#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
نکنه اینکاراشو از قصد میکنه واسه جلب توجه ؟
+محمد واقعا توچته برادر من ؟چرا حرفای الکی میزنی ؟
تک فرزنده!!!
خانوادشونم شلوغ نیست شاید.حالا بچه گریه کرد ترسید
بیچاره! تو باید سوژش کنی؟ یادت رفته به آقا محسن چی
گفتی؟
_حالا من نمیدونم از ما گفتن بود تو میخوای دفاع کن ولی
اینم بگم
قرار بود به احترام من وقتی اینجام هیچ وقت دوستاتو نیاری
خونه امیدوارم اینو یادت مونده باشه!
+ توکه اصلاا نیستی همش تهرانی تا کی ن من جایی برم نه
بزارم کسی بیاد ؟
دوستای من چیکار به تودارن؟ نمیخورنت که !
_باااباا از وقتی سر و کله این دختره تو زندگی ما پیدا شد
کلی مشکل پیش اومد
چندین بار نزدیک بود
استغفرالله هاااا!!!
+ برادر من الانم کلی گناه کردی پشت مردم حرف زدی
این بیچاره چیکار کرد باعث گناهت شه ؟
یه بار خودت پریدی تو اتاق دیگه که ندیدیش حالا چرا گردن
اون میندازی ؟
_تو که همچی و نمیدونی همین امروز نزدیک بود دستم
بخوره به دستش حداقل با یکی هم شکل خودمون رفیق
شو.ارزشای ما واسش ارزش باشه
+بیخیال محمد
من دیگه خسته شدممم
سیبم وپرت کرد برام
یه گاز بهش زدم
ریحانه درست میگفت کلی غیبت کردم
خدا ببخشه منو
زن داداش از اتاق بیرون اومدو گفت
+شما دوباره به جون هم افتادین ؟
ریحانه گفت
+زنداداش زنجیر وفاطمه واسه فرشته گرفته
زن داداش با تعجب گفت
+عهه چرا یعنی چی؟ این بچه کل هم اجمعین ما رو یه بار
بیشتر ندید بعد واس بچه ی من زنجیر کادو اورده؟ چه
چیزایی میشنوه ادم باور نمیکنه !!
پولدارن؟
+اره خیلی
میخواستم بگم بفرما نگفتم عجیبه که ترجیح دادم بیشتر از این
غیبت نکنمو کالا از فکرش بیرون بیام
چیه هر دفعه یا غیبت میکنم
یا بدگویی آقا یعنی چی؟؟؟
اصلاا همش تقصیره این دخترس
از وقتی ک پاش باز شد ب زندگیمون اینجوری هی راه به
راه گناه میکنیم از چاله در میایم میافتیم تو چاه
نمیدونم درسته نسبت دادن اینا بهش یا ن
ولی دلم نمیخواست هیچ وقت ببینمش
ساعدم و گذاشتم رو چشمام تا یکم بخوابم که سرو صدای بچه
نزاشت
رفتم بغلش کردم و سعی کردم ارومش کنم تا مامانش یکم
استراحت کنه..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
چند بار فاصله ی بین اتاق ریحانه تا هال و اروم قدم زدم تا
بچه خوابش برد
سعی کردم خیلی اروم بشینم تا بیدار نشه ریحانه تو اتاقش
مشغول درساش بود برا همین صداش نکردم
به صورت معصومِ فرشته نگاه کردم
مگه میشه آخه بچه انقدر خوشگل باشه!؟
مژه های بلندش به من رفته بود!
البته شنیده بودم که بچه وقتی بزرگمیشه موهاش ومژه و
ایناش عوض میشه
یه چند دقیقه بود که تو بغلم آروم گرفته بود
دستای کوچولوشو اروم بوسیدم و گذاشتمش کنار خودم
چقدر دوسش داشت م
ینی اونم دوستم داره؟
بچس خب! حس داره!
بیخیالِ افکار بچه گونم شدم و مشغول گوشیم
دم دمای غروب بود که علی اومد دنبال زنداداش و رفتن
خونشون
اذان مغرب و که دادن رفتم تو اتاقم و بابا رو بیدار کردم که
وضو بگیره
خودمم وضومو گرفتمو نمازمو خوندم
به ساعت نگاه کردم
رفتم سمت قرصای بابا
دونه دونه با یه لیوان آب بهش دادم تا بخوره
بهش نگاه کردم و گفتم
_حاج اقا؟
+جانم پسرم
_خوب هستین شما؟
+اره خوبم
_ان شاالله این هفته باید بریم تهران
+چه خبره ان شاالله؟
_واسه عملتون دیگه
این هفته نوبت داریم
+عمل چیه اخه!!
بزارین خودمون به مرگِ خدایی بمیریم
_عههه حاجی این چه حرفیههه
خدانکنه الهی هزار سال زنده بمونین برامون پدری کنین
شما تنها امیدِما هستین
ما جز شما کی وداریم ؟
+امیدتون به خدا باشه
سرشو بوسیدم و از جام پاشدم که دیدم ریحانه لباس پوشیده
داره میره بیرون
ابروهام جمع شد وگفتم
_کجا به سلامتی حاج خانم؟
+روحی اومده دنبالم میخوایم بریم خونه مامانش
_روحی چیه بچهههه اسمشو درست تلفظ کن بیچاره روح الله ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعت حرم امام رضا علیهالسلام چطور کار میکنه؟
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
♦️کاربر یمنی: حج ممکن است بهزودی رایگان شود
ان شاءالله با آقا صاحب الزمان بریم❤️🩹🥲
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡