eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
اول مهر نزدیکه اما امسال همه غایبن...💔 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
نام : جهاد نام‌خانوادگی : مغنیه نام‌پدر : شهید عماد تاریخ تولد : ۱۳۷۰/۲/۱۲ محل تولد : شیاح بیروت تاریخ شهادت : ۱۳۹۳/۱۰/۲۸ محل شهادت : سوریه نحوه شهادت : توسط بالگرد های صهیونیستی سن : ۲۳ 🕊 ⃝💔 ➺•• رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
شهید جهاد مغنیه، چهارمین شهید از خانواده مغنیه بود. یک خواهر به نام فاطمه و یک برادر به نام مصطفی در خانواده ایشان . جهاد همیشه در کنار پدرش بود؛ پدری که از فرماندهان ارشد حزب‌الله لبنان به شمار می‌رفت. پس از شهادت پدر، پیوندی عمیق و نزدیک با سیدحسن نصرالله و سردار سلیمانی پیدا کرد. برخی از سیدحسن نصرالله و سردار سلیمانی به عنوان پدران معنوی او یاد می‌کردند. او تحصیلات عالی خود را در رشته مدیریت در دانشگاه آمریکایی بیروت، یکی از بهترین دانشگاه‌های خاورمیانه، آغاز کرد. تنها یک درس تا دریافت مدرکش باقی مانده بود که به مقام والای شهادت رسید. 🕊 ⃝💔 ➺•• رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طرحی که یک هفته بعد رو شد 🥀 مادربزرگش همیشه با بغض تعریف می‌کرد... یازدهم ژانویه، یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل. خانواده‌ی شهید عماد مغنیه مهمون یه دورهمی بزرگ خانوادگی بودن. خونه‌ی پدرِ دامادشون، تو منطقه‌ی الغبیری، نزدیک «روضه‌الشهیدین». همه اونجا بودن. بچه‌ها، نوه‌ها، پیر و جوون. بهانه هم قشنگ بود: میلاد حضرت رسول ﷺ. قرار شده بود هر کدوم از نوه‌ها چند کلمه حرف بزنن و بگن برای سال جدید میلادی چه برنامه‌ای دارن. یکی یکی اومدن و گفتن. نوبت رسید به جهاد مغنیه. جهاد فقط گفت: «طرحم برای سال بعد رو هفته‌ی آینده می‌گم.» همه شروع کردن به اعتراض. بعضی‌ها می‌گفتن داره شرط بازی رو بهم می‌زنه، بعضی‌ها می‌گفتن حتماً آماده نکرده. خنده و شوخی بود و هر کسی یه چیزی می‌گفت، ولی جهاد کوتاه نیومد. اصرار داشت که طرحش رو هفته‌ی بعد می‌گه. یه هفته گذشت. دوباره خانواده دور هم جمع شدن... ولی این بار نه برای جشن. نه برای خنده. این بار تو ازدحام جمعیتی که برای تسلیت اومده بودن. و اونجا بود که همه فهمیدن طرح جهاد چی بود: شهادت 🥲💔🕊 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
امسال بیاین اینجوری درس بخونیم🥹❤️‍🔥 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
گناه که کردی نگذار پای جوانی‌ات به جوانیشان بر میخورد!... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_دوازدهم #عاشقانه_مذهبی نگران چشم به ساعت دوختم. دیگه نزدیکای دوازده شب بو
شب قدر بود مامانم حال وروزم وکه میدید هرکاری که میخواستم رو انجام میداد. هنوز کامل نا امید نشده بودم میخواستم بازم تلاش کنم . هنوز که ازدواج نکرده بود مامانم راضی شده بودبریم هیات لباس مشکیام وتنم کردم. روسری مشکیم و سرم کردم وبا مدل قشنگی بستمش. تمام موهام رو داخل ریخته بودم. در کمد رو باز کردم،ازته کمدم چادر تا شدم رو برداشتم . از اخرین دفعه ای که رفته بودیم مشهدسرش نکرده بودم . گذاشتمش رو سرم و تنظیمش کردم. ازاینکه داشتم شبیه به دخترایی میشدم که محمدازشون خوشش میومدخوشحال بودم. با اینکه زیر چشام گودافتاده بود و صورتم لاغر شده بودهیچی به صورتم نزدم ساعتم و دستم کردم ورفتم پایین مامان تاچشمش بهم خوردیه لبخند ملیح صورتش روپرکرد خوشحال شده بود بدون حرف نشستم تو ماشین رفتیم سمت هیئت حتی وقتی که یه درصد احتمال میدادم باشه وببینمش از شدت هیجان دستام میلرزید. الان خیلی بیشتر از همیشه دوستش داشتم . رفتار ریحانه رو الگوم قرار دادم و تصمیم گرفتم مثل اون آروم وشمرده حرف بزنم ورفتارکنم جایی ونگاه نکنم سربه زیر ومتین باشم . وقتی رسیدیم یه بسم لله گفتم و پیاده شدم. سرم رو هم طرف مردا نچرخوندم. مامانم ماشین وپارک کرد و باهام هم قدم شد. دنبال چندتا خانوم رفتیم واز در پشتی حسینیه ک واسه عبور خانوما بودداخل شدیم حسینیه نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک یخورده جلوتر رفتم تا ریحانه رو پیداکنم وقتی پیداش نکردم ناچار یه گوشه نشستم. گوشیم و برداشتم وشمارشو گرفتم بعد چندتا بوق جواب داد: +سلام جانم؟ _سلام کجایی؟ +آشپزخونه حسینیه. توکجایی؟چرا افطاری نیومدی؟ _منم هیاتم.هیچی دیگه دیر شد. +یخورده زودتر میومدی میرسیدی خب بیا پیشم داریم ظرفا روجمع میکنیم. _باشه فعلا. به مادرم گفتم و از جام بلندشدم یخورده ک گشتم بیرون محوطه آشپزخونه روپیدا کردم از شانس بد من چندتا مرد نزدیک در آشپزخونه ایستاده بودن ... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡