شهیدی که سفارش کردند هر کسی
زیارت عاشورا به نیابت از او تلاوت
کند حاجتش را برآورده خواهد کرد.
#شهید_شناسی
#شهیدابوالفضلاسکندری .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو محبوب در یک قاب...
شبتون به زیبایی کلیپ✨❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
؛
اگر دلت کشید ،
به خواب عاشقان بیا.. :)
#حضرتاقا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکم آنچه تو فرمایی😎✌️🏻
#گنگ
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
951K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داریم نزدیک میشیم به... 🖤
#حضرتمادر
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرش میرم حرم اره دلم روشنه .❤️🩹:
#امامحسین
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_شصتم_و_ششم #عاشقانه_مذهبی کارم با لپ تابم تموم شده بود وبی حوصله رومبل دراز
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_شصتم_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
نگاهم افتاد به روسری رو سرش
بعد از فوت باباندیدم رنگی جز مشکی سرش کنه
نگاهم رو که دید گفت
+هدیه فاطمه است سرم کرد و نزاشت در بیارم
لبخند زدم و گفتم
_کار خوبی کرد
جوابم رو با لبخند داد و گفت
+اونم گفت توخیلی فهمیده ای
_چی
+گفتم میگی مشکی مکروهه و اینا بعد گفت داداشت خیلی
فهمیدس ازش یاد بگیر.بیچاره کلی هل شد بعد این حرفش و
گفت جای برادری گفتم
بلند خندیدم و گفتم:
_دیگه چیزی نگفت
با شیطنت نگام کرد و گفت:
+چیشد مهم شده برات
بهش چشم غره دادم و یه تیکه گنده از لازانیا رو با چنگال
برداشتم و گذاشتم تو دهنم
ریحانه درست میگفت خوشمزه بود
انقدر گشنه بودم که تند همشو خوردم
ریحانه خندید و گفت:
+دوست نداشتی نه
_گشنم بود
+بمیرم الهی سیر شدی
_خدانکنه آره برو قربونت برم زشته انقدر منتظر بزاریش
گونه ام رو بوسیدخداحافظی کردو از خونه خارج شد
یادچیزی که فاطمه به ریحانه گفته بود افتادم ولبخند زدم
و به ظرف خالی نگاه کردم
از بیکاری حوصله ام سر رفته بود
سوئیچ ماشین رو برداشتم و زدم بیرون
فاطمه:
تو راه برگشت از دانشگاه بودم
دیگه تقریبا یه ماه از دانشگاه رفتنم هم میگذشت
تو این یه ماه فقط تلفنی با ریحانه در ارتباط بودم
دیگه وقت واسه فضای مجازی هم نداشتم
اغلب شبا حداقل تا ساعت سه صبح درس میخوندم ولی بازم
وقت کم میاوردم
حتی با وجود اینکه ۱۹ واحد بیشتر نگرفته بودم
هر روز هم که دانشگاه تقریبا تا عصر وقتم رو میگرفت
فقط چهارشنبه ها کلاسام ساعت ۲ تموم میشد
روزایی هم که بین دوتا کلاسام دوسه ساعت بیکار بودم و
فورجه داشتم تو نمازخونه دانشگاه میشستم و درس میخوندم
یا استراحت میکردم
چون از خونمون تا دانشگاه خیلی فاصله بود
تقریبا فضای دانشگاه برام عادی شده بود
ولی خب رفت و آمد واسه هر روز خیلی برام سخت میشد
مثل بقیه روز ها کلاسام تموم شده بود و تو راه خونه با یه
آژانس بودم
بابا نمیزاشت تاکسی بگیرم
هر وقتم که واسه صرفه جویی این کارو میکردم کلی دعوام
میکرد
قرار بود امروز عصر بریم تهران....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡