eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_پنجاه_و_دوم #عاشقانه_مذهبی یهو شدم مایه افتخار یه پوزخند یواشکی زدم با
+میای مگه _ارره بریم سر مزار بابات +عه؟باشه _با کی میای؟ +من تنها دیگه _داداشت چی پس؟ +نه اون تهرانه ک از جوابش پکر شدم ولی سعی کردم ضایع بازی در نیارم ادامه دادم _خیلی خب کی بریم؟ +پنج عصر خوبه؟ _عالی +باشه پس میبینمت _حتما پس فعلا +فعلا عزیزم. خدانگهدار _خداحافظ تلفن رو قطع کردم و دراز کشیدم رو تخت ومشغول چک کردن رتبه و درصدام شدم به قیافم تو آینه نگاه کردم آماده بودم چادرم رو سرم کردم ولبه های روسری مشکیم رو هم صاف کردم بوی خوش ادکلنم اتاق و پر کرده بود بس که با فاصله زدم گوشیم رو برداشتم این بار مانتو قهوه ایم جیب نداشت و مجبور شدم گوشیم رو دستم نگه دارم به مامان هم گفتم کجامیخوام برم و ازش خداحافظی کردم امروز بهتر از روزای قبل بودم نصف مسیر رو پیاده رفتم هم پاهام درد گرفته بودو هم دیر شد واسه همین ترجیح دادم بر خلاف میلم تاکسی بگیرم داشتم به این فکر میکردمم چی میشد حداقل برای یه مدت کوتاه همه غم هام محو میشد وقتی رسیدیم کرایه رودادم وپیاده شدم با شوق رفتم طرف ریحانه نشست بود کنار قبر پدرش وسرش رو پاهاش بود متوجه حضورم نبود کنارش نشستم و دستم روگذاشتم رو شونه اش که سریع برگشت سمتم با دیدنم یه لبخندی زد وگفت + سلام با کی اومدیی؟ _سلام بر تو ای دختر زیبای من با پاهایم آمده ام +خداروشکرکه خل شدی دوباره خندیدم و محکم بوسیدمش ک صداش بلند شد با دستم روسنگ قبر زدم و فاتحه خوندم.. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
یهو یاد چیزی افتادم وزدم روصورتم و گفتم ای وای میخواستم گل بخرم بزارم رو مزارشهدا +خب حالا اشکالی نداره دفعه بعد بخر _اخه شایدهمیشه بابا اینا اینطوری نباشن باید ازفرصتام استفاده کنم اینجا گل فروشی نزدیک نداره؟ +داره ولی خیلی نزدیک نیستا _اشکالی نداره میرم زودمیام چیزی نگفت و با لبخند بدرقه ام کرد میخواستم فقط امروز رو به چیزای بد فکر نکنم قدم هام رو تندکردم و باراهنمایی این و اون گل فروشی روپیداکردم هرچی گل سرخ رنگ به چشمم خوردرو برداشتم حساب کردم وبا همون لبخند که از لبام یه لحظه ام کنار نمیرفت برگشتم به یکی ازبزرگترین آرزهام رسیده بودم حق داشتم خوشحال باشم دلم میخواست به همه ی دنیا شیرینی بدم ازدورریحانه رودیدم که یه کتابی دستشه و داره میخونه وقتی نزدیک ترشدم فهمیدم قرآنه با تعجب نگام کردوگفت +فاطمهه کل مسیر رودوییدی؟ _نهه چطور؟ +خیلی زودرسیدی خندیدم ودوباره نشستم کنارش گوشیم رو گذاشتم کنارشو چندتا شاخه گل تو دوتادستم گرفتم بلندشدم ک گفت +کجا _میرم ایناروبزارم روسنگ قبرشهدا توهم بقیه روبزار +آها باشه یه چند صفحه مونده تموم شه میام ازریحانه دورشدم ورسیدم به اولین شهید به عکسش نگاه کردم و بعدگل رو گذاشتم رومزارش وقتی به چهره هایی که جوون بود میرسیدم تاریخ تولد و شهادتشون رو نگاه میکردم تابفهمم چند سالشونه گلای تو دستم تموم شده بود به اطرافم نگاه کردم تا ببینم ریحانه اومده یانه وقتی کسی رو ندیدم رفتم سمت قبر پدرش غروب شده بود وهوا به تاریکی میرفت باید عجله میکردم خیلی کند بودم وقتی نزدیک شدم متوجه حضور یه مردی کنارریحانه شدم به خیال اینکه روح لله ست جلو رفتم سرش پایین بود الان که نزدیک تر شده بودم فهمیدم هیکل و موهاش هیچ شباهتی به روح لله نداره چند قدم رفتمجلو سرش رو که باالآورداحساس کردم یه لحظه پاهام بی حس شد داشتم میافتادم ولی تونستم خودم رو واسه حفظ آبرومم که شده نگه دارم با یه لبخند که تضاد زیادی با چشمای خستش داشت وتمام سعیش ،رو پنهان کردنش بودنگام کرد.. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡