11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا بود که این مردم را با من مأنوس کرد...
#امامشهیدم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ناامیدی ممنوع!
عقبنشینی ممنوع!
ترک خیابون ممنوع!
ما نه قوم موسی هستیم و نه اهل کوفه!
حاج قاسم گفت ما ملت امام حسینیم! ملت شهادتیم!
ملت امام حسینی که حضرت آقا گفتن مبعوث شدن تا به قول رهبر شهید به قله برسن و کارو تموم کنن!
این ملت از جنگ سخت و ترور و تحریم و فتنه تا فشار اقتصادی و جنگ نرم ، از آزمونهای مختلفی سربلند بیرون اومدن!
شاید این از آخرین امتحانات الهی قبل از ظهور باشه انشاءالله..
#صدای_شما
سلام عزیزم خوبی چیشد رمان رو نذاشتی؟؟
_
سلام دیروز شلوغ بودم نشد بزارم
امروز ان شاءالله میزارم✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_سی_و_ششم #عاشقانه_مذهبی وقتی چند دقیقه گذشت و خبری نشد خوشحال کف اتاق لم
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_سی_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
نماز مغربم رو که خوندم
شونه گرفتم و موهامو شونه زدم وبا گیره پشت سرم
جمعشون کردم
مانتو سرمه ایم رو که بلندیش تا بالای زانوم بود و پوشیدم
شال بلند مشکیم رو هم سرم کردم
شلوار لیم رو هم پوشیدم
نگاهم به چادرم قفل بود
مردد بودم
بعد چند ثانیه با فکر به محمد تردیدم از بین رفت و چادرم و
سرم کردم
جیب مانتوم بزرگ بود
گوشیم و تو جیبم گذاشتم
کمتر از همیشه عطر زدم
برق اتاقم و خاموش کردم و رفتم بیرون.
در جواب لبخند گرم مادرم یه لبخند ساختگی تحویلش دادم
حدس میزدم بعد این ملاقات با مصطفی شاید برای مدتی
طولانی این لبخند گرم و رو صورتشون نبینم.
یه لیوان آب ریختم ویه نفس خوردم
استرس زیاد مانع آرامشم بود
دلم برای خودم ومصطفی کباب بود
اون دلش با من بود
من دلم با محمد
شایدم محمد دلش با یکی دیگه
کاش زمونه باماها انقدر بد تا نمیکرد
ولی این قانون طبیعت بود!
یه لبخند با چاشنی پوزخند رو لبام نشست
کاش میتونستم کاری کنم واسه مصطفی
کاش میتونستم مثل محمد دوستش داشته باشم
کاش منی وجود نداشت که اینهمه بدبختی درست میکرد
با صدای بوق ماشین مصطفی با مامان خداحافظی کردم
کفش مشکی تختم رو پوشیدم و رفتم بیرون
مصطفی از ماشین پیاده شد
پیراهن چهار خونه با زمینه ی زرد که چهارخونه هاش به
رنگ سبز چریکی بود پوشیده بود
یه تیشرت مشکی هم زیر پیراهنش داشت
وچون پیراهنش باز بو د
مشخص بود
شلوار کتان مشکی هم پاش بود
ترکیب رنگ لباساش قشنگ بود
در ماشین روباز کردتابشینم
نزدیکش که شدم بدون نگاه کردن بهش سلام کردم
مثل خودم بهم جواب داد
نشستم توماشین
ماشین دور زد و نشست
بدون اینکه چیزی بگه پاش رو گذاشت روگازوشیشه هارو
آورد پایین
برگشتم سمتش زل زدم به چهرش تا ببینم تو چه حالتیه
یه نیمچه لبخندی رولباش نشسته بود
بادستگاه ور میرفت و تراک رویکی یکی عوض میکرد
یه آهنگ شادگذاشت وسرعتش رو زیادکرد
سرم رو ازپنجره بردم بیرون
از برخوردبادباصورتم حس خوبی بهم دست میداد ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_سی_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
یه لبخند زدم وسعی کردم فعلا فراموش کنم پیش کی نشستم و
قراره چی بهش بگم
با توقف ماشین چشم هام رو باز کردم وبرگشتم سمتش
با لبخندی که قبلنا تو اوج ناراحتی باعث خندم میشد نگام
میکرد
الانا این لبخندش باعث میشد اشک تو چشام پر شه و بدبختیام
یادم بیافته
مصطفی عالی بود
واقعا هیچی کم نداشت
یه محوطه سرسبز بود ک کلی آلاچیق با چراغای رنگی
داشت
خیلی رمانتیک بود
دنبالش رفتیم و تو یکی از آلاچیقا که از همه دور تر و
واطرافشم خلوت بود نشستیم
تا نشستیم بدون اتلاف وقت شروع کرد به گفتن خاطرات
بچگیمون
از بلاهایی ک سرش آوردم میگفت
+فاطمه یادته بچه که بودیم قرصا رو خالی میکردم و
قایمشون میکردم و الکی میگفتم خوردمشون،بعد خودم و به
مردن میزدم
توهم باور میکردی و زار زار گریه میکردی؟
الهی بمیرم چقدر اذیتت کردم
وایی یادته وقتی که میخواستیم از خیابون رد شیم میگفتم اگه
زیگزاگی رد شی ماشینا نمیزنن بهت ؟توهم جدی میگرفتی
اینارو میگفت و میخندید
ادامه داد
یادته داشتم از کنار جوب رد میشدم گریه میکردی و میگفتی
میافتی تو جوب میمیری
آخه کی افتاد تو جوب مرد من دومیش باشم
انقدر گفت و گفت که دیگه نتونستم خنثی نگاش کنم و باهم
زدیم زیر خنده
+فاطمه،میشه الانم همونقدر دوستم داشته باشی
جوابی ندادم
با سفارش مصطفی برامون دوتا قهوه آوردن
+تا قبل کنکورت هر زمان که چیزی گفتیم گفتی فعلا نمیشه
و باید کنکور بدم
وقتی کنکور دادی حالت بد شد گفتیم شاید واسه همین جواب
زنگامو نمیدی
الان که میبینم خداروشکر سالم و سرحالی
میخوام بدونم چیشده که انقدر میپیچونیم
تا الان اعتراضی نکردم یا اگه کردم به شوخی بود
ولی الان میخوام برام دلیل بیاری و بهم جواب بدی،چون
دیگه خسته شدم
چرا جوابم و نمیدی
چی شده که به من نمیگی؟
خودمو واسه این لحظه آماده کرده بودم ولی نمیدونم چرا
انقدر هل شده بودم
گلوم خشک شده بود
نمیدونستم جمله هامو چجوری بسازم
واسه اینکه از استرسم کم شه
دستام و توهم گره کردم
و به چشماش نگاه کردم
صدام میلرزید
ببین مصطفی نمیدونم چجوری بگم
توخیلی خوبی .من خیلی دلم میخواست همچی یه جور دیگه
ای بود تا مجبور نمیشدم امشب اینارو بهت بگم،من دوستت
دارم مثه همیشه ،ولی برداشت تو اشتباهه علاقه من به تو مثه
علاقه یه خواهر به برادر بزرگ ترشه!
+به کسی علاقه داری
چیزی نگفتم وفقط بهش نگاه کردم
نگاهش اونقدر نافذ بود که نتونستم تاب بیارم و سرم و پایین
انداختم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_سی_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
نمیتونستم بگم میخواستم بگما ولی زبونم قفل میشد
خواستم بحث و عوض کنم
_ببین مصطفی ربطی ندا
حرفم و قطع کرد و دوباره پرسید:کسی و دوست داری
ابروهام گره خورد و سرم وپایین انداختم
همین زمان خدمتکار غذاهایی که مصطفی سفارش داده بود
و آورد
تا آب و گذاشت لیوان وبرداشتم و پرش کردم ویه قلپ و به
هزار زحمت قورت دادم
یه پوزخند زد و گفت:دلم نمیخواست به تو بدبین باشم،ولی از
اونجایی که تو این اواخر باپسری جز برادر دوستت ارتباط
نداشتی
از تعجب چشام چهارتا شد
نگاهم افتاد به گردنش
رگ گردنش متورم شده بود و صورتش سرخ بود
از ترس زبونم بند اومد
ترسیدم یه کلمه نا بجا بگم و محمد و واسه همیشه از دست
بدم
ترسم و که دید پوزخندش پر رنگ تر شد
+چرا چیزی نمیگی؟؟چرا نمیگی دارم اشتباه میکنم
برام عجیب بود، بدون اینکه چیزی بگم مصطفی همچی و
فهمیده بود
جوری دستش و مشت کرده بود که گفتم الان ناخناش دستش
و پاره میکنه
تو همون حالت بود وفقط چمشاش سرخ تر میشد
با دیدن این حالش به خودم لعنت فرستادم
نگام به اولین قطره اشکی بود که از چشمش چکید
خیلی همچی خراب شده بود
نمیدونستم باید چیکار کنم
با صدای لرزون گفتم مصطفی خوشبختی تو آرزوی منه، تو
با من خوشبخت نمیشی
+هییییس من نخوام تو برام دلسوزی کنی کیو باید ببینم
+هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بتونی تا این حد بی رحم
شی
فاطمهه من دوستت داشتمم
اینهمه سال دوستت داشتم
خودت که بهتر میدونسی
مگه چ بدی کردم در حقت؟؟
چرا زود تر نگفتی بهم
چرا گذاشی الان که کلی برنامه چیدم ؟؟
فاطمه اون شبم بخاطر این پسره رفتی هیاتت
کاش پاهام میشکست و همراهت نمیومدم
چرا من الاغ نفهمیدم
فاطمهه کی وقت کردی اینطوری شیی؟؟
تو موهاش دست کشید
دیگه نتونستم بغضم و حفظ کنم
صدای هق هقم سکوت نفس گیر بینمونو شکست
هی تو دلم میگفتم کاش همچی جور دیگه ای بود
صداش آروم شد و گفت:اون گفت چادر سرت کنی
آخی چقدر خاطرش عزیزه برات
کاش حداقل به در و دیوار زدن منو هم میدیدی
کاش میدیدی چقدر حالم بد بود وقتایی که نبودی...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_چهل
#عاشقانه_مذهبی
کاش حداقل یه بارحالم و میپرسیدی و برات میگفتم از
چیزایی که هیچ وقت نگفتم و توهم نخواستی بشنوی
من چی از او ن پسره کم داشتم ؟
فاطمه بد کردی
حس میکردم یه چیزی گذاشتن تو گلوم تانتونم خوب حرف
بزنم
نتونم دادبزنم
نتونم بگم چقدر حالم بده
نتونم بگم چطورشکستیم
+گریه میکنی گریه چرا
دلت سوخته برام
چرا الان؟چرااین همه مدت دل از جنس سنگت به حال من
نسوخت؟
خوشت میومدشاید
خوشت میومد وقتی میدیدی دارم برات میمیرم
خوشت میومدهی خوردم کنی و هی نازت و بکشم
نه ؟؟
چرا ساکت شدی ؟بگو دیگه بازم بگو
حس کردم رو خودش کنترلی نداره
داشت از عصبانیت آتیش میگرفت
لیوان آب و از دستم گرفت و رو سرش خالی کرد
صدامون توجه ادمای اطرافمونو جلب کرده بود
مصطفی ای که یه روز یه حامی قوی بود
الان مثه یه بچه دوساله ضعیف و بی دفاع شده بود
سرش و با دستاش گرفت
چیزی از غرورش نمونده بود
اولین بار بود صدای هق هق یه مرد و میشنیدم
قلبم هزار تیکه شده بود
دلم میخواست میتونستم برم کنار داداشم بشینم روموهای
خیسش دست بکشم و بگم که همچی درست میشه!
برای هزارمین بار تو دلم گفتم کاش مَنی وجود نداشت
اونقدر گریه کردیم که اشکامون خشک شد
دیگه جون داد و فریاد براش نمونده بود
سکوت کرده بود
یه سکوتی که تلخ تر از زهرمار بود
کاش میزد تو گوشم و ساکت نمیشد!
سکوتش از هرچیزی برام دردناک تر بود
حق با مصطفی بود باید جلوی دلم رو میگرفتم نباید اینجوری
میشد
هرچی بود من باعثش بودم
وبایدبخاطرش تاوان میدادم
مصطفی برای زجر کش کردنم راه خوبی و انتخاب کرده بود
شاید میخواست بیشتر آتیشم بزنه و دلش و آروم کنه
لبخند تلخی زد و جعبه ای و از جیبش در آورد
آه پر دردی کشید و گفت
خیال میکردم بهم میگی شرایط روحی خوبی نداشتی
فشار درسا روت بود،یا هزار چیز دیگه و بهونه میکردی
ومیگفتی از این به بعد همون فاطمه سابق میشی
پدرم در اومد تا چیزی و برات پیدا کنم که قبلنا گفته بود ی
ازش خوشت میاد
در جعبه رو باز کرد
دلم میخواست همون لحظه بمیرم !
یه حلقه ظریف و نگین کاری تو جعبه میدرخشید
حس کردم واسه نفس کشیدن هوا کم آوردم
هرچی سعی کردم هوای اطرافم و جمع کنم و به ریه هام
بکشم نمیشد
فقط یه صدای بدی و تولید میکرد
احساس شرمندگی میکردم سرم و پایین گرفتم
نگام افتاد به غذای دست نخوردمون
مصطفی بلند شد و رفت تا پول غذارو حساب کنه
چند دقیقه بعد با چندتا ظرف یه بار مصرف برگشت غذاها
رو ریخت تو ظرف و گذاشتشون تو نایلون و منتظر به من
نگاه کرد
اومدم پایین و دنبالش رفتم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام ایدیت رو بدهههه
_
سلام ناشناس هست اگر کاری دارید داخل همین بگید میبینم🌱