eitaa logo
هیچ²
1.6هزار دنبال‌کننده
379 عکس
24 ویدیو
0 فایل
-سوداگرِ خیالم‌ و سرمایه‌دارِ هیچ‌ خودمونی تره: @hhhhhan
مشاهده در ایتا
دانلود
جلوی آینه وایستادم به‌خودم گفتم حوصله کن قرار نیست که تا ابد همین‌طور بمونه؛ درست می‌شه بعد سرم را پایین انداختم؛ از خودم پرسیدم: بابت دروغی که گفتم، خودم را می بخشم؟
بین دو نیم کره ی مغزم، خاطرات شروع به رقصیدن میکنن؛
‏شرایط استخدام در ایران ما دنبال فردی ۲۲ تا ۲۶ ساله هستیم که ۳۰ سال سابقه کار داشته باشه . !
-من در افکارم. "@HHEECH"
وقتی ازت میپرسم "چطوری؟" یعنی برای من از لحظه‌هایی که تنها میشی بگو از موقعی که میری تو رختخوابت و سیاهیِ شب دورتو می‌گیره. از قطره اشک‌هایی که مطمئنن کسی اونجا نیست تا ریختنشونو ببینه. از فکرهای تیره و تارت و هرچی که باعث شده از تهِ‌دل نتونی بخندی. برای من از حقیقت بگو! وگرنه "خوبم" و زهرمار‌.
من به تو خیلی فکر می‌کنم و خب می‌دونم که تو شاید حتی به من فکر هم نکنی این آزاردهنده‌س اما نه به اندازه‌ی شیرین بودن لحظاتی که به تو فکر می‌کنم.
هیچ²
'!
'!
اومد سوار موتورم شه بهش گفتم توروخدا شرمنده که من مثل بقیه ماشین ندارم راحت باشی، گفت چی میگی؟ تو اصلا میدونی وقتی سرعت میگیری باد میره لای موهام چه عشقی میکنم، اصلا میدونی وقتی محکم میزنی رو ترمز از پشت میچسبم به بغلت انگار دنیارو بهم میدن... رفتیم و یه دوری زدیم گشنمون شد رسیدیم به فلافلی سید گفتم شرمنده که من نمیتونم مثل بقیه بهت مرغ سه تیکه سو خاری با سس مخصوص بدم... گفت عزیز دلم، تو نمیدونی وقتی اون گازای مردونه گندت رو به فلافلت میزنی و دور لبت سسی میشه چقدر بامزه میشی. مرغ سوخاری چیه آخه قربونت برم گذشت و گذشت... مادرش سرطان گرفت هزینه درمانش خیلی بالا بود، دکتر میگفت اگر بخواد درمان بشه فقط ماهی چند میلیون پول آمپولاشه افسرده شده بود... یه روز که رفتم دنبالش دیدم از خونشون هیچ صدایی نمیاد! همسایشون میگفت صبح زود از اینجا اسباب کشی کردن! کل شهرو با چشمای گریون دنبالش گشتم اما نبود... فقط میخواستم ببینمش و بهش بگم آخه چرا؟؟ مگه من واست کم گذاشتم؟؟ چند وقتی گذشت دیدم یکی با شماره ناشناس پیام داد: عشقم صندلی های این ماشینه خیلی بزرگ و نرمه ولی دلم واسه صندلی سفت موتورت که قرچ قرچ صدا میداد تنگ شده... عشقم این مرغای سه تیکه سوخاری خوبه ها ولی این کجا و فلافلای سید کجا راستی دورت بگردم دلم ترمز میخواد، از همون ترمزایی که تو با موتور میگرفتی.دلم میخواد یکی ترمز بزنه به اینجای زندگیم، مادرم داشت جلو چشام جون میداد. بخدا قسم من مجبور شدم مجبور، حلالم کن
‏یه تئاتری دیدم که یه دیالوگی داشت که می‌گفت "ببین من می‌دونم مسخره‌ست. می‌دونم خیلی مشکلات بزرگ‌تری تو جهان هست. ولی دغدغه ی من همینه و همین داره منو می‌کشه."
حرفاتو قاب گرفتم،چون همیشه عکسش بود.
هدایت شده از 「 مـغموم 」
حالمون که بده شمام هی لفت می‌دین چی بگم
مار و زرافه با هم ازدواج می کنن بچه شون می شه قورباغه اگه گفتی چرا؟ چون بچه دار نمی شدن بچه شونو از پرورشگاه میارن اگه فحش بدید دیگه از این پستای سنگین و تکون دهنده نمیزارم