#رمان_ناحله
#قسمت_نود_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
_خبر خیر سلامتی
چشاش گرد شد
با تعجب گفت
+عه
عینکی شدی؟
از کی تا حالا
_از همون روزی که واسه گرفتن جزوه اومدم خونتون
+عه !ببین چیکارا میکنیا
میخواست ادامه بده که یکی از اون طرف خیابون بوق زد
هر دومون خیره شدیم بهش
میخواستم ببینم کی تو ماشینه که ریحانه داد زد
+عه داداشم اومد. من دیگه باید برم
فعلا عزیزم. موفق باشی
وقتی گف داداشم ضربان قلبم تند شد !
خیلی وقت بود که ندیده بودمش دلم خیلی براش تنگ شده بود
برگشتم سمت ریحانه و
_مرسی عزیزم همچنین خدانگهدار
مث جت از خیابون رد شد و نشست تو ماشین
فاصله خیلی زیاد بود هر کاری کردم نشد ببینمش!
تا ریحانه در ماشینو بست ماشین از جاش کنده شد
منم دیگه زنگ زدن و بیخیال شدم و ترجیح دادم تاکسی
بگیرم
دونه دونه امتحانامون رو دادیم و فقط مونده بود عربی که
فکر کنم از بَدوِآفرینش نفرین شده
مخصوصا این معلمِ لعنتیش!
قاجارِ احمق!
با اون لبخندِ توهین آمیز و قیافه ی
استغفرالله ببین چجوری دهنِ آدمو باز میکنن
بعد از اینکه یه دور مرور کردم کتاب رو، لباس پوشیدم و از
اتاق رفتم بیرون.
نشستم رو صندلی کنار میز پیش بابا و مامان و یه لقمه برا
خودم برداشتم که مامان گفت:
+فاطمه خیلی زشت شدی به خدا
این چه قیافه ایه که برا خودت درست کردی؟
رژیم میگیری درس رو بهونه میکنی فکر میکنی من خنگم؟
دلم نمیخواست قبلِ امتحان بحث کنم که هم اعصابم خورد
شه؛ هم نتونم تمرکز کنم
سعی کردم حتی کوچکترین توجه هم به حرفاش نکنم
لقمه آخریمو برداشتمو از جام پاشدم و گفتم
_بریم بابا ؟
بابا با این حرف من از جاش بلند شد و رفت سمت در
از مامان خداحافظی کردم و رفتم
کفشمو پام کردم و نشستم تو ماشین که بابا حرکت کرد
خدا رو شکر تا اینجای امتحانام خوب و موفقیت آمیز بود
اگه این عربیِ کوفتی رو هم خوب میدادم که میشد نورِ علی
نور
تو این چند وقت فقط همون یک بار محمد رو دیدم
بقیه روزا یا شوهر ریحانه میومد دنبالش یا خودش با تاکسی
میرفت
مثل اینکه محمد دوباره رفته بود تهران
اصلاا این بشر چیکارست که هر روز میره تهران
دیگه نزدیکای مدرسه شدیم
بابا دقیقا تو حیاط مدرسه نگه داشت...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صدم
#عاشقانه_مذهبی
از ماشین پیاده شدم
برای بابا دست تکون دادم و وارد سالن شدم
پله های سالن امتحانات رو دونه دونه رد کردم و یه راست
رفتم تو کلاس رو صندلیم نشستم
خیره شدم به کارت ورود به جلسم که رو میز چسبیده بود
منو ریحانه جدا بودیم
من تو یه کلاس اونم یه جا دیگه
چند دقیقه گذشت تا و رقه ها رو پخش کردن خودکارمو گرفتم
و شروع
کردم به سیاه کردن ورقه
کلافه ورقه رو دادم و از کلاس زدم بیرون.
همینطور که کل مدرسه رو به فحش گرفته بودم پله ها رو رد
کردم
انقدر حالم بد بود میخواستم داد بزنم گریه کنم
حس بد همه ی وجودمو گرفته بود
از حیاط مدرسه خارج شدمو یه گوشه نشستم رو زمین.
سرمو گذاشتم رو زانوم
اخه اینم امتحانه؟؟
بلند گفتم
چه وضعشههه کصافطای عقده ای
کسایی که دم در بودن اومدن سمتم.
یکیشون گف
+عه فاطمه چرا گریه میکنی؟
سرمو اورم بالا و نگاهش کردم.
ساجده بود.یکی از هم کلاسیا
کلافه گفتم
_شما چیکار کردین امتحانو؟
خوب دادین؟
همه یه صدا گفتن
+ن بابا
رها داد زد
ان شاالله شهریور همدیگرو ملاقات میکنیم عزیزم
بقیه بچه ها با حرفش زدن زیر خنده
+تو به خاطر این داری گریه میکنی جوش میزنی؟
_گریه نداره؟
+نهههه اصلاا
ب درک
ول کن بابا به این فکر کن که از زندون آزاد شدیم
جیغ زد :
یوهووو آخریش بود!!!
کی فکرشو میکرد تموم شه ؟
واقعا کی فکرشو میکرد؟؟
دستمو گرفت و از زمین بلندم کرد که با شنیدن صدای بوق
ماشین مامان رفتم سمتش و از بقیه بچه ها خدافظی کردم
تو دلم یه پوزخند زدم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلامی ادمین جان دلم شکست یعنی سوالم اینقدر بد بود که جواب ندادید
۸ساعت پیش
سلام خانمی در اینده میخوایید چه مهندسی بشید ؟
اخه من رشته ام ریاضی بود فکر میکردم تنهام خیلی استرس داشتم ولی شما جواب منو ندادید
_
سلام عزیز معذرت جایی بودم نتونستم بزارم🙃🌱
به کامپیوتر و برنامه نویسی و اینا علاقه دارم هرچی خیره❤️🩹😅
موفق باشی عزیز😊✨
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
خدایا، من را به خاطر هزاران گناهی که هر سال با نیروی عقلم توجیه می کنم، ببخش.
_شهید چمران
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
دعای عرفه میگه که:«وقتی تو دوبرگردانهای زندگی سرگردان شدی و نمیدونی کدوم تصمیم درسته، فقط بگو: خدایا من نمیدونم، تو برام انتخاب کن.»
#شایدتلنگر
#عرفه
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡