10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین دختر ایرانی که هم در سازمان ملل و هم در Fboوهم در کابین خلبانی دیده شده..👌😎
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩷🪽
خدا چقدر قشنگ تو قرآن میگه:
قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ
وقتی همه کارهات دست منه،
غصه چیو میخوری؟ ツ
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
وصیت من به دخترانی که عکس های خود را در فضایی میگذارند :
این کارتان باعث میشود امام زمان خون گریه کند 😭😭
بعد از شنیدن وصیتم به آن عمل کنید زیرا ما میرویم تا از شرف وآبروی شما دفاع کنیم..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
.
.
اونقدرخودمونُدرگیرِ
القابوعناوینکردیم؛
کهیادمونرفتههمهباهم
برادریموبایدکنارِهمباری
ازرویِدوشمردمبرداریم..🫴🏼
•|شهیدمحمدبلباسی|•
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
شده با عکس کسی حرف بزنی؟
و دلت را به همین شیوه تسلی بدهی : )
#برادر_شهیدم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رفیقاونیهستکهبهرشد
دینتکمککنه،نهاینکه
تورونسبتبهدینتبیتفاوتکنه🌱(:
شهیدآرمان علی وردی
الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
آقا آرمان ؛
شما بهمون یاد دادی ، پای عقایدمون ایستادگی کنیم . .
حتی اگه هزینه اش تنها ایستادن باشه ! ❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
گفتند : چرا میگند رفیق شهید داشته باشید ؟؟؟
چون رفیق روی رفیق تاثیر میذاره .
یه روز جوان مردی میکنه و به رسم رفاقت تو رو میبره پیش خودش 😭🥹
#از_رفاقت_تا_شهادت🥲
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_هفتاد #عاشقانه_مذهبی فکرم خیلی مشغول شده بود بعد از عروسی به مامانم گفتم
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_هفتاد_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
پله هارو گذروندیم
محسن رفت تو یه اتاق
کنار در ایستادیم
دور تخت چندنفر ایستاده بود و میخندیدن
قیافه کسی که رو تخت بود از دیدم خارج بود
فقط یه سری صدا میشنیدم
+حاجی تا ۵ سانتی شهادت رفتی و برگشتیی اگه گلوله
یخورده پایین تر میخورد شهید میشدیا
دفعه بعدی دقت کن درست تیر بخوری
+خوبه دیگه آقا محمد با ملک الموتم یه ملاقات چند دیقه ای
داشتی. یادت نیست چه شکلی بود؟
میگفتن و میخندیدن
از جایی که ایستاده بودم هیچ دیدی نداشتم
محسن بعد از چنددقیقه اومدوگفت:
+بفرمایید
آب دهنم رو به زور قورت دادم ودستامو مشت کردم
با صدای محسن صداها کم شده بود و همه برگشتن طرف ما
دو نفر که جوون تر بقیه به نظر میرسیدن بادیدن من یه نگاه
به محمد انداختن و زدن زیر خنده که صدای کم جون محمد
رو شنیدم:
_چه خبرتونه؟
با تشر محمدساکت شدن
شنیدن صداش بهم انرژی داد
لبخندی که دوست داشت رو صورتم بشینه رو مهار کردم
یکی یکی رفتن بوسیدنش و براش آرزوی سلامتی کردن
وقتی جمعیت کمترشد
تونستم قیافه محمد رو ببینم آخرین نفر هم بهش دست داد و
همراه محسن بیرون رفت
رنگ به چهره نداشت
خودشو بالا ترکشید
تو لباس گشادبیمارستان مظلوم تر از همیشه شده بود
از کتفش تا پایین دستش کامالبانداژ شده بود و روی تخت
افتاده بود
مامانم رفت نزدیک تختش
سلام وعلیک کردن که مامانم گف
+بازهم که خواهر بیچارت رو نگران کردی آقا محمدچرا
بهش نگفتی بیمارستانی؟
محمد:
+تا چندروز پیش که نمیتونستم زنگ بزنم بهش میفهمید یه
چیزیم شده خیلی نگران میشد الانم که دیگه نزدیکای مرخص
شدنمه نمیخواستم کاری کنم اذیت شن وبخاطر من اینهمه راه
رو بیان
رفتم جلو تر وگفتم
_ولی اینطوری بیشتر نگران شد
با تعجب نگام کرد
که سرم رو انداختم پایین وبا لحن آروم تری گفتم
_سلام ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡