#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
با ذوق تو ذهنم تعداد جملاتی که بهم گفته بود و شمردم
فکر کنم از همیشه بیشتر بود
یه چند لحظه سکوت کردم که باعث شد دوباره سرش و بیاره
بالا
صدامو صاف کردم وسعی کردم حالت چهرم و تغییر بدم تا
حسی که دارم از چهرم مشخص نباشه
حس کردم همه کلمه ها از لغت نامه ذهنم پاک شدن فقط
تونستم آروم زمزمه کنم
_ سلام
فکر کنم به گوشش رسید ک اومد کنار تا برم داخل
رفتم تو حیاط
درو نیمه باز گذاشت و تند تر از من رفت داخل
صداش به گوشم رسید که گفت
+ریحانههه !!ریحانهههه!
چن ثانیه بعد ریحانه اومد بیرون محمدم پشت سرش بود
به ظاهر توجه ام به ریحانه بود اما تمام سلولای بدنم یه نفر و
زیر نظر گرفته بود
ریحانه بغلم کرد و من تمام حواسم به برادرش بود که رفت
اون سمت حیاط وتو ماشینش نشست
ریحانه داشت حرف میزد و من داشتم به این فکر میکردم که
چقدر رنگای تیره بهش میاد و چه همخونی جالبی با رنگ
چشم و ابرو و مژه های پُرِش داره.
ریحانه منتظر به من نگاه میکرد و من به این فکر میکردم
چرا هر بار که محمدو دیدم پیراهن تنش بود
صدای ریحانه منو ار فکر به موهای لخت و محاسن مشکی
محمد بیرون کشید
گیج گفتم
_چی؟؟؟
+اه فاطمهههههه دوساعت دارم برات فک میزنم تازه میگی
چیی؟
حواست کجاست خواهر؟ مجنونیاا!!
دیگه زیادی سوتی داده بودم خندیدم و گفتم
_غرررر نزنننن چطورییی تو دلم تنگ شد واست بابا
+اره اصن معلومه چقدرم شدت دلتنگیت زیاده
تمام تلاشمو میکردم تا زمان حرف زدن صدام تو بهترین
حالت باشه
_چع خبرااا خوبیییی وایییی نی نی تون خوبه؟
+خوبم.نی نی مونم خوبه بیاا داخل دیگههه! دوساعته اینجا
نگهت داشتم
_نه نه همینجا راحتم مامانم بیرون منتظره باید برمممم
+عه اینطوری که نمیشه یخورده بمون حداقل !
_نمیشه عزیزم باید برم
+خبب پس صبر کن نی نی و بیارم ببینی .حداقل رو ایوون
بشین خسته میشیی اینجوری
_اشکالیی نداره بدووو بیاررشش
ریحانه رفت منم جوری نشستم که بتونم یواشکی به محمد
نگاه کنم
داشت کف ماشین و جارو برقی میکشید
نوشته پشت شیشه ماشین توجه امو جلب کرد
با خط خیلی قشنگی نوشته بود "اللهم عجل لولیک الفرج"
یه لبخند قشنگ رو لبم نشست
صدای ریحانه و شنیدم که با صدای بچگونه گفت :
+خاله فاطمه من اومدم!
با ذوق از جام بلند شدم وبی اراده گفتم
_ واییی خدااا چههه نازه این بَشر!
+بله دیگهه فرشته خانوممون به عمش رفته
_اسمش فرشته است ؟
+ارهه دخترمون خودشم فرشته اس
_ای جونم قربونش برم الهیی
بچه رو گرفت سمتم و گفت :
+بیا انقدر نی نی دوست داری
بغلش کن
_دوست دارم بغلش کنما ولی میترسم!..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
ببخشید من کل رمان رو خوندم
_
من هم خوندم ولی چون قشنگ بود برای کسایی که دوست دارن بخونن داخل کانال دارم میزارم😇🌱
#صدای_شما
اره داستان خیلی قشنگ بود ببخشید میدونید شهید محمد چندتا فرزند دارن؟
_
1 دختر البته اگر داستان بر اساس واقعیت باشه
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو ببرید کربلا خوب میشم💔(:
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخدا دورغ نمیگم :))💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هروقت خسته شدی..🙃❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
کاش اینقدر که بخاطر
مشکلات دنیا ناراحت میشیم،
واسه گناهانمون هم ناراحت می شدیم..!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡