اینا خیلی گفتن چرا نیومدی
کچلم کردن
_اه مامان اصلا اسم اینا رو نیار
+چته تو دختررر؟؟پسره داره برات میمیره تو چرا خر شدی
کلافه از حرفش رفتم سمت دسشویی وضو بگیرم که ادامه
داد
+اصلا تو لیاقت این بچه رو نداری برو گمشو خاک به سر
_اهههه شمام گیر دادین اول صبحیااا
وضومو که گرفتم نمازمو خوندم
رو تختم نشستم و گفتم تا حالم خوبه یه چندتا تست بزنم
همین که کتابمو باز کردم محوش شدم
با اومدن مامان به اتاقم از جام پریدم
+پاشو لباس بپوش بریم دکتر
_چشم
یه مانتوی بلندِطوسی با گلای صورتی که رو سینش کار
شده بود برداشتم که تا پایین غزن میخورد
یه شلوار کتان مشکی راسته هم از کشو برداشتم و پام کردم
روسری بلندمو برداشتم و سرم کردم و نزاشتم حتی یه تار از
موهام بیرون بزنه
موبایلمو گذاشتم تو جیب مانتوم که چشم به زنجیر طالیی که
عیدی گرفتم خورد ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
خواستم پرتش کنم تو کشو که یه فکری به سرم زد گذاشتمش
تو جعبشو انداختمش تو کیفِ اسپورتم
از اتاق رفتم بیرون که دیدم مامان رو کاناپه نشسته و منتظر
منه
با دیدن من از جاش پاشد و رفت سمت در
منم دنبالش رفتم
از تو جا کفشی یه کفش اسپورت تخت برداشتم و پام کردم
دنبالش رفتم و نشستم تو ماشین
تا برسیم یه اهنگ پلی کردم
چند دقیقه بعد دم مطب نگه داشت
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو مطب
یه راست رفتیم تو اتاق دکتر
چون واقعا من تو شرایط سختی بودم
حتی نیم ساعتم برام پر ارزش بود
برای همین مامان از قبل هماهنگ کرد واسم که معطل نشم
نشستم رو به رو دکتر چونمو چسبوندم به دستگاهش و اونم
مشغول معاینه شد
مامانم کنارش وایستاده بود
از دکترای بیمارستانی بود که مامان توش کار میکرد
برا همین میشناختتش
بعد چند دقیقه معاینه اومد کنار و رو به مامان گف
+خانم مظاهری مث اینکه این دخترتون زیادی درس میخونه
نه؟
مامان پوفی کشید و
_این جور که معلومه
ینی ظاهرا که اره ولی باطنا و خدا میدونه
چشامو بستم و سعی کردم مث همیشه آرامشمو حفظ کنم
با دست بهم اشاره زد برم بشینم رو صندلی و علامتا رو
بهش بگم
چندتایی و درست گفتم ولی به پاییناش که رسید دیگه سرم
درد گرفت و دوباره حس سرگیجه بهم دست داد
چشمامو باز و بسته کردمو
_نمیتونم واقعا نمیبینم
نزدیکم شد چندتا دونه شیشه گذاشت تو عینکِ گنده ای که رو
چشام بود
دونه دونه سوال میپرسید که چجوری میبینم باهاش
به یکیش رسید که باهاش خوب میدیدم
زود گفتم
_عه عه این خوبه ها
دکتر با دقت نگاه کرد
+مطمئنی؟
_بله
+شماره چشات یکه دخترجون چرا زودتر نیومدی
سرمو به معنای چ میدونم تکون دادم.
اعصابم خورد شد ازینکه مجبور بودم از این ب بعد عینک
بزنم..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_چهارم
#عاشقانه_مذهبی
برخلاف همه من از عینک متنفر بودم و همیشه واهمه ی
اینو داشتم که یه روزی عینکی شم
مامان خیلی بد نگاهم کرد و روشو برگردوند سمت دکتر
_الان باید عینک بزنه؟
+بله دیگه
_عینکشو بدین همین بغل بسازن براتون.
یه چیزایی رو کاغذ نوشت و داد دست مامان
از جام پاشدم و کنارش ایستادم.
بعد تموم شدن کارش از دکتر خداحافظی کردیم و اومدیم
بیرون
مامان قبضو حساب کرد و رفتیم همون جایی که دکتر گفته
بود
سفارش عینکودادیم و گفتیم که عجله ایه که گفتن فردا حاضر
میشه
چندتا قاب عینک زدم به چشم که ببینم کدوم بیشتر بهم میاد
آخر سرم یه عینک ساده مشکی که اطراف فلز چارگوشش
شبیه ساختارِ ژن بود و رنگشم طالیی انتخاب کردم
مامان بیعانه رو حساب کرد و من رفتم تو ماشین تا بیاد به
ریحانه اس ام اس دادم که خونه هست یا نه
تا مامان بیاد و تو ماشین بشینه جواب داد
+اره
مامانو ملتمسانه نگاه کردم و بهش گفتم.
_میشه یه چند دقیقه بریم خونه ریحانه اینا؟
مشکوک بهم زل زد
+چرا انقدر تو اونجا میری بچه؟
_جزوه ام دستشه بابا!!! باید بگیرم ازش
+الان من حوصله ندارم
_اهههه به خدا واجبه مامان باید بخونم وگرنه کارم نصفه
میمونه
کمربندشو بست و گف
+باشه فقط زود برگردیاا
_چشم. فقط در حد رد و بدل کردن جزوه
چون ادرس از دفعه قبل تو ذهنش مونده بود مستقیم حرکت
کردیم سمت خونشون و زود رسیدیم
با تاکید مامانم برای زود برگشتن از ماشین پایین اومدم
تپش قلب گرفته بودم از هیجان
چند بار آیفون زدم که صداش در نیومد
حدس زدم شاید خراب باشه
و اسه همین دستم و محکم کوبیدم به در
چون حیاط داشتن و ممکن بود صدا بهشون نرسه ؛ تمام
زورم و رو در بدبختشون خالی کردم
وقتی دیدم نتیجه نداد یه بار دیگه دستم و کوبیدم به در
تا خواستم ضربه بعدی رو بزنم قیافه بهت زده محمد ب
چشمم خورد
حقم داشت بیچاره درشونو کندم از جا
دستم و که تو هوا ثابت مونده بود پایین آوردم
تا نگاهم به نگاهش خورد احساس کردم دلم هُرّی ریخت
انتظار نداشتم اینطوری غیر منتظره ببینمش
اولین باری بود که تونستم چشماشو واضح ببینم
سرش و انداخت پایین و گفت
+سلام. ببخشید پشت در موندین صدای جاروبرقی باعث شد
نشنوم صدای درو
با تمام وجود خداروشکر کردم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
با ذوق تو ذهنم تعداد جملاتی که بهم گفته بود و شمردم
فکر کنم از همیشه بیشتر بود
یه چند لحظه سکوت کردم که باعث شد دوباره سرش و بیاره
بالا
صدامو صاف کردم وسعی کردم حالت چهرم و تغییر بدم تا
حسی که دارم از چهرم مشخص نباشه
حس کردم همه کلمه ها از لغت نامه ذهنم پاک شدن فقط
تونستم آروم زمزمه کنم
_ سلام
فکر کنم به گوشش رسید ک اومد کنار تا برم داخل
رفتم تو حیاط
درو نیمه باز گذاشت و تند تر از من رفت داخل
صداش به گوشم رسید که گفت
+ریحانههه !!ریحانهههه!
چن ثانیه بعد ریحانه اومد بیرون محمدم پشت سرش بود
به ظاهر توجه ام به ریحانه بود اما تمام سلولای بدنم یه نفر و
زیر نظر گرفته بود
ریحانه بغلم کرد و من تمام حواسم به برادرش بود که رفت
اون سمت حیاط وتو ماشینش نشست
ریحانه داشت حرف میزد و من داشتم به این فکر میکردم که
چقدر رنگای تیره بهش میاد و چه همخونی جالبی با رنگ
چشم و ابرو و مژه های پُرِش داره.
ریحانه منتظر به من نگاه میکرد و من به این فکر میکردم
چرا هر بار که محمدو دیدم پیراهن تنش بود
صدای ریحانه منو ار فکر به موهای لخت و محاسن مشکی
محمد بیرون کشید
گیج گفتم
_چی؟؟؟
+اه فاطمهههههه دوساعت دارم برات فک میزنم تازه میگی
چیی؟
حواست کجاست خواهر؟ مجنونیاا!!
دیگه زیادی سوتی داده بودم خندیدم و گفتم
_غرررر نزنننن چطورییی تو دلم تنگ شد واست بابا
+اره اصن معلومه چقدرم شدت دلتنگیت زیاده
تمام تلاشمو میکردم تا زمان حرف زدن صدام تو بهترین
حالت باشه
_چع خبرااا خوبیییی وایییی نی نی تون خوبه؟
+خوبم.نی نی مونم خوبه بیاا داخل دیگههه! دوساعته اینجا
نگهت داشتم
_نه نه همینجا راحتم مامانم بیرون منتظره باید برمممم
+عه اینطوری که نمیشه یخورده بمون حداقل !
_نمیشه عزیزم باید برم
+خبب پس صبر کن نی نی و بیارم ببینی .حداقل رو ایوون
بشین خسته میشیی اینجوری
_اشکالیی نداره بدووو بیاررشش
ریحانه رفت منم جوری نشستم که بتونم یواشکی به محمد
نگاه کنم
داشت کف ماشین و جارو برقی میکشید
نوشته پشت شیشه ماشین توجه امو جلب کرد
با خط خیلی قشنگی نوشته بود "اللهم عجل لولیک الفرج"
یه لبخند قشنگ رو لبم نشست
صدای ریحانه و شنیدم که با صدای بچگونه گفت :
+خاله فاطمه من اومدم!
با ذوق از جام بلند شدم وبی اراده گفتم
_ واییی خدااا چههه نازه این بَشر!
+بله دیگهه فرشته خانوممون به عمش رفته
_اسمش فرشته است ؟
+ارهه دخترمون خودشم فرشته اس
_ای جونم قربونش برم الهیی
بچه رو گرفت سمتم و گفت :
+بیا انقدر نی نی دوست داری
بغلش کن
_دوست دارم بغلش کنما ولی میترسم!..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
ببخشید من کل رمان رو خوندم
_
من هم خوندم ولی چون قشنگ بود برای کسایی که دوست دارن بخونن داخل کانال دارم میزارم😇🌱
#صدای_شما
اره داستان خیلی قشنگ بود ببخشید میدونید شهید محمد چندتا فرزند دارن؟
_
1 دختر البته اگر داستان بر اساس واقعیت باشه