eitaa logo
{''خونھ‌درختے''}
87 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
973 ویدیو
9 فایل
. میـگـن خـــدا نــوره ✨ قـلبـت کـه بـشـکـنـه .... راه واسـه نـفـوذ نـور بـیـشـتـر میـشـه و خـــدا محـکـم‌ تر بـغـلـت مـیـکـنـه 🫂🤍 .
مشاهده در ایتا
دانلود
خب های(:
اهم یه رمان داریم.. اسم رمانمون "سرنوشت رویایی" هستش . اصلا رمانمون قابل پیش‌بینی نیست . امیدوارم خوشتون بیاد .
رمان رو میتونین با دنبال کنید .
پارت اول✨❤ با سرعت هرچه تمام تر میدویدم به سمت مدرسه . راه مدرسه خلوت بود هیچ دانش آموزی در رفت و آمد نبود و خب برای موقعیت من این یک موضوع عادی بود . واقعا نمیدانم چرا و چطور شخص آتنه ، دختر منظبط کلاس باید اینگونه صبح روز مدرسه‌اش را خواب بماند . به در مدرسه رسیدم و سری از روی تاسف برای بی‌انظباطی خویش جنباندم . آرام با دستان یخ زده ام درها را کوبیدم و منتظر ماندم کسی در را باز کند . بعد از چند لحظه که برای من به اندازه یک قرن گذشته بود در با صدای جیر جیر باز شد . نگاهی به فرشته نجاتم کردم و متوجه پسرکی هم سن خودم شدم . به وی نگاهی گذرا کردم و لبخندی زدم و رو به چهره بانمک پسرک گفتم: -خیلی ممنون از اینکه فرشته نجاتم شدی . ببخشید من عجله دارم امیدوارم در سالن غذا خوری شما رو ملاقات کنم و به نحوه‌ی زیباتری ازتون تشکر کنم . با سرعت به سمت کلاس ها دویدم و چهره ی متعجب پسرک را نادیده گرفتم . با استرس فراوانی در کلاس را زدم و به آرامی دستگیره سرد را که همانند دستان من درحال منجمد شدن بود را به دست گرفته و به سمت پایین کشیدم . ابتدا سرم وارد کلاس شد و سپس بدنم . نگاهی به خانم کارتر (Carter) کردم که با عصبانیت به همراه تعجب در چشمانش به من خیره گشته بود . عذرخواهی کردم و سپس لب باز کردم : -اهم . خب سلام خانم کارتر ببخشید من اجازه دارم بنشینم؟ خانم کارتر نگاهی کرد و به آرامی سری تکان داد . آرام قدم برداشتم و به سمت نیمکت مشترک خودم و متیو حرکت کردم . متیو پسر مهربانی بود ولی من علاقه ای به دوستی نداشتم . تمام رابطه من و متیو درحد احوال پرسی های روزانه بود . سلامی ارام کرده و نشستم .... به قلم آیلا @HOME_TRE
مرسی ایلا🙂♥️🤝
شب بخیر:)