#صدای_شما
سلام وقت بخیر
میخواستم بدونم رمان ناحله چی سبکی هست؟
_
سلام
سبک عاشقانه مذهبی
البته خیلیی متفاوت با عاشقانه های مذهبی دیگه هست واقعاا قشنگه✨
#صدای_شما
سلام میشه امشب ۶یا۷ پارت بذارید...
لطفا بذاید همین یه بار بذارید لطفا...
_
اگر تونستم تا اخر شب میزارم اگر هم نشد شرمنده🌱
#صدای_شما
https://eitaa.com/sAbckfh
دو روزه تو یه آمار موندم کم میشم ولی زیاد نمیشم میشه حمایتم کنید و عضو بشید تروخدا مرامی دعاتون میکنم بخدا نیاز دارم:))
27.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفاتو بخوای توی ٣٠ ثانیه به امام حسین بگی:
#شبجمعههایامامحسینی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه آقا چه جوری باید میگفن که نمیشه به آمریکا اعتماد کرد؛
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونایی که طرفدار پهلوی هستین.. 😐
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام من دیروز مادر شهید آرمانی رو دیدم
یک شنبه
میشه بیشتر درباره ایشون بزارید
ممنون میشم
_
سلام خوش به سعادتتون
شهید آرمان علیوردی و شهید محمد آرمان رو میشناسم ولی شهید آرمانی رو تاحالا نشنیدم 🌱
#صدای_شما
منظورم شهید آرمان علی وردی بود
_
بله حتما ازشون میزاریم✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_شصتم_و_چهارم #عاشقانه_مذهبی +نمیتونم به خدا _عه این چ کاریه که میکنی. به
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_شصتم_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
خوشحال شدم از اینکه تونستم بخندونمش
+خدا نکشتت فاطمه.ترکیدم من.
یه لبخند تحویلش دادم و:
_برم یه چیزی بیارم برات تشنه و گشنه
+خو حالا از سومالی نیومدم ک
بشین خودتو ببینیم.
_باشه حالا.
رفتم تو آشپزخونه.
لازانیا رو از فر در اوردم.
چایی رو ریختم تو استکان و با شکالت و شیرینی تو سینی
گذاشتم و بردم براش
یکم نشستیم و باهم حرف زدیم .
صحبت دانشگاه شد که ریحانه گفت:
+نمیخوام برم دانشگاه.
با تعجب گفتم:
_عه چرا؟
+همینجوری. حس خوبی ندارم بهش.
_اتفاقی افتاده؟
چیزی شده ک به من نمیگی؟
+نه بابا چه اتفاقی! گفتم کلا نرم دانشگاه.
_خب پس چیکار میکنی!؟
+گفتم اگه بشه برم حوزه
_عه مثل شوهرت آخوند بشی؟
خندید و :
+اره.
یکم که گذشت تلفنش زنگ خورد.
با استرس جواب داد.
یه چیزایی گفت و بعدش قطع کرد.
+خب فاطمه جون عزیزم من باید برم.
_عه کجا بری من غذا درست کردم
+ن بابا غذا چیه.روح لله دم در منتظره
_ای بابا
باشه پس یه دیقه صبر کن تا بیام.
رفتم تو اشپزخونه و یه برش بزرگ براش لازانیا گذاشتم تو
ظرف غذا .
ظرف رو گذاشتم تو نایلون و دادم دستش.
_بفرماید ریحون جونم.
+عه اینکارا چیه زحمت کشیدی.
باشه خب خودت بخور.
_نه دیگه من برای تو درست کردم. باید ببری.
یه لبخند زدو گونم رو بوسید
منم بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم عذر خواهی کردم و
فقط تا دم خونه باهاش رفتم و بعدش براش دست تکون دادم
ریحانه رفت بیرون و درو بست
ظرف ها رو بردم تو آشپزخونه تا بشورم
کارام که تموم شد یه برش براخودم لازانیا ریختمو مشغول
خوردنش شدم
محمد:
تنها تو خونه نشسته بودم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_شصتم_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
کارم با لپ تابم تموم شده بود وبی حوصله رومبل دراز کشیده
بودم
ریحانه خونه نبود تا چیزی درست کنه برام منم نه حال بیرون
رفتن داشتم نه حال پختو پز
ساعد دستم روگذاشتم روسرم و چشم هام روبستم
نمیدونم چقدر گذشت که درباز شد و صدای ریحانه و روح
لله به گوشم رسید
ازجام تکون نخوردم
روح لله به ریحانه گفت
+محمد نیست
ریحانه:
+نه مثل اینکه نیست بیاداخل وسایلم روبگیرم بعدبریم
اومدن داخل ریحانه بدون اینکه متوجه حضورمن شه رفت
داخل اتاق
برق ها خاموش بودوفقط لامپ آشپزخونه خونه رو یخورده
روشن کرده بودمتوجه نمیشدم چی میگن ولی صدای خنده
هاشون رومیشنیدم
یکی رفت سمت آشپزخونه
چشمامو که بازکردم ریحانه بود
با یه لیوان آب برگشت و گفت
+آقا روح لله!
روح لله گفت
_جونم دست شما دردنکنه
لیوان آب و ازش گرفت وسرکشید
نگام بهشون بود خندم گرفت دلم میخواست برم بترسونمشون
ولی بیخیال شدم
ریحانه میخواست برگرده تو اتاق که روح لله گفت
+خانوم عجله کن
هنوز به مامان اینا نگفتم میریم خونشون.
ریحانه:
+عه کاش زنگ میزدی
روح لله
+دیگه دیره فرقی هم نمیکنه
روح لله خواست برگرده که چشمش بهم افتاد
چند لحظه مکث کرد که گفتم:
_سلام
از جام بلند شدم
روح لله:
+سلام چرا تو تاریکی نشستی داداش؟ خواب بودی بیدارت
کردیم
_نه بیدار بودم
ریحانه با یه نایلکس که تو دستش بود اومد بیرون
با تعجب نگام کرد و گفت
_داداش؟چرا نگفتی اومدی خونه چیزی درست کنم برات
صبح نبودی گفتم شاید رفتی تهران
_اشکالی نداره
ریحانه:
+نمیشه که اینجو ری ببین چقدر لاغر شدی
آها صبر کن فاطمه برام لازانیا گذاشته
برق ها رو روشن کردم
ریحانه یه سفره انداخت و با یه ظرف دربسته پلاستیکی
برگشت
_میدونی که من غذا های اینجوری دوست ندارم
+حالا یه باربخور خوشمزه است به خدا
تند از آشپزخونه برام بشقاب و قاشق چنگال و سس آورد
روح لله ازم خداحافظی کرد و به ریحانه گفت تو ماشین
منتظرش میمونه
گشنم بود به ناچار نشستم سر سفره.ظرف رو باز کردم
شکل و بوی خوبی داشت
ریحانه:
+میخوای اصلا بمونم برات غذا درست کنم
_نه عزیزم برو شوهرت منتظره
نشست رو کاناپه روبه روم
+خب حالا یخورده منتظر باشه چیزی نمیشه...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡