اهم یه رمان داریم..
اسم رمانمون "سرنوشت رویایی" هستش .
اصلا رمانمون قابل پیشبینی نیست .
امیدوارم خوشتون بیاد .
پارت اول✨❤
#سرنوشت_رویایی
با سرعت هرچه تمام تر میدویدم به سمت مدرسه . راه مدرسه خلوت بود هیچ دانش آموزی در رفت و آمد نبود و خب برای موقعیت من این یک موضوع عادی بود .
واقعا نمیدانم چرا و چطور شخص آتنه ، دختر منظبط کلاس باید اینگونه صبح روز مدرسهاش را خواب بماند . به در مدرسه رسیدم و سری از روی تاسف برای بیانظباطی خویش جنباندم . آرام با دستان یخ زده ام درها را کوبیدم و منتظر ماندم کسی در را باز کند .
بعد از چند لحظه که برای من به اندازه یک قرن گذشته بود در با صدای جیر جیر باز شد .
نگاهی به فرشته نجاتم کردم و متوجه پسرکی هم سن خودم شدم .
به وی نگاهی گذرا کردم و لبخندی زدم و رو به چهره بانمک پسرک گفتم:
-خیلی ممنون از اینکه فرشته نجاتم شدی . ببخشید من عجله دارم امیدوارم در سالن غذا خوری شما رو ملاقات کنم و به نحوهی زیباتری ازتون تشکر کنم .
با سرعت به سمت کلاس ها دویدم و چهره ی متعجب پسرک را نادیده گرفتم .
با استرس فراوانی در کلاس را زدم و به آرامی دستگیره سرد را که همانند دستان من درحال منجمد شدن بود را به دست گرفته و به سمت پایین کشیدم .
ابتدا سرم وارد کلاس شد و سپس بدنم . نگاهی به خانم کارتر (Carter) کردم که با عصبانیت به همراه تعجب در چشمانش به من خیره گشته بود .
عذرخواهی کردم و سپس لب باز کردم :
-اهم . خب سلام خانم کارتر ببخشید من اجازه دارم بنشینم؟
خانم کارتر نگاهی کرد و به آرامی سری تکان داد . آرام قدم برداشتم و به سمت نیمکت مشترک خودم و متیو حرکت کردم .
متیو پسر مهربانی بود ولی من علاقه ای به دوستی نداشتم . تمام رابطه من و متیو درحد احوال پرسی های روزانه بود .
سلامی ارام کرده و نشستم ....
به قلم آیلا
@HOME_TRE
هدایت شده از 🛍🎁گالری آنلاین حلما 🎁🛍
خب
شبتون پر از
احساسات
غیر قابل توصیف🙂🌱