#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_بیست_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
حول حآلنا الی احسنِ الحآل
چند ثانیه گذشت و سال تحویل شد.
از پشت میکروفون سال نو رو تبریک گفت چند ثانیه هم
نگذشت که دوباره همه حلقه زدن دورشو بغلش کردن.
یه نفس عمیق کشیدم .کفشم و تو دستام گرفتم و راه افتادم تو
صحرایِ شلمچه ...
_
بعدِصحبت با مامان و بابا و تبریک سال نو بهشون،تلفن و
قطع کردم.
ساعت ۶غروب بود.
تازه نماز خونده بودیم و سمت اردوگاه حرکت کردیم.
ریحانه به خاطر اینکه ازش جدا شده بودم دلخور بود.
از اتوبوس پیاده شدیم.
فردا اخرین روزی بودی که اینجا بودیم
دلم برا حال و هوای عجیبش تنگ میشد.
شاید به قول اون اقا که ریحانه گف اسمش اقایِ یکتاست دیگه
بهم دعوتنامه ندن.
دلم خیلی گرفته بود.
دلکندن ازینجا سخت بود.
به هر سختی که بود واسه برگشتن آماده شدیم .وسایل و تو
اتوبوس گذاشتیم و به سمت شمال حرکت کردیم .تقریبا
دوساعت از حرکتمون گذشته بود .هندزفری تو گوشم و نگام
به بیرون پنجره بود.
ریحانه ازم دلخور بود و سعی میکرد کمتر باهام حرف بزنه
.
اینکه نتونی چیزی بگی و از خودت دفاع کنی تا درکت کنن
جز بدترین حسای ممکن بود
گوشیم زنگ خورد .اسم مامان رو صفحه گوشی نقش بست
.جواب دادم
_سلام .خوبی مامان ؟
+سلام عزیزدلم خوبم تو چطوری ؟کجایین؟
_خداروشکر بد نیستم.سه چهارساعته حرکت کردیم .فک کنم
فردا غروب ساری باشیم .
+اها به سلامتی بیاین ایشالله.راسی فاطمه برات خبر دارم
_چیشده ؟
+برات خاستگار اومده.چون فرداشب نبودی .گذاشتیم پس
فردا
_چیی؟؟؟خاستگار چیه؟؟
+باید بگی خاست گار کیه خوشگلم ،نه چیه .پسر بزرگه آقای
توسلی همون که قبلا راجبش بهت گفته بودم
_مامان شوخی میکنی دیگه ؟
+برو بچه من با تو چه شوخی دارم
دستم و روچشمام گرفتم و تو دلم گفتم فقط همینو کم داشتم
_مگه من باشما حرف نزدم چند روز پیش؟مامان جان مگه
من به شما نگفتم دردم چیه ؟مگه...
+فاطمه انقدر مگه مگه نکن .کاریه که شده .نمیشد راشون
ندیم که.حاال بزار بیان
_مامان توروخدا زنگ بزن کنسلش کن
+خب من برم بابات کارم داره.خداحافظ عزیزم
نگاه با تعجبم و به تماسی که قطع شده بود دوختم.
بی اراده اشکی از گوشه چشام رو گونه ام ریخت...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من و تمرکز؟ وقتی پای مداحی وسطه؟
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
میروم بر کربلا
تا عقدهی ِدل وا کنم
یوسف ِگمگشته را
بین حرم پیدا کنم...
من یقین دارم، ك مهدی زائر ِکرببَلاست
میروم جان را فدای ِ یوسف ِزهرا کنم..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
451.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*اولین فاطمیه بدون شما نزدیکه آقا جان..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
می گفت: مادر که نباشد خانه بهم میریزد!
دیدی؟
راست بود...!
علی(علیه السلام) در نجف
حسن(علیه السلام) در بقیع
حسین(علیه السلام) در کربلا
زینب(سلام الله علیها) در دمشق...❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡