eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
4 پارت خدمت نگاهتون✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام وقت بخیر میخواستم بدونم رمان ناحله چی سبکی هست؟ _ سلام سبک عاشقانه مذهبی البته خیلیی متفاوت با عاشقانه های مذهبی دیگه هست واقعاا قشنگه✨
سلام میشه امشب ۶یا۷ پارت بذارید... لطفا بذاید همین یه بار بذارید لطفا... _ اگر تونستم تا اخر شب میزارم اگر هم نشد شرمنده🌱
https://eitaa.com/sAbckfh دو روزه تو یه آمار موندم کم میشم ولی زیاد نمیشم میشه حمایتم کنید و عضو بشید تروخدا مرامی دعاتون میکنم بخدا نیاز دارم:))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه آقا چه جوری باید میگفن که نمیشه به آمریکا اعتماد کرد؛ رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
سلام من دیروز مادر شهید آرمانی رو دیدم یک شنبه میشه بیشتر درباره ایشون بزارید ممنون میشم _ سلام خوش به سعادتتون شهید آرمان علیوردی و شهید محمد آرمان رو میشناسم ولی شهید آرمانی رو تاحالا نشنیدم 🌱
منظورم شهید آرمان علی وردی بود _ بله حتما ازشون میزاریم✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_شصتم_و_چهارم #عاشقانه_مذهبی +نمیتونم به خدا _عه این چ کاریه که میکنی. به
خوشحال شدم از اینکه تونستم بخندونمش +خدا نکشتت فاطمه.ترکیدم من. یه لبخند تحویلش دادم و: _برم یه چیزی بیارم برات تشنه و گشنه +خو حالا از سومالی نیومدم ک بشین خودتو ببینیم. _باشه حالا. رفتم تو آشپزخونه. لازانیا رو از فر در اوردم. چایی رو ریختم تو استکان و با شکالت و شیرینی تو سینی گذاشتم و بردم براش یکم نشستیم و باهم حرف زدیم . صحبت دانشگاه شد که ریحانه گفت: +نمیخوام برم دانشگاه. با تعجب گفتم: _عه چرا؟ +همینجوری. حس خوبی ندارم بهش. _اتفاقی افتاده؟ چیزی شده ک به من نمیگی؟ +نه بابا چه اتفاقی! گفتم کلا نرم دانشگاه. _خب پس چیکار میکنی!؟ +گفتم اگه بشه برم حوزه _عه مثل شوهرت آخوند بشی؟ خندید و : +اره. یکم که گذشت تلفنش زنگ خورد. با استرس جواب داد. یه چیزایی گفت و بعدش قطع کرد. +خب فاطمه جون عزیزم من باید برم. _عه کجا بری من غذا درست کردم +ن بابا غذا چیه.روح لله دم در منتظره _ای بابا باشه پس یه دیقه صبر کن تا بیام. رفتم تو اشپزخونه و یه برش بزرگ براش لازانیا گذاشتم تو ظرف غذا . ظرف رو گذاشتم تو نایلون و دادم دستش. _بفرماید ریحون جونم. +عه اینکارا چیه زحمت کشیدی. باشه خب خودت بخور. _نه دیگه من برای تو درست کردم. باید ببری. یه لبخند زدو گونم رو بوسید منم بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم عذر خواهی کردم و فقط تا دم خونه باهاش رفتم و بعدش براش دست تکون دادم ریحانه رفت بیرون و درو بست ظرف ها رو بردم تو آشپزخونه تا بشورم کارام که تموم شد یه برش براخودم لازانیا ریختمو مشغول خوردنش شدم محمد: تنها تو خونه نشسته بودم... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡