#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_بیست_و_چهارم
#عاشقانه_مذهبی
به مادرم خبر داده بودم و قرار شد بیاد دنبالم
رفتار ریحانه مثه همیشه نبود ولی نمیتونستم کاری کنم
محمدم که کلا پیش محسن اینا بود و نمیتونستم ببینمش
کولم و تو بغلم گرفته بودم!
اتوبوس ایستاد وهمسفرا هم و بغل کردن
همه وسایل و گرفتیم و پیاده شدیم
ریحانه رو بغل کردم و ازش معذرت خواستم
یه لبخند ساختگی زد و بغلم کرد
دلم میخواست با محمد خداحافظی کنم داشت کمک میکرد
کیف هارو از اتوبوس پایین بیارن.سرم و چرخوندم و چشمم
به مادرم خورد که از دور میومد
وقتی چشمام بهش خورد فهمیدم چقدر دلتنگش بودم
رفتم بغلش کلی بوسم کرد ورفتیم پیش ریحانه که داشت
نگامون میکرد
اونوهم بغل کرد و بوسید و کلی ازش تشکر کرد بیشتر
مسافرا رفته بودن محمدم با چشماش دنبال ریحانه بود که
متوجه ماهم شد
مامانم با دیدنش به سمتش رفت!
منم از فرصت استفاده کردم و دنبالش رفتم
یخورده باهم احوال پرسی کردن
محمد وقتایی که با مادرم حرف میزد چهرش از همیشه
مهربون تر میشد
مامانمم با لحن گرمی باهاش حرف میزد
کلی تشکر کرد و گفت :ببخشید دیگه فاطمه اذیتتون کرد.
تودلم گفتم مگه من بچه ام ؟مامان چرا اینطوری میگه
نگام افتادبه محمد در جواب حرف مادرم لبخند زد و چیزی
نگفت
باهم خداحافظی کردن و مادرم دوباره سمت ریحانه رفت
محمد نگاهش به زمین بود،آروم گفت : حلالم کنید.ان شاالله
دفعه بعد کربلای عراق دعوت شین یاعلی
بدون اینکه اجازه بده جوابی بدم کیفاشون و برداشت و
سمت ماشین داداشش رفت
حیف که دلم نمیومد بهش فحش بدم این چه کاری بود ؟برا
اینکه بیشتر خودم و ضایع نکرده باشم رفتم سمت ریحانه و
بعد خداحافظی باهاش نشستیم تو ماشین و سمت خونه حرکت
کردیم
دل تنگ بودم و حوصله کسی و نداشتم
تورخت خوابم جابه جا شدم و به حرفای مادرم فکرکردم
به اینکه واسه جلب توجه محمد وانمود کرد خاستگار دارم و
قضیه خیلی جدیه
خدا میدونه چقدر خوشحال شدم از اینکه فهمیدم به لطف
مادرم خبری از خاستگاری نیست و همون زمان که حرفش
زده شد کنسل شد.از کار مامانم خندم میگرفت .به هر زوری
که بود میخواست دخترش و به مراد دلش برسونه.
چشمام و بستم تا خوابم ببره و به این افکار تو ذهنم خاتمه بدم
محمد:
تقریبا دوماهی میشد که از شلمچه برگشته بودیم
سخت کار میکردم تا بتونم جهیزیه ریحانه رو کامل کنم
حس میکردم از برنامه های زندگیم عقب موندم
بیشتر وقتا تهران بودم
دوهفته یه بار میومدم شمال
ریحانه هم بر خلاف میلش بیشتر وقتا خونه ی داداش علی
میرفت...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_بیست_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
ماشین و تو حیاط پارک کردم و رفتم تو خونه
خیال میکردم کسی نیست.
رفتم تو اتاقم .داشتم پیراهنم و باز میکردم که در اتاق با شدت
باز شد و صدای جیغ ریحانه پشت بندش فضارو پر کرد.
با ترس گفت :محمددددد چرا یواشکی میای؟وایییی سکته
کردم!
چرا نگفتی میخوای بیایی؟
_علیک سلاممم.زهرم ترکید دخترر.تو خونه چیکار میکنی
؟ مگه نگفتم تنها نمون؟
+سلام گفتی شب تنها نمون که نمیمونم
یهو اومد بغلم و گفت :دلم برات تنگ شده بود چقدر بی
معرفت شدی .الان که باید بیشتر ازهمیشه پیشم بمونی معلوم
نیست کجایی!
بغلش کردم و گفتم :باید جهیزیه تو رو کامل کنم .تا کی
میخوای نامزد بمونی؟
چند لحظه مکث کرد و گفت :تو چی؟
_من چی؟
+وقتی که ازدواج کردم و رفتم .تو میخوای چیکار کنی ؟
خیلی تنها میشی !
_نگران من نباش شما.
+گشنت نیست؟
_نه خستم فقط
+خب پس بخواب
_باشه
از اتاق بیرون رفت .لباسام و عوض کردم و روی تختم دراز
کشیدم .این روزها از شدت خستگی خیلی زود خوابم میبرد.
صدای گریه بچه از خواب بیدارم کرد .
حدس زدم صدای فرشته باشه .
از جام بلند شدم ،در اتاق و باز کردم و چند بار روش ضربه
زدم .یالله گفتم که ریحانه گفت :چند لحظه صبر کن
چند ثانیه بعد:بیا داداش
رفتم بیرون و با زندادش احوال پرسی کردم
با ذوق رفتم و کناره فرشته نشستم.بزرگ شده بود .توبغلم
گرفتمش و مشغول بازی کردن باهاش شدم .
انقد تپل شده بود که دلم میخواست قورتش بدم. دستای
کوچولوشو گرفتم تو دستم و با ذوق نگاشون میکردم.
ریحانه رفت تو آشپزخونه دلم و زدم به دریا و به زن داداش
گفتم میخوام از فاطمه خاستگاری کنم خیلی خوشحال شد و
گفت :شماره مادر فاطمه رو از ریحانه میگیره و بهش زنگ
میزنه
وقتی موضوع و به ریحانه گفت ،ریحانه واکنشای قبل و
نشون داد
ولی با اصرار زن داداش گوشی و سمتش گرفت و رو به من
گفت : امیدوارم هیچ وقت بهم نگی چرا بهم نگفتی.خود
دانی!
بلند شد و رفت تو اتاقش
با فاصله نشستم کنار زنداداش
شماره تلفنو گرفت
منتظر موندیم جواب بدن...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_بیست_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
نمیدونم چرا ولی حس عجیبی بود برام
انگار یکی داشت از تو قلبم رو هول میداد بیرون
هم خجالت میکشیدم هم میترسیدم
به خدا توکل کردم و تو سکوت به بوق های تلفن گوش میدادم
که زنداداش تلفن رو قطع کرد
_عهههه چرا قطع کردیییی؟؟
با شیطنت بهم نگاه کردو
+خب حالا بچه پررو انقد هول نباش
دیدی ک جواب ندادن
_ای بابا
خب دوباره بگیرین
از جام پا شدم و طول و عرض اتاق و راه رفتم
یه خورده که گذشت زنداداش دوباره شمارشونو گرفت
انقدر که راه رفته بودم سرم گیج میرفت
نشستم پیش زنداداش و اشاره زدم
_گرم صحبت کن
که یه پشت چشم نازک کرد و روش و برگردوند.
بعدِ چندتا بوق تلفن برداشته شد ویه نفر با یه لحن بد گفت
+بله؟بفرمایید؟؟
دقت کردم دیدم فاطمس
از لحنش خندم گرفت
زنداداش گفت
+سلام منزل جنابِ موحد؟
_سلام بله ولی خودشون نیستن.
+با خودشون کار ندارم شما دخترشونی؟فاطمه جان؟
_بله!!
+عه سلام عزیزم خوبی؟
زنداداش ریحانم
(گوشمو نزدیک تر کردم ب تلفن با شنیدن صداش یه هیجان
عجیب بهم وارد شد)
+عهههه اها سلام خوب هستین؟
خسته نباشید
ببخشید من به جا نیاوردمتون خیلی عذر میخوام
+خواهش میکنم عزیزم
_چیشده؟واسه ریحانه اتفاقی افتاده؟
+نه بابا. ریحانه خوبه سلام میرسونه
_پس چیشد شما یادی از ما کردین!؟
+هیچی یه کارِکوچولو با مامانتون داشتم خونه نیستن؟خودت
خوبی؟چرا دیگه به ما سر نمیزنی؟
_ن مامان بیمارستانه خونه نیست!هیچی دیگه!درس و
دانشگاه اگه بزاره ما زنده بمونیم
دل خودم هم براتون تنگ شده بود.
+ماهم همینطور میشه یه لطف کنی شماره مامانتو بدی به من؟
_بله حتما
شماره رو خوند و من با اشاره ی زنداداش تو گوشیم سیو
کردم
+قربون دستت! به مامان سلام برسون فعلا خدانگهدار
_خداحافظ
تلفن و قطع کرد و به من نگاه کرد!
+اه چرا انقد بال بال میزنی تو پسر؟از دست تو و اشاره هات
یادم رفت چی میخواستم بگم..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
843.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خجالتکشیدم !💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
یجوریلباسبپوشیم
کہوقتےامامزمان«عجلالله»
ازکنارمونردشد ،
مجبورنشہچشمشوببنده !!
#تلنگر
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنده بعد ۱۵ روز مدرسه😅
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ولیشیعهٔعلےﷻبودنقشنگترین چیزیهكخدامیتونهبهبندههاشبدهه ؛)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡