#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》
پارت ¹¹
<امیر محمد >
حدود ساعت 9 بود که همه اماده شدیم
من رفتم تو و حورا رو دیدم
دختری که همیشه از همون موقعی که دیدمش ازش بدم میومد ولی چرا امشب دیدمش یه حس عجیبی بهم وارد شده؟؟؟
محوش شده بودم که گفتن پاشید دیگه وقتش رسیده
اول باید نقش حضرت زینب[یعنی حورا< وارد میشد و من پشتش
داشتیم میرفتیم که یهو حورا پاش به لبه ی موکب گیر کرد
سریع گرفتمش
من چرا این کارو کردم؟؟؟
چرا واقعاا؟؟؟؟؟
هوفففف من ادم عجیبی شدمممم
امیر محمدددد به خودت بیاا
_______________
<یگانه >
بعد از اجرای تأتر رفتیم داخل موکب تا لباسای خودمون رو بپوشیم و استراحت کنیم
اول ما دخترا رفتیم و بعدش پسرا اومدن.
وقتی نشسته بودیم امیر محمد با یه کارتون انرژی زا تو دستش اومد و به همه دادش
وقتی داد به حورا دیدم اروم بهش گفت یکی طلبت..
یعنی چی؟؟؟
منظورش از این حرف چی بود؟؟؟
تا همون اخرم چشمش به حورا بود
یعنی از حورا خوشش اومده؟؟
یعنی اون پسر تخس و مغرور الان از یکی خوشش اومده؟؟😂😍
مـتفاوت بـودن سـخته وݪی قشنگـہ🦢🌿›
سلامم دخترام ظهرتون بخیر باشه🥰
اخر هفته ی خوبی رو براتون ارزومندم🍒🍃