#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_شصتم_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
یادم اومد که هنوز مشکیاشو در نیاورده.
رفتم تو بوتیک.
دونه دونه روسریاشو دیدم و دنبال یه چیز شیک میگشتم که
هم ایستادگیش خوب باشه هم قوارش بزرگ.
چشمم خورد به یه روسری نخی که حاشیه دوزی شده بود.
بازش کردم.
از لطافتش خوشم اومده بود
رنگش لیمونی بود و حاشیش سورمه ای با گلایِ ریزِ سبز و
صورتی و نباتی و لیمویی.
خیلی ازش خوشم اومد.
از تصور صورت ریحانه توش به وجد اومدم.
گذاشتمش رو میزو
_بیزحمت ببندین برام میبرمش.
خانومه روسریو تا کرد و گذاشت تو نایلکس.
از تو کیفم کارتمو در اوردمو دراز کردم سمتش و گفتم:
_بفرمایید
از بوتیک زدم بیرون.
رفتم سمت خونه.
یه شلوار کرم جذب پوشیدم با یه بندیِ سفید
خیلی کم آرایش کردم و موهامو آزاد گذاشتم
دمپایی رو فرشیم رو دراوردمو پام کردم
یه خورده به خودم عطر زدم و رفتم پایین تو آشپزخونه
لازانیا و موادشو در اوردمو مشغول پختن شدم
لازانیا رو گذاشتم تو فر که ایفون زنگ خورد.
در رو باز کردم و مننظر موندم تا بیاد تو و در رو ببنده تا من
برم بیرون.
چون لباسم پوشیده نبود.
در رو که بست پریدم بیرون و بغلش کردم.
_بههه بههه ریحون خودم
قدم رنجه فرمودید
زیر پا نگاه کردین
کجایی شما دختر پیدات نیستتت.
من که دلم برات یه ذره شد.
یه لبخند تلخ زد و گفت:
+ما اینجاییم. شما نیسی.
بی معرفت خان. چرا سر نمیزنی بهم؟
_والا که ما خجالت میکشیم.
خونه ما خالیه تو نمیای بعد اونوقت من مزاحم بشم.
+خونه مام خیلی وقته خالیه.
درشم همیشه به روت بازه.
شاید چیزی نداشته باشیم پذیرایی کنیم
ولی در خانه ی ما اگر غذا نیست صفا هست.
بلند خندیدم و گفتم:
_راحت باش کسی خونه نیست.
چادرش رو در اورد که دیدم بازم مانتو مشکیش تنشه.
_تو هنوز مشکیتو در نیاوردی؟
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_شصتم_و_چهارم
#عاشقانه_مذهبی
+نمیتونم به خدا
_عه این چ کاریه که میکنی.
به خدا تازه عروسی خوب نیست دیگه شگون نداره.
تازه بابای خدا بیامرزت هم راضی نیس ب خدا اینجوری
خودتو اذیت کنی.
بغض کرد.
نشوندمش رو مبل و خودم رفتم تو اتاقم تا روسری ای ک
براش خریدم رو بیارم.
اومدم پایین و
_چشم هاتو ببند دست هات رو باز کن
ریز خندید و کاریو ک گفتم کرد
لپشو بوسیدم و روسریو گذاشتم تو دستش که چشم هاشو باز
کرد و گفت:
+این چیه؟
_ناقابله!ماله شماس
+نه بابا
اصلا واسه ی چی؟
به چه مناسبت؟
_دوستی و هدیه دادن ک مناسبت نمیخواد
+من نمیتونم قبول کنم ازت
این چ کاریه آخه؟
روسری رو از دستش کشیدم و گفتم:
_خب ب درک.
دو تا گوشه ی روسری رو روی هم گذاشتم و روسری روی
سرش رو در اوردم ک داد زد:
+عه چیکار میکنی
_به تو چ.
روسری روگذاشتم سرش و گفتم:
_حق نداری در آریش.
+فاطمه گفتم ک نمیتونم به خدا
_چیه همش مشکی میپوشی
بسه دیگه زشته.
+به خدا دلم نمیکشه رنگی سرم کنم.
_ولی اینو نمیتونی در بیاری.
وای تو رو خدا نگاهه کنن چقد ماه شده
خندید و:
+جدی میگی؟
_وای ییی اره
دوباره بوسیدمش و
برو تو اتاقم ببین خودت رو تو اینه.
+حالا باشه بعدا
_داداشتم مث تو مشکی میپوشه هنوز؟
+نه بابا. اون فقط چند روز اول مشکی تنش بود.
میگه مکروهه دیگه !
نمیپوشه.
ب جاش سرمه ای یا رنگای تیره میپوشه.
_خب توی خل ازش یاد بگیر.
ببین چقد فهمیدست.
ریحانه چشم هاش گرد شد که گفتم :
_ن جا برادری گفتم.
نمیدونم کجای حرفم خنده داشت که ریحانه زد زیر خنده و با
داد و بیداد میخندید....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام وقت بخیر
میخواستم بدونم رمان ناحله چی سبکی هست؟
_
سلام
سبک عاشقانه مذهبی
البته خیلیی متفاوت با عاشقانه های مذهبی دیگه هست واقعاا قشنگه✨
#صدای_شما
سلام میشه امشب ۶یا۷ پارت بذارید...
لطفا بذاید همین یه بار بذارید لطفا...
_
اگر تونستم تا اخر شب میزارم اگر هم نشد شرمنده🌱
#صدای_شما
https://eitaa.com/sAbckfh
دو روزه تو یه آمار موندم کم میشم ولی زیاد نمیشم میشه حمایتم کنید و عضو بشید تروخدا مرامی دعاتون میکنم بخدا نیاز دارم:))
27.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفاتو بخوای توی ٣٠ ثانیه به امام حسین بگی:
#شبجمعههایامامحسینی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه آقا چه جوری باید میگفن که نمیشه به آمریکا اعتماد کرد؛
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونایی که طرفدار پهلوی هستین.. 😐
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام من دیروز مادر شهید آرمانی رو دیدم
یک شنبه
میشه بیشتر درباره ایشون بزارید
ممنون میشم
_
سلام خوش به سعادتتون
شهید آرمان علیوردی و شهید محمد آرمان رو میشناسم ولی شهید آرمانی رو تاحالا نشنیدم 🌱