#صدای_شما
سلام خوبين شما ازكجا هستين
_
سلام ممنون✨
از یکی از شهر های ایران😁😊
#صدای_شما
سلام عزیزم . من چند روزه که با کانالتون آشنا شدم و مطالب کانالتون رو میبینم . به جرعت میتونم بگم فوقالعاده است.
محتوای کانالتون خیلی متفاوت و قشنگه 😍❤️
_
سلام خیلی خوش اومدید موندگار باشین✨🤍
خداروشکر که دوست داشتین😊🌱
#صدای_شما
ترو خدا بازم پارت بزار تورو مولا علی
می خوام ببینم چی میشه
هیجانی شدم
تروخدااااااااااااا
دیگه تحمل ندارممممو
_
موقعیتش نبود امشب بفرستم ان شاءالله فردا✨
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
ـ چه آرزوهایی باهم داشتیم، نشد مصطفی، نزاشتند مصطفی .. 🥀
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_سی_و_ششم #عاشقانه_مذهبی در که باز بود.بابا چرا دوباره زنگ زد ؟ سمت ایف
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_سی_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
انگار یه نفر از تو قلبم و چنگ میزد.
بهم نزدیک شد!
تو فاصله یه متری باهام ایستاد.
دست گذاشت تو موهاش و گفت
+تبریک میگم!!!
از جلوم رد شد و کنار محمد نشست
خدا خدا میکردم یه اتفاقی بیافته که بره.
اصلا این اینجا چیکار میکرد؟
تو این همه مدت من این آدم و اینجا ندیده بودم چرا دقیقا باید
همون روزی که محمد میاد
چقدر من بدبختم
با اشاره ی مامان روی مبل روبه روی ریحانه نشستم
یه لبخند ساختگی بهش زدم که نگاهش و ازم گرفت دلیل
رفتارش و نمیدونستم.
تو این شرایط نمیدونستم رفتارِ ریحانه روکجای دلم بزارم
دلم بیشتر از همیشه بی قراری میکرد و خودش رو بی وقفه
به قفسه سینم میکوبید.
جوریکه احساس میکردم همه صداش و میشنون نگام به
مصطفی بود که کارِ احمقانه ای نکنه
بعدِ یه احوال پرسی مختصر از جانب بابا با علی و روح لله
دوباره بینمون سکوت حاکم شد که مصطفی این سکوتِ لعنتی
و شکست و با لحن آرومی رو به من گفت
+عه!!!اینم موهاش مث منه که!!!
خب خوبه همونطوریه که تو دوست داری
میتونی از این به بعد به جای نگاه کردن به موهای من،از
تماشای موهای لخت آقا محمد لذت ببری به قول خودت جون
میده واسه اینکه با دستت شونه اش کنی.یادته که...
باشنیدن حرفاش سرم گیج رفت.
یه مشت نگاه رو سرم ریخت .
چادرم و دورم جمع تر کردم و به صندلِ توی پام خیره شدم.
سنگینی این نگاها آزارم میداد.
سرم و که آوردم بالا دیدم همه با تعجب بهم نگاه میکنن.
دلم میخواست یکی بزنه تو دهن مصطفی که دیگه نتونه به
حرف های مزخرفش ادامه بده.
پسره ی عوضی داره زندگیم و نابود میکنه!
سعی کردم پرده ی اشک تو چشام و پنهون کنم.
بابا و علی صحبت میکردن و بقیه گوش میدادن.
چیزی از حرفاشون متوجه نمیشدم .
بین صحبت هاشون گاهی روح لله هم یه چیزی میگفت.
صداهاشون تو سرم اکو میشد.
انقدر سرم سنگین شده بود که دلم میخواست به دیوار
بکوبمش.
یخورده که گذشت آذر خانم چایی هارو آورد و پخش کرد.
مامانم پشت سرش شیرینی و شکلات تعارف میکرد.
آذر خانم به من رسید.ازش تشکر کردم و یه استکان برداشتم
و تودستم گرفتم.
مصطفی کنار گوش محمد حرف میزد.مطمئن بودم داره
تلافی میکنه!ولی به چه قیمت؟!
یه نفس عمیق کشیدم .چاییم و رو میز گذاشتم.
باباظرف میوه رو جلوی آقایون و مامان هم جلوی نرگس و
ریحانه گذاشت.
دلم میخواست به محمد نگاه کنم ولی میترسیدم بابام متوجه
بشه...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡