بعضی شبها، بیآنکه اتفاقی افتاده باشد، بغضی سنگین بر گلوی آدم مینشیند؛ انگار تمام غمهای جهان در سکوتی عمیق جمع شدهاند و راهی به قلبش یافتهاند. شب که از راه میرسد و هیاهوی جهان فرو مینشیند، تازه صدای دلتنگیها بلند میشود؛ خاطراتی که هنوز در گوشهای از ذهن جان دارند، آدمهایی که جای خالیشان با هیچ حضوری پُر نمیشود و حرفهایی که در ازدحام سکوت، ناگفته باقی ماندهاند.
چه غریب است حالِ دلی که نه میداند دلتنگِ کیست و نه میتواند از این اندوه بینام رهایی یابد. چشم به تاریکی آسمان میدوزد و در میان انبوه ستارگان، به دنبال نشانی از آرامش میگردد؛ به امید آنکه شاید کسی، بیآنکه چیزی بپرسد، از عمق نگاهش بخواند چه بر این دلِ خسته میگذرد.
کاش میشد گاهی زمان را به عقب برگرداند؛ به روزهایی که دل، اینچنین از سنگینی خاطرات خم نشده بود و لبخند زدن، اینهمه دشوار نبود. اما بعضی دلتنگیها نه با گذر زمان رنگ میبازند و نه با حضور آدمها تسکین مییابند؛ تنها در اعماق وجود ریشه میدوانند و هر شب، در خلوتی بیانتها، دوباره سر برمیآورند.
و چه تلخ است این حال... اینکه در ظاهر همهچیز آرام باشد، اما در ژرفای وجودت طوفانی برپا؛ اینکه لبخند بزنی و هیچکس نداند پشت آن لبخند، چه بغضهای فروخوردهای پنهان شده است. گاهی آدم نه به آغوشی نیاز دارد، نه به کلامی و نه حتی به معجزهای؛ فقط دلش میخواهد کسی باشد که بیهیچ پرسشی، سنگینی این شبهای بیپایان را از شانههایش بردارد.