یادت نیست دیروز ناهار چی خوردی ولی چهل پاراگراف پیامی که چندین ماه ازش میگذره رو حفظی
چون ناهار دیروز دلت رو نشکسته.
ترس تهنشین میشه تهِ دلِ آدم!
میاد میگه چه بنفش بهت میاد چش قشنگ!
دختره دیگه!
میاد و دل و بیست و چهارتا حرف
از حروفِ الفبا رو با خودش میبره
هشتتایی که میمونه فقط یه جور چیده میشن کنارِ هم
"دلم تنگ شد!".
سه تا از حروفِ رفته که به بدبختی پیدا کردم رو
میذارمشون کنارِ سه تا از هشتتای قبلی؛ "گورِ پدرش!"
شیش ماه غمگینم
و پنج ماه عصبانی
و سه ماه تظاهر میکنم که
این یازده ماه و اون چهارصد و سی و هفت روز
و پونزده ساعت و سی و چهار دقیقهای که با هم بودیم
برام مهم نیست
و همهی اینا؛ این یازده ماه و اون چهارصد و خوردهای روز
و ساعت و دقیقه
میشن ترس و تهنشین میشن تهِ دلم!
تهنشین میشن و یادم میرن!
بعد یکی میاد که سیگارش توی جیبِ منه و دستم پُر!
کج میشم که دستش بره توی جیبم و بتونه بَرش داره
و از خیلی نزدیک نگام میکنه و
دلم کو!؟
کجا رفت!؟
دو ماهِ بعد توی بغلم میخنده از تهِ دل
منم بلند میخندم
و یهو هم میخوره ترسِ تهنشین شده ته دلم
و کدر میشه زندگیم!
نکنه بره!؟
نکنه بره و بیست و چهار تا حرفِ رو ببره با خودش!؟
من بمونم
و هشتتا حرفی که فقط یه جور بلدم بچینمشون کنارِ هم!؟
از ترسِ رفتنش
باید بذارم و برم!
برم و اون بمونه با هشت تا حرف
که فقط یه جور چیده میشن کنارِ هم
و بعد
بعد از چهارده ماه و چهارصد و خوردهای دقیقه
و ساعت و روز
اونم از تهِ دل با یکی دیگه میخنده
و ترسِ تهنشین شده تهِ دلش هم میخوره
و کدر میشه همه چی
میذاره میره قبل از اینکه بذارنش و برن!
نفر بعدی میمونه و هشت تا حرف که فقط...
یا نخندیم از تهِ دل،که تهِ دلِ همهمون ترس تهنشین شده
که همهمون تنها موندیم
با اون هشت تا حرف و چیدمانِ خفهکنندهشون کنارِ هم!
یا بخندیم و وایسیم پاش!
وایسیم و بگیریم جلوی این دومینوی احمقانه رو!
وایسیم
شاید پنج تا حرف به حروفِ الفبامون اضافه شه اصلاً!
وایسیم
شاید اینی که داریم از تهِ دل میخندیم کنارش
سی و هفت تایی کنه حروفِ الفبامونو!
شایدم نه!
کسی چه میدونه
-گچپژ/1400
هیچ²
از همین الان ۴۰۳ خراب شد ایشالا دیگه ۴۰۴هم نه ولی ۴۰۵ صددرصد سال منه
😂🙏🏾انشالله 406 ام نه دیگه 407 میترکونم
به یادم هست روزی مصرّانه به تو می گفتم:
‹ ما هرگز خسته نخواهیم شد ›
اما مدتی است پی فرصتی میگردم
تا به تو بگویم :
ما نیز ، خسته می شویم و خسته شدن،
حق ماست
اینکه خسته می شویم و از نفس می افتیم
و در زانوهایمان
دردی حس می کنیم
مسأله ای نیست
مسأله این است که بتوانیم زیر درختی
کنار جوی آبی، روی تخته سنگی
در کنار هم بنشینیم و خستگی
از تن و روح بتکانیم
خسته نشدن
خلاف طبیعت است همچنان که
خسته ماندن
دیگر نمی گویم که ما تا زنده ایم
خسته نخواهیم شد بلکه می گویم
ما هرگز، خسته نخواهیم ماند