#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_چهل_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
زنگ بزن بهش ببینم دیره
ریحانه سرش رو تکون دادو شمارش رو گرفت
بعد از چندتا بوق جواب داد
صدای گوشیش خیلی بلند بود طوری که من میتونستم بشنوم
منتهی توجهی نداشتم به حرفاشون که یه دفعه صدای گریه
هایی ک از پشت تلفن میومد حواسمو از افکارم پرت کرد
دقیق شدم و سعی کردم ببینم چی میگن
یخورده ک گذشت ریحانه تلفن رو قطع کرد با تعجب بهش
گفتم
_چیشده؟نمیاد
+وای نه نمیدونم چ اتفاقی افتاده
باباش سخت گیر بود ولی نه در این حد که
_حتما چیزی دیده ازش که نمیذاره بره بیرون
+نه بابا اهل این چیزا نیست بیچاره
_پس چیشده؟
+چه میدونم
دندون رو جیگر بزار برم تو بپرسم ازش.
گفت چند دقیقه دیگه باباش میره بیرون
_مثلا چند دقیقه دیگه؟؟کی میخاد صبر کنه تا اون موقع
+خواهش میکنم محمدصبر کن دیگه
چیزی نگفتم. اصلا نه حوصله ی حرف زدن داشتم نه بحث
کردن
دلم هم نمیخواست دل خواهر کوچولوم رو بشکونم
جدیدا از شنیدن صدای خودم هم حالم بد میشد
یه مداحی پلی کردم و حواسمو دادم بهش و باهاش زمزمه
کردم
تقریبا یک ربع گذشت که دیدم در خونشون باز شد و یه سمند
بیرون زد از خونه
قیافه خشن باباش بود که مثل همیشه ابروهاش توهم گره
خورده بود
یه گاز دادو ماشین از جاش کنده شد
بلافاصله ریحانه از ماشین پیاده شد و رفت سمت خونشون
منم نگاهم رو ازش برداشتمو صندلی رو خوابوندم و صدای
مداحی رو بلند تر کردم
خواستم گوشیم رو روشن کنم که صورتم تو صفحه مشکیش
پیدا شد
چقد بی حال و شلخته
یه دست کشیدم به محاسنم و گوشیمو پرت کردم تو داشپورت
چشم هامو بستم
نفهمیدم چقدر گذشت از جام پاشدم و صندلی رو به حالت
اولش برگردوندم و چشم دوختم به در خونه
که ریحانه اومد بیرون پشت سرشم دوستش اومد
نگاهم رفت سمت لنگه ی شلوارم که مجبور نشم سلام کنم که
فهمیدم شلوارم خاکیه
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم
شلوارم رو با دست تکوندم ک دیدم ریحانه اومد نزدیک
ماشین
بهم اشاره زد ک سلام کنم
منم سرمو تکون دادم و آروم سلام کردم ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_چهل_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
خواستم سرم رو برگردونم که قرمزی رو گونه ی فاطمه
نظرم رو جلب کرد
فوری ازش چشم برداشتم و نشستم تو ماشین
استارت زدم و پام رو، روی پدال گاز فشردم
یکم که از خونشون دور شدیم پرسیدم:
_چیشد؟
+چه میدونم بابا
پدر نیست که این پدر
این چه پدریه؟
_هوی راجع به مردم اینجوری حرف نزن.
کی بهت اجازه داده قضاوت کنی؟
تو چی میدونی ازشون اصلا
یه چند ثانیه سکوت کردو
+ندیدی چجوری دختره روکتک زد؟
بدبخت هنوز گوشش سوت میکشه
صورتش کبود شده
_خب مگه تو میدونی سر چی اینکارو کرده؟
شاید حقشه!
به تو چه ک دخالت میکنی؟
+حقشه کتک بخوره به خاطر ازدواج با کسی ک دوستش
نداره؟
خب بابا دوستش نداره
زوره مگه؟
نمیخوادطرف رو
واسه چی میخوان بهش بندازن؟
_عه
که اینطور!
حالا طرف کی هست؟
+مصطفی همونی که تو بیمارستان دیدیش.
_خب؟
اون ک خوشگله که
+فاطمه نمیخوادش
قیافشو جدی تر کردو:
+ تو چیکار داری اصلا که خوشگله یا زشت
اون بایدخوشش بیاد که نمیاد.
هعی بابای بیچاره ی من
فاطمه اگه بابای مارو داشت تا حالا حجت الاسلام میشد
فقط مشکلش اینه که کسی رو نداره که راهنماییش کنه
_خب فعلا تو هستی عزیزم
ولی خواهش میکنم زیاد دخالت نکن
سرشو برگردوندسمت شیشه وچیزی نگفت
چند دقیقه بعد رسیدیم
ریحانه رفت سر مزار باباومنم رفتم گل فروشی کنار مزار
دوتا شاخه گل خریدم و یه شیشه گلاب و رفتم پیش ریحانه
تقریبایه ساعتی بودنشسته بودیم که روح لله و علی هم به ما
اضافه شدن
قران گوشیم رو باز کردم و یه یس و الرحمن خوندم
بعدش رفتم سر مزار بقیه شهداو براشون فاتحه خوندم
تموم ک شدن دوباره رفتم سر مزار بابا. ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
_
"شهیدآرمانعلیوردی"
رفیق اونی هست که به رشد دینت کمک کنه ،
نه اینکه تورو نسبت به دینت بیتفاوت کنه !
#کلامشهدا | #تلنگر
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
_
بچه مسلمون یعنی توی محل تحصیل (مدرسه/دانشگاه)
با همه حتی مخالفات گرم بگیری و شوخی کنی
و بهشون نشون بدی فاصلهای بینمون نیست!
وقتی باهم صحبت و شوخی کنید
میفهمن که اونارو میپذیرید و این خودش یعنی
"امربهمعروف و نهیازمنکر"
یعنی تبلیغ واقعیت بچه مسلمونا و گرم بودنشون
نمیگم طرفداریشون رو کنید یا باهاشون موافقت کنید خیر!
یعنی مثل شهیدچمران با مخالِفِت طوری باشی که بهش تلنگر بخوره❗️
#تلنگر | #جوانان
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
_
"شهید ادواردو آنیلی"
شیعه تک است. دومی ندارد. چیزی را دارد که هیچ دینی توی دنیا ندارد. شیعه ولایت اهل بیت را دارد. ولایت علی بن ابیطالب را دارد.
#کلامشهدا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡