#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_سی_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
بعداز پنج دقیقه رسیدم دم خونشون
کلید انداختم ودر رو باز کردم
به خیال این کسی خونه نیست در اتاق ریحانه رو باز کردم
خواستم برم تو که دیدم یکی تو اتاق زیر پتو دراز کشیده
تو این گرما پتو چی میگه
یه سرفه کردم تا طرف به خودش بیاد و بفهمم کیه
ولی از جاش تکون هم نخورد
با صدای بلند تر گفتم
+ببخشید
دیدم بازم کسی جواب نداد
حدس زدم شاید خواب باشه
برای همین بیخیالش شدم و رفتم سمت کتابای ریحانه
دست دراز کردم که کیفشو بردارم
به محض اینکه کیف رو برداشتم خواستم برم بیرون که
صدایی ک شنیدم مانع شد
اول ترسیدم
بعد که دقت کردم فهمیدم صدای محمده
کابوس میدید؟
ریحانه ک گفته بود هنوز سر خاکه؟
خواستم نزدیکش شم
حدس زدم حالش بده که با وجو د این گرمارفته زیر پتو
ولی ترسیدم دوباره شر به پا کنه،داد و بیداد کنه آبرومو ببره
بگه بهم نزدیک نشو
ایستادم و نگاهش میکردم که یهو دیدم تو جاش میلرزه
کیف روانداختم ورفتم سمتش
پتو رو از قسمت پاش از روش کشیدم
خیلی احتیاط کردم از دور این کار رو انجام بدم و دستم بهش
نخوره که چیزی بگه
آروم پتو رو دادم کنار که دیدم خیسه خیسه
انگار یکی روش آب ریخته! استرس داشتم .ترسیدم حالش
بدشده باشه و دوباره به قلبش فشار اومده باشه
ولی اگه میخاستم هم نمیتونستم کاری کنم
دیدم تلفنم زنگ میخوره
مامان بود
تلفن و جواب دادم و
_الو سلام مامان
+سلام مادر من سر خیابونم بیا دیگه
_بیا خونشون بابای ریحانه فوت شده
من خونشونم الان
حال داداشش خیلی بده مامان
بیا کمک کن من نمیدونم چیکار کنم
اگه چیزی هم داری با خودت بیار
خیلی آروم حرف میزدم نمیدونستم میشنیدیا نه
ولی این و گفتمو تلفن رو قطع کردم و خودم رفتم تو
آشپزخونه
نفهمیدم چنددقیقه گذشت که مامان اومد تو خونه و داد زد
+فاطمه!فاطمهه
با عجله رفتم تو حیاط و دستم رو گذاشتم رو بینیم
_هیس مامان بیا بالا
+کسی خونه نیست؟
_نه بیا حالا برات تعریف میکنم
+بگو چیشده ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_سی_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
میدونستم اگه نگم دست از سرم بر نمیداره
_اومدم کیف ریحانه رو براش ببرم
خودشون مسجدن که دیدم یکی اینجا افتاده
داداش ریحانس
مامان حالش بده بیا داخل دیگه چرا استخاره میکنی؟
مثلا پرستاری ها
ملتمسانه گفتم
+خواهش میکنم
اینو ک گفتم رفت از حیاط بیرون و گفت
+یک دقیقه صبر کن. الان میام
منتظر شدم تا برگرده
ایستاده بودم که دیدم با کیفش داره میاد تو
اتاق ریحانه رو بهش نشون دادم و خودم گوشیمو گرفتم و
زنگ زدم به ریحانه که بیاد اینجا
از استرس تمام تنم میلرزید
چیزی هم نمیتونستم بگم
اگه گریه هم میکردم مامان میفهمید
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم و جلوی اشکام رو بگیرم
به تن بی جون محمد خیره شدم
مامان دست گذاشت رو پیشونیش و
+وای خیلی داغه !
تب داره
اینو گفتو کیفشو باز کرد که دستشو کشیدم عقب
دستمو گذاشتم رو کیفشو با نگرانی گفتم:
_مامان صبر کن ریحانه بیاد بعد
مامان با این حرفم دستمو پرت کرد و گفت
+تا اون بیاد این تشنج میکنه میمیره
از اون موقع که تو رو بستری کردیم داروهات تو کیفم
مونده
چندتا تب بر و تقویتی
سوییچ ماشینشو پرت کرد سمتم و ادامه داد
یه سرم تو صندوق عقب هست برو بیارش
چادرمو در اوردم و رفتم سمت ماشین
یه کیف خیلی بزرگ بود که همیشه توش دارو بود
از استرس سرم به اون گنده ای به چشمام نخورد
ناچار کیفو برداشتم و صندوق رو بستم
خواستم برم داخل که ریحانه اومد
رو بهش گفتم
_حال داداشت بده ،به مامانم گفتم
میخواد بهش سرم بزنه
اینو گفتم و باهم رفتیم بالا
ریحانه باعجله رفت سمت محمد و اول به مامان سلام کرد
بعد دوباره شروع کرد به گریه و زاری کردن
با گریه هاش محمد پلکشو باز کرد
حس کردم انقدر حالش بده ک نمیتونه چشم هاشو باز نگه
داره...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا ام البنین مدد❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شد شد نشد میرم کربلا:)؛
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡