پناهگاـہ ܟܿߊࡅ߭وܩܢ"𝐇"✨️🍁🍂
✨؛☘؛🥐^^
یادآوری:
یه وقتهایی باید سختترین تصمیم رو بگیری که بتونی دوباره رشد کنی✨🪐
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا انقدر لوسی تووو؟؟؟؟
_عادی ترین ادیت هایی که رفیقام برام میزنن 🥲🥺🍒🍓
#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》🪄🫂
پارت ¹⁰
فردا ساعت 4 بعد از ظهر برای تمرین.
حورا_یگانه؟
یگانه _جونم؟
حورا _داداشت یکم خودشو نمیگیره؟
یگانه _ چطور؟
حورا_ اخه نگاش کن تروخداااا
یگانه_ اره خب 😅😂
حورا_عیبابااااااا
____________________
حدود ساعت 9 بود که همه لباسامون رو پوشیدیم و اماده ی رفتن برای اجرا بودیم
حورا_کسراا؟؟؟😂
کسرا_جونم؟
حورا_چع لباسه بهت میادد😅
کسرا_مسخرهه میکنییی؟؟؟؟ بزار بریم خونهههه🩴🩴🩴
حورا_🤣🤣😅
حورا_یگانه راست نمیگم
یگانه با لپای قرمز _چ چی بگم من😄☺️
حورا_چرا لپت قرمز شده؟
یگانه _ لپ من؟؟؟؟؟ نه لپ من قرمز نیی
رژ گونم زیادههه
حورا_اهاننننن
کسرا زیر لب_ فک نکنممممم🙄😓
داشتیم میرفتیم که من پام به لبه موکب گیر کرد و داشتم میفتادم که ...
امیر محمد_ خوبیی؟؟؟
حورا_ واییی مرسییی
دیدم امیر محمد گرفتش منو
ولی خدارو صد هزار مرتبه شکر لباسمو گرفت🙄
امیر محمد _ مراقب باش حورا خانوم
#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》
پارت ¹¹
<امیر محمد >
حدود ساعت 9 بود که همه اماده شدیم
من رفتم تو و حورا رو دیدم
دختری که همیشه از همون موقعی که دیدمش ازش بدم میومد ولی چرا امشب دیدمش یه حس عجیبی بهم وارد شده؟؟؟
محوش شده بودم که گفتن پاشید دیگه وقتش رسیده
اول باید نقش حضرت زینب[یعنی حورا< وارد میشد و من پشتش
داشتیم میرفتیم که یهو حورا پاش به لبه ی موکب گیر کرد
سریع گرفتمش
من چرا این کارو کردم؟؟؟
چرا واقعاا؟؟؟؟؟
هوفففف من ادم عجیبی شدمممم
امیر محمدددد به خودت بیاا
_______________
<یگانه >
بعد از اجرای تأتر رفتیم داخل موکب تا لباسای خودمون رو بپوشیم و استراحت کنیم
اول ما دخترا رفتیم و بعدش پسرا اومدن.
وقتی نشسته بودیم امیر محمد با یه کارتون انرژی زا تو دستش اومد و به همه دادش
وقتی داد به حورا دیدم اروم بهش گفت یکی طلبت..
یعنی چی؟؟؟
منظورش از این حرف چی بود؟؟؟
تا همون اخرم چشمش به حورا بود
یعنی از حورا خوشش اومده؟؟
یعنی اون پسر تخس و مغرور الان از یکی خوشش اومده؟؟😂😍
مـتفاوت بـودن سـخته وݪی قشنگـہ🦢🌿›
سلامم دخترام ظهرتون بخیر باشه🥰
اخر هفته ی خوبی رو براتون ارزومندم🍒🍃