eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_شصتم_و_ششم #عاشقانه_مذهبی کارم با لپ تابم تموم شده بود وبی حوصله رومبل دراز
نگاهم افتاد به روسری رو سرش بعد از فوت باباندیدم رنگی جز مشکی سرش کنه نگاهم رو که دید گفت +هدیه فاطمه است سرم کرد و نزاشت در بیارم لبخند زدم و گفتم _کار خوبی کرد جوابم رو با لبخند داد و گفت +اونم گفت توخیلی فهمیده ای _چی +گفتم میگی مشکی مکروهه و اینا بعد گفت داداشت خیلی فهمیدس ازش یاد بگیر.بیچاره کلی هل شد بعد این حرفش و گفت جای برادری گفتم بلند خندیدم و گفتم: _دیگه چیزی نگفت با شیطنت نگام کرد و گفت: +چیشد مهم شده برات بهش چشم غره دادم و یه تیکه گنده از لازانیا رو با چنگال برداشتم و گذاشتم تو دهنم ریحانه درست میگفت خوشمزه بود انقدر گشنه بودم که تند همشو خوردم ریحانه خندید و گفت: +دوست نداشتی نه _گشنم بود +بمیرم الهی سیر شدی _خدانکنه آره برو قربونت برم زشته انقدر منتظر بزاریش گونه ام رو بوسیدخداحافظی کردو از خونه خارج شد یادچیزی که فاطمه به ریحانه گفته بود افتادم ولبخند زدم و به ظرف خالی نگاه کردم از بیکاری حوصله ام سر رفته بود سوئیچ ماشین رو برداشتم و زدم بیرون فاطمه: تو راه برگشت از دانشگاه بودم دیگه تقریبا یه ماه از دانشگاه رفتنم هم میگذشت تو این یه ماه فقط تلفنی با ریحانه در ارتباط بودم دیگه وقت واسه فضای مجازی هم نداشتم اغلب شبا حداقل تا ساعت سه صبح درس میخوندم ولی بازم وقت کم میاوردم حتی با وجود اینکه ۱۹ واحد بیشتر نگرفته بودم هر روز هم که دانشگاه تقریبا تا عصر وقتم رو میگرفت فقط چهارشنبه ها کلاسام ساعت ۲ تموم میشد روزایی هم که بین دوتا کلاسام دوسه ساعت بیکار بودم و فورجه داشتم تو نمازخونه دانشگاه میشستم و درس میخوندم یا استراحت میکردم چون از خونمون تا دانشگاه خیلی فاصله بود تقریبا فضای دانشگاه برام عادی شده بود ولی خب رفت و آمد واسه هر روز خیلی برام سخت میشد مثل بقیه روز ها کلاسام تموم شده بود و تو راه خونه با یه آژانس بودم بابا نمیزاشت تاکسی بگیرم هر وقتم که واسه صرفه جویی این کارو میکردم کلی دعوام میکرد قرار بود امروز عصر بریم تهران.... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فردا عروسی دخترخالم بود خدا رو شکر زمانش مناسب بود واسم و با کلاسام تداخل نداشت تو فکر عروسی بودم که رسیدیم راننده دم خونه نگه داشت پیاده شدم پولش رو حساب کردم و کلید خونه رو از توکیفم در اوردم در رو باز کردم و رفتم داخل به محض باز کردن در حیاط با مامان مواجه شدم صندوق ماشین رو باز کرده بودو دونه دونه کیف و ساک ها رو میزاشت توش رفتم جلو بهش سلام کردم که گفت +بدو برو چیزایی که میخوای و لازم داری رو جمع کن میخوایم بریم _عه الان +اره بدو دیر میشه یه باشه گفتم و رفتم سمت اتاقم چادرم رو در اوردم کیف دانشگاه رو باز کردم و یه سری کتاب انداختم توش یه ساک بزرگ هم برداشتم و توش پیرهنی که میخواستم بپوشم رو گذاشتم یه شال همرنگش برداشتم. یه جوراب شلواری هم انداختم تو ساک یه مانتوی بلند و شلوار و یه دست لباس راحتی هم برداشتم کشوی دراورم رو باز کردم و کیف لوازم آرایشیمو برداشتم چندتا لاک همرنگ با لباسم هم گذاشتم توش،کیف رو بردم پایین و دادم دست مامان به بابا نگاه کردم که رومبل جلو تلویزیون خوابیده بود فرصت رو غنیمت شمردم و رفتم حموم بعداز ده دقیقه اومدم بیرون. یه لباس مناسب جاده پوشیدم که دیدم مامان داره با خشم نگام میکنه +دیر شد کی میخای حاضر شی؟؟ با این حرفش یه روسری گره زدمو چادرم رو سرم کردم. رفتم تو حیاط و نشستم تو ماشین. قیافه منتظر بابا رو که دیدم عذرخواهی کردم که حرکت کرد و از حیاط رفت بیرون. مامان پشت سرش درو بست قفلش کردو دزدگیر و روشن کرد. نشست تو ماشین که بابا پاش رو گذاشت رو پدال و راهی تهران شدیم. من هم گوشیم ر و از تو جیبم در اوردم و مشغولش شدم تقریبا نزدیکای اذان مغرب بود. همه خونه ی خاله جمع بودن. مامان و بقیه خاله ها و دخترخاله ها رفته بودن آرایشگاه. من و بابا و بقیه آقایون خونه خاله جون موندیم. دستگاه بابلیسم رو در اوردم و در اتاق سارا رو قفل کردم که کسی نیاد تو... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
موهام رو باز کردم و شونه کشیدم. موهام تقریبا تا روی بازوم بود دستگاه رو زدم به برق تا داغ شه. آخرین دسته از موهام رو پیچیدم دورش تا حالت بگیره روشو با تافت فیکس کردم یه چادر انداختم روم و رفتم سمت دستشویی. دوباره برگشتم تو اتاق . یه لاک سبز آبی در آوردم و با دقت مشغول شدم. خشک که شد آرایش صورتم رو شروع کردم که تلفنم زنگ خورد. رفتم سمتش تا جواب بدم که دیدم ریحانست. با ذوق جواب دادم و گفتم: _ ریحون جون آخوند خودم سلام علیکم و رحمه لله و برکاته خوبی خوشی سلامتی +سلام فاطمه جون صدای گرفتش باعث شد نگران شم که یک دفعه صدای گریش فرصت حرف زدن رو ازش گرفت _ریحانه چیشده؟ چیزی نگفت _باتوام ها حرف بزن ببینم چی شده؟ +از داداشم یه هفته است هیچ خبری ندارم به دوستاش هم زنگ میزنم چیزی نمیگن از دلشوره آروم و قرار ندارم فاطمه: _کدوم داداش؟یعنی چی خبر نداری.کجا بود؟ +محمد صدای هق هقش بلند شد استرسش به منم منتقل شده بود با عصبانیت گفتم: _ریحانهه حرف بزنن سکته کردم +رفته بود مرز ماموریت یهو دلم ریخت ،یعنی! +یه ماه پیش اعزام شده بود قرار بود این هفته برگرده ولی هیچ خبری ازش نیست.فاطمهه من دیگه تحمل مصیبت ندارم.فاطمه اگه محمد چیزیش شده باشه من چیکار کنم؟ با اینکه خودم ازترس رو به هلاکت بودم گفتم:آروم باش ریحانه آروم باش عزیزم من...من چیکار میتونم بکنم ؟؟ +گفتی تهرانی اره؟ _آره تهرانم +میتونی بری سپاه ازش خبر بگیری؟ من دارم دق میکنم تورو خدا کمکم کن.به خدا جبران میکنم _این چه حرفیه؟بگو آدرس بده فردا میرم از ریحانه آدرس رو گرفتم و یخورده باهاش حرف زدم تا حالش بهتر شه تماس رو قطع کردم دلشوره مثه خوره افتاده بود به جونم نکنه واسش اتفاقی افتاده باشه؟ اون شب عروسی زهرمارم شد هیچی نفهمیدم... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فکرم خیلی مشغول شده بود بعد از عروسی به مامانم گفتم که چه اتفاقی افتاده و راضی شد همراهم بیاد فردا بخاطر ولادت پیامبر تعطیل بود قرار شد تا فرداش بمونیم تهران شب رو به سختی گذروندم آدرس رو به مامان دادم و رسیدیم به جایی که ریحانه گفته بود ماشین رو پارک کرد و رفتیم داخل چندتا سرباز کنار در بودن سرگردون به اطرفمون نگاه میکردیم که راهنماییمون کردن به طبقه بالا داشتم پله هارو بالا میرفتم که چشمم خورد به محسن که داشت تو راهرو با یکی حرف میزد بیشتر آقایون لباس سبز پاسداری پوشیده بودن محسن هم همو ن لباس تنش بود به مامانم گفتم: _عه مامان این پسره رفیق محمده رفتیم سمتش با دیدن من حرفش رو قطع کرد چند ثانیه مات موند که گفتم: _سلام +علیکم السلام بفرمایید؟ _میخواستم از آقای دهقان فرد خبر بگیرم شما نمیدونین کجان حالشون چطوره؟ محسن با تعجب بهم نگاه میکرد اخم کرد و گفت +شما نسبتتون با ایشون چیه که اومدین اینجا خبر بگیرین مثل خودش اخم کردم با لحن محکم جواب دادم: خواهرشون دوست صمیمیه بندست.ازم خواهش کردن از برادرشون براش خبر بگیرم از نگرانی جونش به لب رسید.چرا چیزی نمگید بهش +خود محمد اجازه نداد چیزی بگیم. _الان ایشون کجان؟چیشده مردد نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه گفت: +بیمارستان وحشت زده پرسیدم +بیمارستان چرا +تیر خورده لطفا فعلا چیزی نگید به ریحانه خانوم محمد بفهمه دلخور میشه.گفت خودش زنگ میزنه بهشون حس کردم بهم شوک وارد شد نتونستم چیزی بگم مامان که تا اون لحظه شاهد حرف زدن من و محسن بود گف +کدوم بیمارستان +بیمارستان سپاه دیگه توجه ای به حرف هاشون نداشتم فقط از خدا میخواستم محمد حالش خوب باشه مامانم دستم رو گرفت همراهش رفتم نشستیم تو ماشین پشت ماشین محسن حرکت کردیم به بیمارستان ک رسیدیم پیاده شدیم قدم هام جون نداشت و به نوعی مادرم منو باخودش میکشید ... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4پارت خدمت نگاهتون🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا