تکه کاغذی لهیده
با سطرهایی شسته شده
در جیب پیراهنی که از خشکشویی برگشته است
شاید این همان شعری بود
که می توانست
سرنوشت من، تو و جهان را عوض کند.
وضعیتِ نسل ما، حالِ همون آدمیه که دوستاش رفتن مسافرت و نذاشتن بفهمه، حالِ همون آدمیه که دوست صمیمیش با یکی دیگه صمیمی شده، همون آدمی که جلو کلی آدم، فروشنده بهش گفته موجودی کافی نیست، آدمی که پیام داده «دیگه نمیخوام باهات باشم» و جواب گرفته هرجور راحتی.
از پنجره به پیادهروی مملو از جمعیّت نگاه کرد
گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند
دروغ میگویند، عاشق میشوند، میمیرند..
کمتر لباسی آن بیرون است
که درونش "انسان" وجود داشته باشد
به راستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است؛
تصادفی با یکی آشنا میشی
ولی بعدش کارت به جایی میکشه
که اگه تصادف میکردی دردش کمتر بود.